کیفیت تأثیر غذا بر روح و ملکوت افراد
7میزند، این طوری هم دستشان را میزدند به هم، كف میزند و برمیگردد، هر چه میگویی ما در دنیا به خاطر تو فلان ...، خداحافظ، باید بلند شویم برویم پرونده خودمان را تماشا كنیم، حالا باید برویم پرونده خودمان را ببینیم، درست؟! اوضاع عوض میشود.
من دیدم كم كم این دارد تغییر پیدا میكند خیلی برای من عجیب بود آخر فرض كنید كه طفلی كه در حدود ١٢ سال سنش است، ١١ سال. من تعجّب میكنم الآن نگاه به خودم میكنم میبینم میفهمیدم، چهره را، صحبت را میفهمیدم، تغییر در كلام را میفهمیدم، صحبت همان بود، مسائل همان بود، ولی انگار جور دیگری بود، قسم دیگری بود، خب اینها چیزهایی بود كه مرحوم آقا احساس میكردند، قضیه آن سید هندی پیش آمد و اختلافی كه ایجاد كرد و تهمتهایی كه به مرحوم حدّاد زد كه این بالای قبر ابوحنیفه رفته، قبر شیخ عبدالقادر در بغداد رفته، اینها اصلًا ولایت ندارند، اینها فقط قرآن میخوانند، مجالس روضه ندارند، یك چیزهایی كه اصلًا واقعیت نداشت.
خب علی كل حال كسی كه به آن نحوه است خب دستش هم تهی است و باید این گونه هم صحبت كند، این گونه باید برخورد كند ایشان فرمودند من اصلًا نمیدانم ابوحنیفه در كدام خیابان بغداد دفن شده است. چه میگویند به ما؟ خیلی مسئله عجیبت است ها، خیلی باید حواسمان جمع باشد ها. چقدر مرحوم آقا به این سید فرمودند مواظب اطرافیانت باش، آقای آقا سید كذا شما میدانی فلانی كه منزلش میروی این چه میكند و چه كار دارد انجام میدهد؟ میگفت آقای آقاسید محمّد حسین، خدا غفور است، خدا غفور است ما هم چشممان را میبندیم، بله خدا غفّار است ولی بصیر هم هست، خدا غفّار است ولی خبیر هم هست. خدا غفّار است ولی قهّار هم هست. خدا غفّار است ولی شدید العقاب هم هست، فقط همین یكی را نگوییم، چطور چشمت را راجع به فلان قضیه بچّهات نبستی، نگفتی آن جا خدا غفّار است؟ كه فلان كس راجع به بچّه تو فلان كار را انجام داد؟ امّا حالا منزل رفیق رفتن و اینها خدا غفّار است و نباید توجّه كنی؟ تو كه الآن داری میگویی خدا غفّار است و داری میروی و به آن سلام و صلواتی كه این دارد برای تو میفرستد مغرور میشوی و گول او را میخوری و از آن غذای آن منزل استفاده میكنی و از آن فضا میدانی چه بر سر خودت داری میآوری؟ میدانی كم كم داری از آن نفس و حیات وجودی خودت هی میتراشی، این را میدانی یا نمیدانی؟ خب گوش ندادند دیگر، به مسائل گوش ندادند، كم كم چه شد بعد از دو سال یك مرتبه دیدیم مرحوم آقا به یكی دارند میفرمایند كه فلان كس مانند بادكنكی شده است كه فقط یك پوستهای از او باقی مانده، تمام درونش خالی شده و هوا گرفته، بفرمایید، یعنی آن كه این حال را داشت، آن كه به بقیه هم حال میداد، آن كه مجالس را با كلام خودش به حال و هوایی درمیآورد، آن كه دیگران را دعوت میكرد به آن اموری كه متوجّه باشند، یذكّركُم الجنّة، آن آن كه مطالب توحیدی میگفت، آن كه وقتی دست میگذاشت روی مریض حمد میخواند آن شفا پیدا میكرد، آن كه مریض قلبی كه باید قلبش را عمل كنند و بای پاسش كنند و رگش را عوض كنند با یك حمد خواندن شخص را خوب میكرد چه شد؟ حالا تازه اینها مسئلهای نیست، حالا فوقش هم داشته باشد آن اصل قضیه از بین رفت، چه شد یك مرتبه كه آمد تبدیل به یك فردی شد كه فقط صحبتهایی كه میكرد نواری بود كه این میچرخید، دیگر همین بیش از این روح نداشت، آن

