دیدگاه عارف به نظام هستی و مظاهر آن
7و لَدَیکَ أرجو فاقَتی؛ «در نزد تو امید دارم که فاقه و فقر من نتیجه بدهد و به سر حدّ منزل برسد.»
چون کسی که فاقه و فقر داشته باشد اگر به سوی غیر از تو برود، هیچ امیدی برای او نیست؛ دستخالیاست، دستش خالیتر میشود. امّا من این فاقه خودم و فقر خودم را به سوی تو آوردم، و امید دارم که تبدیل به غنیٰ بشود به غنای ذات مقدّس تو!
غنای توست جابرِ بار گران من
و بِغِناک أجبُرُ عَیلَتی؛ «به غنای تو من جبر میکنم سنگینی خودم را، میخواهم بار گران خودم را با آن جبران کنم.»
جبر: یعنی شکسته بندی استخوان؛ اصل معنای جبر یعنی استخوان را که شکسته است، ببندند و مجبور کنند؛ یعنی این استخوان التیام پیدا کند و جبر بشود.
بِکُم یُجبَرُ المَهیض؛1 «به واسطۀ شما حضرات ائمه آن استخوانِ شکسته، جبر میشود.»
یعنی التیام پیدا میکند و شکسته نیست؛ و لذا به همین عنایت در سایر مواردی هم که چیزی تدارک میشود و جبران میشود میگویند: «جبر». اصلاً معنای جبران از جبر مشتق است، و جبر و جبران هر دو به معنای شکستهبندی استخوان است؛ یک کاری به استخوان میکنند که کمکم به همان حالت اوّلی برمیگردد و جوش میخورد. لذا تدارکات را در سایر موارد هم میگویند: «جبر»؛ حالا [اگر] استخوان شکسته نشود، گوشت پاره شود، وقتیکه بخیه بزنند و به حال صحّت و سلامت برگردد، میگویند: جبران شد؛ کسی از کسی مالی برده، میگویند: جبران کرد؛ حقّی برده، میگویند: جبران کرد به عنایت. و الاّ اصل معنای جبر، همان شکستهبندیِ استخوان است.
به غنای تو من جبران میکنم عیلۀ خود را؛ یعنی این عیلهای که گردن من افتاده این بارها، بارهای من خیلی زیاد است! بارهای انسان چقدر زیاد است؟! شما ببینید انسان دو روز میخواهد سفر کند، یک روز مقدّمۀ سفر و کارهایش را میخواهد ترتیب بدهد! حالا اگر بخواهد یک سفر همیشگی کند، چقدر میخواهد ترتیب بدهد، چقدر فشار به او است، چقدر خاطرات هست! این خاطرات را اگر بخواهد به منصّۀ عمل خارجی بگذارد، چقدر وقت لازم دارد، چقدر بر او فشار میآورد، چقدر آن را خسته میکند و کسل میکند! من تمام این خستگیها و کسالتهایی که حکم شکستن وجود من را دارد و استخوان هستی مرا خُرد میکند، جبرش میکنم به غنای تو!
- مصباح المتهجّد، ج ٢، ص ٨٢١، فرازی از زیارت مشاهد مشرّفه در ماه رجب.

