دیدگاه مکتب عرفان نسبت به مساله تغذیه و پرهیز از افراط و تفریط (١)
5همان لطف و ظرافت مستمر بوده به همین كیفیت مستمر بوده و افراد اصلا نمیفهمیدند كه وقتی یكی میآمد در مجلس أمیرالمؤمنین، أمیرالمؤمنین حاكم بلاد اسلامی، خلیفه مسلمین، وقتی كه میآمد نمیفهمید أمیرالمؤمنین كدام است، اگر یك عده نشسته بودند كدامِ از اینها أمیرالمؤمنین است، كدامِ از اینها خلیفه پیغمبر است، خود رسول خدا وقتی كه به رسالت رسید ... اینها خیلی مطالب دقیقی است، سیر و سلوكت یعنی این، یعنی همین، همین قضیه، همین مسئله را اگر ما هر كدام در موقعیت خودمان و در مرتبه خودمان و در شأن خودمان هر كس از افرادی كه الان در این مجلس نشسته، این مسئله را در همان شأن خودش پیاده كند، در همان ارتباطات خودش این مسئله را پیاده كند، ما خیلی از جاها از این مسئله میگذریم و پیاده هم نمیكنیم، خیلی جاها خودمان بیان میكنیم، خوب، قشنگ یك ساعت راجع به این برای مردم حرف میزنیم ولی وقتی به خودمان كه میرسد، هان .... بنشینیم، فكر كنیم در خودمان، و وضع و حال خودمان را بسنجیم قبل از این كه دارای یك موقعیتی شدیم كیفیت صحبت كردنمان را با افراد در نظر بگیریم و كیفیت آن حالی را كه با آن افراد برخورد میكردیم در نظر بگیریم.
الان هم همان است، هیچ تغییر نكرده، هیچ عوض نشده است، چرا أمیرالمؤمنین بلند میشد و میرفت به خانه ایتام سرمیزد و بچهها را پرستاری میكرد چرا؟ به خاطر این كه به خود بگوید ای علی تو همان علی سابق هستی، تو همان شخصی هستی كه به حكومت نرسیده بودی، و تو همان فرد هستی، دو روزی آمدند یك منصب اعتباری را به تو تفویض كردند فردا هم باید این منصب را واگذار كنی و بروی، با خودت به آن دنیا نمیبری، این منصب را همین جا میگذاری و میروی، حالا یا دو سال مثل آن ابوبكر یا فرض كنید كه دوازده سال مثل خلیفه دوم عمر یا ده سال مثل عثمان یا مثل خود أمیرالمؤمنین كه چهار سال و پنج شش ماه كشید، چهار سال و نیم طول كشید، باید بگذاری بروی یا با سكته باید بروی، یا با تب كردن میبایست بروی، یا این كه در جنگ باید بروی، یا این كه ابن ملجمی پیدا میشود و در محراب تو را به شهادت میرساند، بالاخره یك جوری باید بروی، یك قِسم باید این لباس تن را خلع كنی و بروی، درست؟ این شیوه، شیوه امام صادق و شیوه ائمه كیفیت مطالبی را كه بیان میكردند اینها را باید انسان مورد دقت قرار بدهد و به كار ببندد، به كار باید ببندد، در حالی كه همیشه مسئله خلاف در نظر ما است، توقع داریم یك امر مافوق بیاید و ما را در آن سیطره و احاطه خودش قرار بدهد و درون یك پوششی بیاندازد كه دیگر راه نفوذ شیطان از همه طرف بسته باشد و در این پوشش حركت كند، این كه هنر نیست، این كه هنر نشد كه انسان در یك پوششی قرار بگیرد، در یك وضعیتی قرار بگیرد و بعد بلند كنند او را بگذارند روی كجاوه بعد هم برسانند او را، این را كه همه بلد هستند! بنده یك جایی رفته بودم، بعضی آمدند از ما سوال كردند كه: ما نمیدانیم چه كنیم؟ توجه پیدا میكنیم، چشممان باز میشود، افراد را میبینیم، چشممان به زنها میافتد، خانمها را میبینیم بعد فرض كنید كه در ما اشتیاق پیدا میشود برای این كه امیال دیگری در ما ظهور و بروز پیدا میكند! گفتم شما غلط میكنید نگاه كنید تا این كه بعد بگویید كه حالا میل پیدا شد، برای چه چشمت را میاندازی؟ اگر تو چشمت را نیاندازی، اگر فرض كنید كه یك زن آمده در دفتر تو دارد صحبت میكند زُل و زُل در چشم و بقیه جاهای او نگاه نكنی بعد بلند نمیشوی بگویی یك همچنین مسلئه ای هست اجازه میفرمایید؟ نخیر من اجازه نمیفرمایم!، چی چی

