علت ارتکاب معاصی
3واقعا مولانا عجیب این مطلب را در باب عرفان میآید گسترش میدهد و بالا میبرد و به آن سعه میدهد، سعه میدهد و از ضمیر و نفوس خلائق در پیشگاه پروردگار اینطور تعبیر میآورد ای خداوند و شهنشاه و امیر، بر خطاها و لغزشهایی كه از انسان سر میزند ... در خطاب به پروردگار مولانا زبان حالش این است
ای خداوند و شهنشاه و امیر *** من نكردم، جهل من كرد آن مگیر1 چقدر قشنگ است این كلام كه انسان وقتی كه خلاف میكند، خطا میكند، مطلبی را میگوید، از روی عصبانیت میگوید، می گوید خدایا من چون جاهل به تو بودم و جاهل به معرفت تو بودم، این حرفهایی كه زدم، این خلافهایی كه كردم، اینها همه از روی جهل من بوده، اگر آن جهل من برطرف میشد خب من این كار را نمیكردم، چون جاهل هستم این حرف ناشایست از من سر زده، چون به مقام ربوبی تو آگاه و عارف نیستم در مقابل تو به مقابله برخاستم، چون به موقعیت تو اطلاع نداشتم آمدم و در قبال تو این موضع را گرفتم، و اگر اینطور نبود خب من این كار را نمیكردم.
پیغمبر در جنگ احد با آن همه مسائل و مشقات، خب كفار و مشركین دارند شمشیر میزنند، شوخی كه نیست، ما اینجا نشسته ایم و داریم صحبت میكنیم! پیغمبر در جنگ احد شمشیر خورد، تیر خورد، سنگ خورد، آثارش هنوز هست، در آن كوه و آن منطقه، و تمام مشركین همت كرده بودند كه بیایند و این مركز و محور توحید را محو كنند، با شمشیر، با نیزه، با انواع اسباب بیایند ... در همان حال پیغمبر میگوید اللَهمّ اهْدِ قَوْمِى فَإنّهُمْ لا يعْلَمُونَ خیلی عجیب است این همین كلام مولاناست، این شمشیری كه دارد به سوی پیغمبر فرود میآید جهل آن مشرك است كه این شمشیر را دارد فرود میآورد نه خود آن مشرك به همان هویت ذاتی خودش، چون آن هویت، هویت ربطیه است و او انسان است و بنده خداست. منتهی شرك آمده جلوی او را گرفته، شرك و دوبینی و خلافبینی آمده جلو را گرفته و پیغمبر را دشمن خودش میبیند. پیغمبر كه بهترین ... پیغمبر میگوید من میخواهم این شرك را از جلویت بردارم، این دوبینی را از جلوی چشمت كنار بزنم، تو به وحدت وارد بشوی، و او را واحد ببینی و مستقیم سراغ او بروی نه اینكه بروی سراغ بت و چوب و سنگی كه شما آن را میاندازید در آتش بعد از یك مدت خاكستر میشود. خب این را هم كه نمیشود پرستش كرد. من میخواهم تو را به آنجا متصل كنم و آن عادات مترسخه و رسوخیافته در نفوس این مشركین، آن تفكرات و آن سیرههایی كه در نفس اینها و در قلب اینها رسوخ پیدا كرده و با آن خو گرفته اند و سالیان دراز با آن به سربرده اند و جز آن ارزش و اعتباری را برای خود نمیبینند، با این روش و با این كلام و با این ندای توحید رسول اللَه در تعارض قرار میگیرد، میآیند به مقابله برمیخیزن د. و از آن طرف هم خب یك عدهای
- ١- مثنوى معنوى دفتر ٢، بخش ٣٩ (رنجانيدن اميرى خفتهاى را كى مار در دهانش رفته بود) اى خداوند و شهنشاه و امير/ من نگفتم جهل من گفت آن مگير

