علم و جایگاه آن در وجود انسان
4این میگوید من نشسته بودم دیدم مصعب بن زبیر در همین جا نشسته و سر مختار را میآورند میگذارند همین جا، این شد چنا تا؟ سه تا. باز دوباره میگفت که ما ـ عجب عمر طولانی داشته ـ میگفت گذشت و این حرفها تا اینکه عبدالملک لشکری میفرستد به سرکردگی حجّاج برای کشتن عبدالله و آن میرود و مکه را به مِنجیق میبندد و مسجدالحرام را و قتل و غارتی راه میاندازد و کعبه را هم خراب میکند. سنگهایی که عبدالله بن زبیر از کوههای اطراف مکه میفرستاد برای چیز، آتش در مسجدالحرام زد و کعبه را خراب کرد و یکی از دو، سه، موردی که کعبه خراب شد یکی به واسطه همین منجنیقهای حجّاج بن یوسف بود که خراب شد و دوباره ساختند. در زمان عبدالملک بعد دوباره ساختند. آن میآید و میگیرد مکه و اینها را و میآید در کوفه و بر کوفه هم غلبه میکند و عبدالملک هم از این طرف حرکت میکند میآید، آن از مکه و عبدالملک هم از شام میآید. در جنگی که بین عبدالملک مروان و بین مصعب بن زبیر در میگیرد مصعب به قتل میرسد. میگفت این آخرینش هست که من نشستم اینجا [و] سر مصعب [را] الآن میبینم. میگوید که من رنگم پرید از اینکه بعد از این سر چه کسی میآید این وسط؟ این را که میگوید به عبدالملک، عبدالملک میآید از دارالاماره بیرون و میگوید دارالاماره را خراب میکنند، قصر را خراب میکنند. این خرابی که الآن هست به خاطر عبدالملک است که خودش سر بعدی نباشد توی این جریان،
یکسر مردی زعرب هوشمند *** گفت به عبدالملک از روی پند بودم و دیدم بر ابن زیاد *** آه چه دیدم که دو چشمم مباد تازه سری چون سپر آسمان *** طلعت خورشید ز رویش نهان بعد میآید میگوید:
این سر مصعب به تقاضایکار *** تا چه کند با تو دگر روزگار اینها همهاش چیست؟ این زمامها همهاش عاریهای است، این عاریه است، امّا در مورد خداوند متعال چرا عاریه است؟ به خاطر اینکه انسان قدرت بر تحفّظش ندارد. اگر قدرت داری شما این منزل را نگهداری، خب نگهدار دیگر، چرا نگه نمیداری؟ من یک روز در طهران سوار تاکسی بودم داشتم میرفتم جایی، بعد دیدم دو نفر دارند با هم دیگر حرف میزنند، آنها هم سوار بودند، یک قضیۀ جالب و شیرینی داشتند برای هم میگفتند: میگفت یکی از همین فامیلهایمان رفته بود یک منزلی را در همین سیدخندان و آنجاها بخرد، صاحب منزل و اینها همه راضی شده بودند زن این راضی نمیشد میگفتش نه! ما به این منزل اُنس داریم و حتّی قولنامه هم که کرد اینقدر این زنِ پافشاری کرد تا اینکه این مرد مستأصل شد، و پس داد. رفت پیش یکی، این گفتش که من راه چارهاش را پیدا میکنم. رفت یک مار از بیابان آورد، این مار را انداخت توی حیاط جلوی این [زن]، تابستان بود،از آن بالا که اینها نشسته [بودند،] یک دفعه سر صدا جیغ بلند شد ای وای! تو حیاطِ اینجا مار پیدا شده! زنه گفت من دیگر پایم را توی این خانه نمیگذارم! فردا این خانه فروش رفت، آن هم مار را گرفت و برد! به این راحتی. حالا واقعاً آیا اعتباری نیست؟ یعنی این زمامهایی که ما در دست داریم اینها واقعاً حقیقی است؟ اینها واقعاً حقیقی است؟

