نفس اماره عامل گمراهی انسان
8خب حالا اگر فرض کنید که ما به جای اینکه اینجا بیاییم جاهای دیگر میرفتیم، اصلا این مطالب نبود: نه آقا مسئلهای نیست! چه اشکال دارد! حالا بالاخره عالم برادری است و عالم رفاقت است و این حرفها نیست! نه او دارد میگوید باید کارت روی حساب باشد تا جلو بروی، اگر این حساب را بگذاری کنار نمیتوانی جلو بروی اگر اینجا هم بیایی فایده ندارد، این را میخواهد به من بفهماند.
اگر هم اینجا بیایی فایده ندارد تا کارت را درست نکنی، تا حسابت را نرسی، تا برنامهات را روی مبانی و روی موازین تنظیم نکنی. لذا اصلا به طور کلی آنچه که هست این است که انسان در این مسئله چه چیزی را مورد نظر قرار میدهد، آن مهم است، هدفش چیست؟ آیا هدفش رسیدن به شخصیت خودش است یا اینکه هدف دیگری دارد، بعد هم این نفس، نفس نابکار خیلی زرنگ است میآید میگوید آقا تکلیف شرعی است! اصلا احساس تکلیف شرعی کردم من این را نوشتم! احساس تکلیف شرعی کردم من این را گفتم! احساس تکلیف شرعی است! عجب! با قسم دروغ احساس تکلیف شرعی برایت درست شده؟ احساس تکلیف شرعی کردم!
عجب! اگر یک همچنین مسئلهای را یکی از نزدیکانت میگفت هم باز احساس تکلیف شرعی میکردی؟ یا اینکه نه؟ فورا احساس تکلیف شرعی، در هر جا، در هر مسئله، احساس تکلیف شرعی...
مرحوم آقا میفرمودند من در نجف بودم، به من این قضیه را فرمودند، ما میخواستیم بیاییم ایران دیگر، برنامه از طرف مرحوم آقای حداد دیگر مسجل شده بود و ایشان دستور داده بودند که مراجعت کنم، میگفتند ما در نجف با دوستان و اینها خداحافظی میکردیم و منزلشان میرفتیم، خیلی اینها تعجب میکردند که اصلا تا بحال فلانی صحبت از ایران نمیکرد چطور یک دفعه؟ چی شد قضیه؟ میگفت من اصلا ایران را نمیشناسم که اصلا یک همچنین کشوری هست یا نه، حالا یک مسائلی اتفاق افتاده بود که ایشان میگفتند ما وقتی از ایران آمدیم بیرون، نقشه ایران را از ذهنمان حذف کردیم، رفتیم که دیگر اصلا برنگردیم و میگفتند که یک دفعه در عرض دو هفته چی شد، ایشان هم که نمیگویند قضیه چیه، میگفتند خلاصه اینجا الحمدلله به آن حظی که باید برسیم رسیدیم و استفاده کردیم از بزرگان و اهل علم و فضل و علما و دیگر خب باید برگردیم و دیگر مسائلی هست و...

