معنای مغبون در فرمایشات معصومین علیهم السلام
8بعضیها هستند در این دنیا [میگویند] حالا آخرت ما خراب شد این دنیا را بد نگذرانیم اینها یک دسته هستند، باز هم اینها اخسر نیستند، اینها اقلا کیفشان را در این دنیا کردند. دسته دوم آنهایی هستند که در این دنیا ناراحتی دارند ولی آن دنیا هم چیزی گیرشان نمیآید، ولی خب میدانند وضعیتشان چیست، میدانند راهشان باطل است. ولی در اینجا خدا میفرماید اخسرین آنهایی هستند که خیال میکنند کار درست میکنند، ولی دارند به باطل و بیراهه میروند، زحمت را میکشند ولی این زحمت هَبٰاءً مَنْثُوراً ﴿الفرقان، ٢٣﴾ به هوا میرود. قدم برمیدارند ولی... چرا؟ چون تمام این قدمها، تمام این حرکتها، تمام این تبلیغها، تمام این منبرها، تمام این نوشتهها، تمام این تألیفها، تمام این بیا و بروها، تمام این دم از خدا و پیغمبر زدنها همه در محدوده نفس آنها دارد حرکت میکند نه در محدوده واقع. همه هَبٰاءً مَنْثُوراً همه میرود هوا، هیچی هم گیرشان نمیآید، بدبخت دنیا و آخرت این بیچارهها و این مساکین هستند.
خیال میکند حالا دارد کار میکند، خیال میکند در راه عرفان قدم میزند، خیال میکند دارد تبلیغ دین پیغمبر را میکند. بلند میشود میآید به این بد میگوید، به آن بد میگوید، این کیست آن کیست، میآید برخلاف میگوید مثلا میخواهد تبلیغ کند، بزرگان را اهانت میکند «بزرگش نخوانند اهل خرد/ که نام بزرگان به زشتی برد»1 میآید بزرگان را توهین میکند. خب یعنی چی؟ تهمت میزند، پردهپوشی میکند به خیال خودش. چرا؟ چون نفس خودش را در یک مسیری سفت کرده و اگر از آنجا بخواهد بیاید بیرون، با تمام مسائل، با تمام جریانات...، اِ آقا شما تا حالا اینجوری میفرمودید! شما در کتابتان این را فرمودید! آقا شما این مطلب را گفتید! آقا شما چه گفتید! توجه کردید؟ و چون نمیتواند خود را بالا ببرد و به آن حق نزدیک کند و پایه این مطالب خلاف را بزند حق را میآورد پایین تا با خودش یکسان کند و بگوید حق همینی است که من میگویم، من همینی هستم که حق است، هر دو با هم. آن را میآورد پایین خودش را نمیبرد بالا، خودش را حرکت نمیدهد، حق هم که پایین نمیآید حق سر جایش است. حالا شما گیرم آمدی این حرف را زدی، نسبت به این مسئله هم اصرار داشتی و بعد هم گرفتی مُردی و رفتی، من که الان میآیم کتابت را میخوانم مطلبت را میشنوم، مسئلهات را میشنوم، من که مثل تو قضاوت نمیکنم، میگویم عجب آدم احمق بیشعوری بوده، عجب آدم نفهمی بوده که آمده اینقدر روی این قضیه پایداری کرده.
- . گلستان سعدی، باب اول، حکایت ٤١

