محوریّت حبّ به ذات در سیروسلوک
2و همین نقص است در بشر كه باعث میشود تمنی و امید برای زیادی عمر را داشته باشد، چون هر روزی كه از او میگذرد میبیند كه به آن كمال نرسیده، اصلا نمیداند كمال چیست، نمیداند غنا چیست، نمیداند كه از فقر بیرون آمدن چیست، نمیداند كه رسیدن به آن نقطه تكامل چیست، و این باعث میشود كه وجود خود را در این دنیا یك وجود ناقصی میبیند و احساس میكند كه دارد از دست میرود، این مدتی كه در اینجا بود چهل سال بود، اما در وقت رفتن احساس نمیكند كه چهل سال از او گذشته، خیال میكند یك هفته در این دنیا بوده و چیزی به دست نیاورده، این به دست نیاوردن او را به اضطراب میاندازد ای داد دارم میروم و خودش هم نمیداند كجا دارد میرود چون چیزی را ادراك نكرده، به مسئلهای نرسیده به قضیهای نرسیده. مطلبی برای او منكشف نشده. خود را تهی میبیند، خود را خالی میبیند، خود را ورشكسته این دوران میبیند، تاجری كه آمده همه سرمایهاش را از دست داده و دیگر هیچ ندارد، به یك همچنین مسئلهای خود را مبتلا میبیند، اگر این شخص حب ذات نداشت یك همچنین تصوری هم نداشت، چون خود را

