عرفان یعنی عبور از انانیت و نفسانیّات
4چرا انسان با پیشفرض مینشیند؟ چون نمیخواهد خودش را از دست بدهد؛ یعنی برگشت مسئله به این است، همش به نفس است. ولی آنهایی که بخواهند واقعاً ببینند آن چه میگوید، وقتی میآیند پیش یک ولیخدا از در که وارد میشوند نفس را میگذارند کنار، تمام شد، میشود آینه. وقتیکه شد آینه، هرچه صحبت میکند قشنگ در آن آینه انعکاس پیدا میکند بدون تموّج و بدون خلط و بدون قاطی کردن. او دارد یک چیزی میگوید این دارد مقابلش برداشت میکند، چه شد؟! چرا؟ چون وقتی آن از در آمده کنار این ولیّخدا نشسته با خودش آمده، با نفس خودش، با ذهنیات خودش، با تصورات خودش، با شخصیت خودش. مبادا آقا یک حرفی بزند برخلاف آن حرفی که من زدم. ما خودمان در این عوالم بودیم؛ یک وقت یک چیزی گفته و پخش شده، مبادا این حرفی که میزند مثلا برخلاف آن چیزی باشد که من گفتم، خب اگر باشد چه کار بکند؟ از همان موقع این نفس شروع میکند مثل کارخانه حرکت کردن، که اگر ایشان این حرف را زد از الان چطور بتوانیم در مقابلش توجیه کنیم! خب برای چه اینجا آمدی عمو اوغلی؟! برای چه اینجا آمدی؟! بلند شو جای بهتر است، جاهای بهتر جاهای راحتتر، جاهایی که ... تو که اینجا آمدی برای این آمدی که همان راهی را که این ولیّخدا رفته تو هم بروی، خب این نبوده، آن راهی که او رفت و به آنجا رسید راه بینفسی بود، وگرنه اگر او هم مثل تو نفس داشت دیگر علامه طهرانی نمیشد، او هم میشد مثل همین آدمهایی که دارید میبینید الی ماشاءاللَه.
آن (مرحوم علامه) وقتیکه میرفت پیش استاد ـ ما خودمان شاهد بودیم دیگر ـ مرحوم آقای حدّاد که تشریف آورده بودند ایران یک سفری به همدان رفتیم. ما آنموقع کوچک بودیم ـ در آنموقع حدود دوازده سالم بود ـ معمولا وقتیکه بازی میکردیم ما دیگر نیازی به سخنان بزرگان نداشتیم، میرفتیم در حیاط بازی میکردیم، با بقیه همسن و سالهای خودمان، مستغنی بودیم! ما که دیگر نیازی به این حرفها نداشتیم! ـ یادتان میآید منزل آقای بیات بود؟ خدا رحمتشان کند ـ ما رفتیم بازی میکردیم. بعد یک بنده خدایی آمد یواش به پدر ما ـ بعد برای من تعریف کردند ما که در حیاط بودیم ـ گفت که فلانی (من) دارد در حیاط شیطونی میکند. مسلم بود مرحوم آقا اگر میآمدند اول گوشمان را میگرفتند و یک پسگردنی هم به ما میزدند و بعد هم میآوردند بغل خودشان مینشاندند، این روش بود. اگر بیشتر نبود کمتر نبود. تا این حرف را به ایشان زد مرحوم آقا بلند شدند که بیایند در حیاط گوش ما را بگیرند و بقیه مسائل... یکدفعه آقای حدّاد گفتند: «آقا سید محمدحسین اینها را راحت بگذار.» تا این حرف را زدند همینجور ایشان عقب عقب برگشتند. دو سه قدم آمده بودند، برگشتند سر جایشان نشستند.

