در حال بارگذاری... ...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

وابستگی ارتقاء نفس سالک به کیفیّت تغذیه و نحوۀ اکتساب اموال

14488
عنوان بصری
نسخه عربی

وابستگی ارتقاء نفس سالک به کیفیّت تغذیه و نحوۀ اکتساب اموال

3
  •  یك وعده، می‌آید و پسر پیغمبر را هم می‌كشد مثل آب خوردن، مثل آب خوردن می‌كشد، ككش هم نمی‌گزد، خب همین است دیگر، همین مالها، همین غذاها و همین مسائل است كه برای انسان كم كم می‌بندد، دل را می‌بندد، می‌بندد، می‌آمد نماز می‌خواند، صف اول، صف دوم می‌ایستاد، نماز می‌خواند، همین آقا و گاهی هم دعای بعد از نماز را همین می‌خواند، دعای بعد از نماز ...

  •  یكی از رفقا پارچه فروش بود در همان زمان و الان هم انشاءاللَه كه خدا همه ما را دستگیری كند و به راه راست هدایت كند و در مسیر راست ما را مستقیم كند، الان هم ایشان در قید حیات هستند. یك وقت به مرحوم می‌گفت كه آقا یك روز یكی از همین بازاریها آمد و از ما یك مقداری پارچه خرید، پارچه‌های بسیار زیادی خرید، آن وقت پاییز بود، موقع زمستان بود، یك نوع خاص پارچه طبعا مورد نیاز است، آمد از ما گرفت و برد و پولش را هم نیاورد و در پرداخت تعلل می‌كرد. بالاخره یك روز دیدیم چند تا حمال گرفته و این پارچه‌ها را پس آورده، حالا اینهایی كه پس آورده مثلا از یك توپ پارچه نصفش را فروخته و نصف دیگرش را نفروخته، آن نصفه را پس آورده است، از یك توپ پارچه دیگر كه پس آورده همه‌اش را فروخته و فقط دو متر باقی مانده، آن دو متر را آورده! گفتیم آخر این چه وضع خریدی است؟ این چه وضع فروشی است؟ خلاصه گفتیم شما این جوری از ما خریدی آخر این رسم كجاست؟ گفت همین است. خلاصه ما به یك زور و زحمتی، این را ببین، او را ببین، تا توانستیم حداقل بگوییم بابا این خرده‌ها را ببر. حالا آنهایی كه پس آورده و فصل زمستان هم تمام شده بود و روی دست ما باد كردند. می‌گفت یك روز رفته بودیم در همان مسجد بازار نماز بخوانیم، امام جماعت نیامده و خب مؤمنین، مؤمنین با عین، معمنین! خیلی ایمانشان قوی است! این قدر قوی است كه عین را باید از آن ته حلق گفت، كه معمنین خیلی ایمان قوی دارند این مؤمنین نشستند كه با هم یك امام جماعت پیدا كنند به جای آن آقا كه نیامده، خلاصه گشتند بهتر از این پیدا نكردند! آقا را برداشتند عبا انداختند روی دوشش كه بیاید نماز بخواند گفتم به به! عجب امام جماعتی! عجب امام جماعتی! این نماز جماعت كه دیگر به عرش خدا می‌چسبد! دیگر اصلا پایین نمی‌آید! التفات می‌كنید؟ اینها همین هستند اینها همین افرادی هستند كه آمدند و در كربلا امام حسین را كشتند و اصحاب امام حسین را كشتند و اولاد امام حسین را سر بریدند و گوشواره از گوش كندند ... اینها كه می‌گویم شوخی نمی‌كنم حرفهایم جدی است گوشواره را همین‌ها از گوش دختر امام حسین كندند همین‌ها، دیدیم در این تعزیه‌ها گاهی عكس‌ها را می‌كشند، عكس شمر را می‌كشند كه دندانش آمده تا اینجا! نه بابا، شمر دندانش تا این جا نیامده بود، عمر سعد یك سیخ این جایش درنیآمده بود، آن یكی سنان دم درنیآورده بود، اینها نیست، اینها خب حالت بغض مصوِّر و نقاش را تصویر می‌كنند، بلكه اینها از وجوه مردم بودند، مردم به اینها اقتدا می‌كردند، در مساجد به اینها اقتدا می‌كردند، اینها آمدند گوشواره از گوش دختر پیغمبر ... كجا هستیم ما؟ كجا هستیم؟ می‌گویم آقا صف دوم، صف اول می‌ایستاد و دعا هم می‌خواند آن وقت در رستورانش گوشت مرده به مردم می‌داد و می‌گفت آلوده شدیم متأسفانه!! یك سری هم تكان می‌داد، خاك بر سرت كنند، آلوده شدیم؟ تمام‌