كیفیت تدبیر امور ضمن رعایت مقتضاى مقام عبودیت
7واقعاً این مطلب را ما احساس میكردیم كه اگر یك شخص در دنیا باشد، نه توجهی به دنیا داشته باشد، نه توجهی به این مریدها داشته باشد، نه توجهی به این اقبال و اقدام مردم داشته باشد، اگر یكی باشد آن هم پدر ماست. این را ما میدیدیم احساس میكردیم. ما همهجا رفتیم رفقا! به همهجا سر زدیم این را كه میگویم خدمتتان اینطور نیست كه تصور بشود كه حالا ما فقط چشممان باز شد فقط پدرمان را دیدیم! نه! رفتیم، سر زدیم و صحبت كردیم، هزار تا دیگران را تست كردیم، چه كردیم. الان هم كه خیلی از اینها از دنیا رفتند و دیگر صحبت راجع به اینها دیگر فایدهای ندارد. چه نتیجهای دارد؟ حالا، اینها اینطور بودند و یا نبودند بالاخره از دنیا رفتند و خودشان میدانند و خدای خودشان. ما باید ببینیم تكلیف ما چیست؟
واقعاً من این مطلب را احساس میكردم؛ این مقام عزّتی كه دارد، دنیا زیرورو بشود اصلًا و ابداً به اندازه سرسوزنی بر دامن كبریاییش ننشیند گرد، با توجه به این قضیه من میدیدم اینها میآیند با ما حرف میزنند، با دوستانشان صحبت میكنند، وقت میگذارند، از اوقاتشان میزنند، از راحتیشان میزنند، از اوقات فراغتشان میزنند، حرف میزنند، چه میكنند و چه میكنند. یكی از دوستان میگفت من وقتیكه میرفتم پیش مرحوم آقا، ایشان به من میگفتند: هر وقت خواستید بیایید به دیدن ما، مینشینیم صحبت میكنیم. وقتیكه ایشان میآمد مشهد شاید چند جلسه مرحوم آقا مینشستند صحبت میكردند. مطالب و مسائل مختلف، حالا نمیدانم تصور و قضیه بر چه بود. گرچه ایشان هم در همان موقع معترف بود بر اینكه بزرگواری و لطف ایشان اقتضای همچنین مطلبی را میكند، نه اینكه حالا قابل، یك قابلی باشد و آنچنان ارزشی داشته باشد امثال ما، كه اینها بیایند و از آن مقامشان تنازل كنند و بخواهند فرصت خودشان را برای یك همچنین قابلهایی قرار بدهند در عین حال مطلب آنطوری كه بود مورد توجه قرار نمیگرفت، با مسائل سرسری برخورد میشد! باز ایشان توجه نمیكردند، اعتنا نمیكردند. هر وقت خواستید بیایید. در نهایت امر میدانید مرحوم آقا به او چه فرمودند؟ گفتند: آقای فلان! اگر شما مرا قبول نكنید فقط دیگر باید سراغ امام زمان بروید. یعنی دیگر كسی وجود ندارد این دیگر نهایت حرفی كه ... الان آن شخص میگوید ما چه خسارتی كردیم الان كه دیگر وجود ندارد. الان كه دیگر این قضیه .... میگوید ما چه خسارتی كردیم!

