دیدگاه عارف به نظام هستی و مظاهر آن
4بالأخره در این مسیری که دارد، به یک عقبهای برخورد میکند که تمام اعمال او را بررسی میکنند و با حجّت واقع میسنجند؛ آن حجّتی که دیگر هرچه انسان بخواهد از خودش دفاع کند و باطلهایی را که انجام داده، به صورت حق جلوه بدهد و حقهایی را که ترک کرده، بگوید: باطل بوده و من ترک کردم، آن حجّت به اندازهای قوی است که انسان نمیتواند حجّتش را بر او غلبه بدهد و او را محکوم کند؛ آن وقت در این صورت، حجّت انسان میایستد، زبانش لال میشود و از دفاع میافتد.
إلهی ارْحَمنی إذَا انْقَطَعَت حُجَّتی؛ «خدایا، رحم کن بر من آن زمانی که حجّت من بریده میشود و قطع میشود.»
و کَلَّ عن جوابِک لِسانی؛ و زبان من از جواب تو سنگین میشود!»
زبان انسان در دهان چقدر وزن دارد؟ یک سیر، دو سیر؛ حالا فرض کنید اگر این زبان ورم کند و دو کیلو بشود و انسان بخواهد با این زبان دفاع کند، چه قِسم دفاع میکند؟! زبان حرکت نمیکند، خیلی سنگین است! بعضی اوقات دیدید که حال قبضی به انسان دست میدهد که انسان دیگر نمیتواند صحبت بکند، در آن هنگام، این زبان اینطور سنگین میشود و نمیتواند دیگر صحبت کند.
وَ طاشَ عندَ سُؤالِکَ إیّایَ لُبّی.
«و وقتی تو از من سؤال میکنی، عقل من و ادراک من پوچ میشود، خالی میشود، دیگر لُب و عقل قوّۀ دفاع را از دست میدهد، سبُک میشود، نمیتواند دفاع کند.»
من در کارهایم اتّکا به قلب و نیروی عقل دارم، و آن عقل یک راههایی را نشان میدهد و مرا بر آن راهها وادار به حرکت میکند. وقتی تو از من سؤال کنی، قلب من دیگر از کار میایستد، دل واقعی ما، ادراکات، مرکز ادراکات، از کار میایستد.چون تمام این تفکّرات، روی اساس باطل بود و تو با سؤال حق از انسان سؤال میکنی، آنوقت آن قلب که اندوختهاش ذخائر فکریِّ تخیّلی است نمیتواند در عالم واقع و وجدانْ نهضت کند، در آنجا نمیتواند قیام کند و از بین میرود.

