حقیقت دنیا از دیدگاه مكتب عرفان
4آن شخص از فردا آمد، اولًا صبح زود بینالطلوعین آمد كه كسی او را در كوچهها و خیابانها مشاهده نكند. بعد هم زنبیل را لای عبا آن هم عبای زمستانی سرش كرده بود، نه این عباها، این عباها پیداست. اینها یك قدری نازكتر هم باشد بهتر پیداست نه، یك عبای قشنگ خیلی عبای محفوظ و مرتّبی را انتخاب كرده بود و این زنبیل را برداشت و رفت و به هرجا كه رسید این طرف را نگاه كرد و آن طرف را نگاه كرد، وقتی هیچ پرندهای را دیگر مشاهده نكرد و از این وسائل ارتباطات و این گونه تجهیزات كه گاهی اوقات بیخبر انسان را غافلگیر میكنند! خلاصه یكی یكی جمع كرد تا پُر كرد و رفت و ریخت. دیگر خیلی شاد و خندان و خرسند خدمت آن بزرگ آمد. در زد آمد داخل تا چشمش به او افتاد گفت: قایم كردی؟! یواشكی رفتی؟! این طرف و آن طرف را نگاه میكردی؟! یك یك تمام كارها، انگار از آن اوّل این با او بوده است. تمام جاهایی كه رفته بود. صبح بینالطلوعین رفتی؟! قایم میكردی؟! عبای فلان را پوشیدی؟! این فائده ندارد! این به درد نمیخورد! پس نگو درست آمدم. خلاصه دید نه! چاره ندارد! اگر واقعاً درست آمده، واقعاً هم درست بیاید.
دوباره الان این مسئله به یادم آمد. مرحوم آقا در اوّلین سالی كه برای طلبگی به قم مشرف شده بودند و مُعَمَّماً به قم آمدند، در مدرسه حجتیه حجره گرفتند و اوّلین شخصی كه در مدرسه حجتیه كه آن ساختمان قدیم خودش را داشت، البتّه بعداً توسعه دادند و تجدید بنا كردند، یعنی از اوّل تجدید بنا كردند، یك ساختمان قدیم داشت مرحوم آقا بودند كه در این مدرسه وارد شدند. اصلًا اسم مدرسه حجتیه را هم خود مرحوم آقا گذاشته بودند. چون مرحوم آقای حجّت كه بسیار مرد بزرگی بود و بسیار مرد بیهوایی بود، بسیار مرد بیهوایی بود و بسیار مرد بزرگی بود و خیلی از مناعت طبع و حریت و آزادی و علمیت حتی علمیت ایشان و دوری و اعراض از دنیا، اعراض از دنیا و عدم توجه به مسائل مرجعیت و ارادت و گردآمدن افراد به دور خود، آنقدر ایشان بر این مسئله تحفّظ داشت كه در بین همه، چه مخالف و چه مؤالف ایشان به این قضیه معروف بود.

