چیستی حقیقت عزت و علو
7ایشان در آخر عمر بواسطه نسیان كارش به جایی رسید كه دیگر نمیتوانست درس بگوید وقتی میآمد راجع به یك قضیه درس میگفت یك دفعه شروع میكرد پرتوپلا گفتن و میرفت یك جای دیگر! بعضیها احترام ایشان را نگه میداشتند و كمكم ایشان را متوجه كردند كه دیگر بهتر است شما درس را تعطیل بكنید و در منزل این درس را انجام بدهید، به خاطراحترام در منزلشان میآمدند كه موقعیت ایشان هم محفوظ باشد و آن عادات یك مرتبه شكسته نشود و تصادم روحی برایشان پیدا نشود. كار از این هم گذشت میگویند وقتی از منزلش برای حرم امیرالمؤمنین میآمد در بازگشت كوچه اش را فراموش میكرد كه از كدام كوچه درآمده! این مسائلی كه نقل میكنم، اینها برای ما عبرت است.
این را بنده خودم از مرحوم آقا شنیدم كه ایشان فرمودند كه در مسجد كوفه به اتفاق یك عده دعوت كردند حالا افطاری بود ناهاری بود حالا هرچه بود ایشان (مرحوم حاج میرزا حبیب اللَه رشتی) هم در آنجا بود. وقتی كه رفتند یك ماستی در آنجا بود خیلی شیرین بود، گفتند: آقا این ماست خیلی ماست شیرینی است. ایشان انگشتش را زد توی ماست بعد این یكی را لیسید گفت: بله بله خیلی شیرین است! این را خود ایشان میفرمود. اینها شوخی نیست یعنی انسان میرسد به اینجا، حالا انسان همین را با ده سال قبلش ملاحظه كند، این دو تا عكس را بگذارد در كنار هم، آن كسی كه بالای منبر وقتیكه وارد بحث میشود آنچنان وارد میشود كه اصلًا معلوم نیست از كجا سر در میآورد تا این كه این انگشت را میزند داخل ماست این یكی را میگذارد توی دهانش! به این وضعیت به اینجا میرسد آدم. این را كه دیگر همه میگویند كه زغال دستش میگرفت وقتی بیرون میآمد سركوچه علامت بزند كه متوجه باشد داخل این كوچه برود كوچه بعدی نرود. وقتی میآمد نگاه میكرد میگفت: این علامت را من زدم یا یكی دیگر! یعنی این عمل خودش را هم یادش میرفت كه این علامت از ناحیه من است شك میكرد كه این زغال را من برداشتم یا اینكه یكی تو جیب من گذاشته!

