ضرورت مصیبت برای تکامل انسان
6علی التراب یجتمعون بچه ها با خاك بازی میكنند. مطلب چهارمی كه رسول خدا میفرماید اینست كه یختصمون من غیر حقد بدون اینكه حقد و كینه ای در دل داشته باشند با هم دعوا میكنند یعنی دعوا سر هیچی، دعواهایی كه مردم در دنیا میكنند بر اساس كینه، حقد، مطالب از پیش ساخته و پرداخته بر این اساس است. این میگوید صبر كن تو برای من این كار را كردی حالا من به قدرت برسم پدرت را درمیآورم، آن به این میگوید حالا صبر كن تو این كار را كردی صبر كن من دستم به تو برسد فلان كار را انجام میدهم. تمام مسائل عالم دنیا و عالم دنائت و رذالت بر اساس مسائل نفسانی و گیرهای نفسانی است كه انجام میگیرد. اما بچه ها اینجور نیستند، بچه ها اینجوری نیستند.
این توپ را زده به آن طرف این با او دعوا میكند چرا توپ را آن طرف زدی بعد حالا كه توپ را ... با هم حقد و كینه ای ندارند این میگوید چرا این طرف آمدی با همدیگر دعوا میكنند دو دقیقه بعد با هم آشتی میكنند یعنی حساب حساب نفس نیست تا آنها را گیر بیاندازد و گرفتار كند و تا شخص به مقصود نرسد دست از آن گیر نفسانی بر ندارد و تا عقده دل را خالی نكند دائماً در فكر باشد.
این میشود مبنای توحیدی رسول خدا هم كه برای توحید آمده است. پس ما باید به این نقطه برگردیم ما این نقطه را داشتیم و آمدیم خودمان را گرفتار كردیم. ما این مرتبه را داشتیم و در یك همچنین موقعیتی همه ما بودیم همه ما بودیم. به قول مولانا میگوید
چون كه بی رنگی اسیر رنگ شد *** موسیی با موسیی در جنگ شد چون به بی رنگی رسی كان برداشتی *** موسی و فرعون دارند آشت ی این رنگ رنگ تعلّقات است، رنگ منیتهاست و رنگ مسائلی است خارج از دائره توحید و دائره وحدت. وقتی كه انسان سنش میآید بالا این تعلّقات هم كم كم زیاد میشود و در هر سنی مطابق با همان سن این تعلّقات شكل همان موقعیت را پیدا میكند، شكل همان وضعیت را پیدا میكند. در سن ده سالگی یك نوع تعلّقاتی دارد به دفتر و مداد و قلم و توپ و وسایل بازی ولعب و اینها دارد. در پانزده سالگی یك نوع تعلّق دارد، در دوران نوجوانی تعلّقات او تغییر پیدا میكند و به هر مقدار كه انسان پا به سن كهولت بگذارد تعلّقات او قویتر و شدیدتر و محكمتر و از بین نرفتنیترخواهد شد تا به سن كهولت كه میرسد تعلّقات او دیگر تعلّقات شهوانی در راستای مسائل دیگر است نه در راستای غرائز جوانی، تعلّقات ریاسات و حكومت كردنها و از آن خود قرار دادنها است كه آنها دیگر از بین نمیرود و خدا باید به داد برسد تا اینكه آنها را بتواند از این نفسی كه اینها در وجود او مهر شده است و محكم شده و سفت شده و آنها را بخواهد بیرون بیاورد. حاضر است فرزند خود را فدا كند اما از حكومت دست بر ندارد.

