محوریّت حبّ به ذات در سیروسلوک
5مطلب نمیرسید میگفت من به این مسئله نرسیدم شما به یك كسی دیگر مراجعه كنید. (بنده خودم اطلاع دارم) هی دور نمیگرداند، این طرف و آن طرف و ... تا خلاصه كیسهاش را خالی كند و ... حواله میداد به كسی دیگر. خب چقدر خوب است انسان اینطور باشد و به این كیفیت عمل نماید.
یك روز این دكتر آذر به حاج هادی میگوید كه حاجی این آقای طهرانی چه نسبتی با تو دارد كه خلاصه این میآید و برای درمان تو اینقدر ... پولی داری؟ باغی داری؟ زمینی، ملكی، چیزی داری؟ (خب اینها این چیزها را خب شاید درك نكنند، این روابط و این مسائل را شاید درك نكنند) قضیه چیه؟ كه این شما را میآورد در اینجا و ... خیلی از اوقات حتی دكتر آذر میآمد منزل ما و عیادت میكرد و درمان میكرد و برمیگشت.
حاج هادی رو میكند به ایشان و میگوید یك چیزی است كه تو نمیفهمی، میگوید تو نمیفهمی! یك خبرهایی است كه تو نمیفهمی! حالا سوال اینجاست كه خودش به افراد دیگر میگفت هم من میدانم رفتنی هستم هم آقا سید محمد حسین میداند، ولی او میخواهد اگر شده من یكروز بیشتر بمانم یك لا اله الا اللَه بیشتر بگویم و الا او هم میداند ما رفتنی هستیم. و خیلی حرف صحیحی و درستی هست این مسئله.
وقتی كه برای انسان یك پروندهای قرار دادند و یك برنامهای در نظر گرفتند خب باید آن پرونده تكمیل شود اگر نشود به اندازه یك لا اله الا اللَه این پرونده ناقص است، و چیزی جایش را نمیگیرد، لا اله الا اللَه بعد جای خود را دارد. لذا امیرالمومنین علیه السلام راجع به این افراد میفرماید اگر آن اجلی كه خداوند تعیین كرده نبود اصلا یك لحظه هم نمیماندند، چرا یك لحظه نمیمانند؟ چون دیگر نیازی نمیبینند به بودن در این دنیا، آن طرف برایشان روشن و باز شده، آن حقیقت كمالیه، یا اینكه به واقع آن رسیدند یا اینكه برایشان منكشف شده، در هر دو صورت فرق نمیكند، میدانند رفتن در آنجا خب رسیدن به آن مسائل است. چون لازم نیست كه حتما انسان در این دنیا به آن مطالب برسد.

