در حال بارگذاری... ...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

تفاخر و کثرت طلبی در مكاتب مادى و ماتریالیستى‏

14287
عنوان بصری
جلسات
نسخه عربی

تفاخر و کثرت طلبی در مكاتب مادى و ماتریالیستى‏

6
  • مرحوم پدربزرگ ما حاج آقا معین نقل می‌كرد از اینكه هان علیه الدنیا دنیا چطور بر انسان آسان است، آسان می‌گذرد و انسان به دنبال زیاده طلبی و رسیدن به افزون طلبی و اینها نیست. ایشان می‌فرمودند البته این قضیه را بنده از یكی از دوستان شنیدم مستقیماً برای خود بنده تعریف نكردند، قضیه مشابه این را ایشان برای من تعریف كردند یكی از رفقا می‌گفت وقتی‌كه ایشان از كربلا مراجعت كرده بودند ما رفتیم به دیدنشان و از ایشان سؤال كردیم كه حال آقای حداد چطور بود؟ خُب با آقای حداد ارتباط داشتند، رفت‌وآمد داشتند حالشان چطور بود؟ ایشان یك سری تكان دادند و یك آهی كشید. گفت: من چه بگویم واقعاً اینها در چه وضعیتی هستند، در چه موقعیتی هستند اصلًا من چه بخواهم بگویم. می‌گفت: من امسال یك قضیه‌ای از ایشان دیدم كه هر وقت این مسئله به فكرم می‌افتد مرا از خود بی‌خود می‌كند. می‌گفت: من شب‌ها كه در كربلا بودم وقتی‌كه حرم مشرّف می‌شدم در موقع مراجعت یك چیزی هم با خودمان می‌گرفتیم می‌آوردیم حالا مثلًا یك غذایی، یك میوه‌ای یك چیزی از همین دكانی می‌گرفتیم با خودمان می‌آوردیم، با هم مطلبی نداشتیم. آن شب زیارت ما طول كشید و یا بر حسب اتّفاق چه روزی بود كه دكان‌ها زود تعطیل كردند و ما وقتی‌كه آمدیم‌دیدیم همه جا بسته است و هیچ نیست دیر وقت هم بود. آمدیم دقّ الباب كردیم درب منزل را زدیم بعد از یك مدّت با اینكه چراغ‌ها هم خاموش بود، معلوم بود شاید آقای حداد هم داشتند استراحت می‌كردند. دیدیم خود ایشان آمدند، فرمودند: ها حاج آقا معین كجا بودی، كجا بودی؟ بیا آقا منتظر شما بودیم. لابد غذا هم كه نخوردی نه؟ من هم نخوردم! بیا حالا بنشین یك چیزی پیدا می‌كنیم.

  • می‌گفتند ما رفتیم نشستیم، حالا همه چراغ‌ها خاموش بود آمدیم و در همان اتاق بالا كه اتاق ایشان بود نشستیم و ایشان رفتند و یك‌خورده طول كشید. رفتند و توی آشپزخانه هی دارند می‌گردند چیزی پیدا نمی‌كنند، یك جعبه‌ای بود كه نان خشك‌هایی كه مثلًا می‌ماند تو سفره را آنجا می‌گذاشتند كه مثلًا فردا این كه می‌آید تو خیابان صدا می‌كند نان خشك، این را جمع كنند و به او بدهند. از توی آن جعبه دیدند یك مقداری نان هست. گفتند خُب الهی شكر كه یك چیزی پیدا كردیم. از آن برداشتند واقعاً عجیب است بعد رفتند در آن ظرفی كه مثلًا سبزی خورد می‌كردند و می‌ریزند دور، بعد می‌ریزند توی یك مثلًا جعبه‌ای هم در آنجا بود آشغال‌هایی كه مال پاك كردن سبزی بود، آنها را هم برداشتند و رفتند قشنگ زیر آب شستند و به آن نان و آب زدند و آوردند. گفتند: حاج آقا معین بیا بسم اللَه، بیا ما هم شام نخوردیم. می‌گفت: عجیب! من نمی‌دانم این چه بود واقعاً از دهان ما می‌رفت پایین! این چه حكایتی بود! می‌گفت: تا الان من دارم دنبال آن مزه می‌گردم و دارم دنبال آن می‌گردم.