فلسفه و حكمت هبوط حضرت آدم علیه السلام به عالم دنیا
5خب این هم یك مطلب، كه این مطلب بسیار مطلب مهمّیاست، دنیا، ابلیس و خلق، این سه تا را امام صادق علیهالسّلام در كنار هم گذاشتند، اینها پستمیشوند، اینها بیاعتبار میشوند، اینها از ارزش میافتند، انسان دیگر یكجور دیگر به اینها نگاه می كند به ابلیس یك قسم دیگر نگاه میكند تا بحال یك قسم ما نگاه میكردیم و درست هم نگاه می كردیم، نه اینكه خلاف باشد و باید هم اینطور باشد، منتهی امام صادق علیهالسّلام میخواهند مطلب را ببرند بالا، نمیخواهند ما یكجا توقّف كنیم، نمیخواهیم از ابلیس یكبت بتراشیم در مقابل او و هی در قبال او تواضع كنیم، بزرگ پنداشتن ابلیس انحطاط از آن مقام عزّ و علوّ و متانت و درجهایست كه خدای متعال برای من و شما قرار داده، بزرگ پنداشتن ابلیس، عبارت است از تواضع و سجده در قبال این شخصیت بزرگ و این شخصیت عظیم، امام صادق علیهالسلام میفرماید ابلیس كیست كه بخواهیم حالا این را بزرگش كنیم، البتّه باید مواظب باشیم همانطوری كه خدمتتان عرض شد، حالا امروز هم یك مقداری به این مسأله میپردازیم.
امّا «هان علیه» پست میشود، دنیا دیگر در قبال افراد پست میشود، زیباییهای دنیا دیگر برای افراد جلوه ندارد، جاذبههایی كه افراد دیگر را به سمت خود میكشاند و در مهالك غوطهور میكند و آنها را از بین میبرد و استعدادهای وجودی آنها را همهرا نابود میكند و از افراد به یك جسم بیجان و یك میت بیروح میسازد، دیگر آن جاذبهها برای انسان دیگر جاذبه نیست، خنده آور است.
یك بچّه وقتی كه یك ماشین دستش گرفته آن را كوك میكند و راه میرود، شما وقتی كه نگاه این كنید، هر چه صدایش میزنید اصلًا تمام حواسش به این ماشینش است، اصلًا نگاه نمیكند پدرش دارد صدایش میكند، اعتناء به بابایش نمیكند چرا؟ چون تمام وجودش را همین ماشین كوكی گرفته، همینقدر، فرض كنید كه پنج تومان است، پنجتا یك تومانی، ده تا یك تومانی هم بیشتر نیست، امّا قشنگاست، وقتی نگاه میكند رنگش قرمز است، قشنگ است این را اینطوری میكنی میرود جلو عجب! این چهچیز عجیبی است! اینچه مسأله خارقالعادهای است! ندیدیم ما یك همچنین چیزی، فشارش میدهیم میرود جلو، این چهجوری میشود قضیه؟ حالا هر چه پدر صدا میكند، بیا غذا بخور اعتنا نمیكند، مادر هر چه صدایش میكند اعتنا نمیكند، بابا اینها تو را بوجود آوردند، اینها تو را بزرگت كردند، اینها تو را به اینجا رساندند، اینها زندگی تو را به عهده گرفتند، اینهایی كه دارم عرض میكنم، یكییكی رویش فكر كنید نمیخواهم برایتان قصّه بگویم، همین است! ما هم به همین شكل هستیم! این ماشین كوكی هم میرود و تمام وجودش را میگذارد روی همین ماشین كوكی، دارد میرود جلو و كیف میكند و میخندد و میگوید آی بابا نگاه كن دو متر رفت جلو، ایندفعه بیشتر فشارش دادم، نمیدانم چكار كردم، دیگر دو متر و نیم رفت، تمام وجود او را همین قرار داده، خب حالا شما به این نمیخندید؟ شمای پدر به این نمیخندید؟ نگاه كن، نگاه كن فكرش این است، احساسش همین است، تعلّقش همین است، امنیه و خواستش همیناست، همهاش چیست؟ دنیا برایش آمده توی این، آقا زلزله شد در بم، چهلهزار نفر مردند این میگوید بگذارید من ماشینم را كوك كنم دو متر برود جلو، نمیگوید؟ میگوید دیگر. آقا آنجا جنگ شد الآن دارند میزنند، میكشند چه میكنند، میگوید ببینم چقدر این جلوتر میرود، آقا آنجا اینطور شد، آقا آنجا اینطور شد ... هیچ كاری ندارد.

