حقیقت و جایگاه مسئلۀ تخصص و تعهد در کیفیت اداره جامعه
8جناب آقای ابیبكر كه میخواهد به جای پیغمبر بنشیند باید به این مسأله فكر كند كه شما ابیبكر هستی و قبل از شما رسول خدا بود با آن مقام و با آن قدس و با آن طهارت و با آن تعلّق و ربط به عالم غیب. و افراد براساس این نحو ارتباط به پیغمبر گرایش پیدا كردند و جذب شدند. یعنی به این نحوه ارتباط بعضیها میآمدند از آنحضرت تقاضای معجزه میكردند معجزه در اختیارشان قرار میگذاشت. درخت را به صحبت در میآوردند خوب طبعاً میدید خوب كسی نمیتواند این كار را انجام بدهد. از او شقّ القمر میخواستند پیغمبر ماه را دو نصف كرد خوب دیگر از این بالاتر چه میخواهید! ماه را دو نصف كرد دیگر. نه تنها آنهایی كه در مكّه بودند آنهایی هم كه در خارج مكّه بودند آنها هم دیدند. در بیابان در حال حركت بسوی مكّه آنها هم مشاهده كردند كه یكمرتبه ماه دو نصف شد. نصفش ایستاد و نصفش شروع كرد گردش كردن، هفت دور دور كعبه طواف كرد وبعد آمد به آن نیمه دیگر ملحق شد. اینها چشمبندی نبود. آیه قرآن نسبت به این مسأله آیه قرآن هم تصریح دارد (اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ)1 شهادت حصاد میخواستند، ریگ بیابان میخواستند، خوب پیغمبر اشاره میكرد آن ریگهای بیابان شهادت میدادند. همان طوری كه در زمان امام سجّاد علیهالسّلام محمّد حنفیه آمد و تقاضا كرد. حضرت این را خواستند از محمّد حنفیه كه مجموعاً پیش حجرالاسود برویم و حجرالاسود میفهمد و درك میكند و به امامت هر كدام از ما باشد اعتراف میكند. آمدند، مردم هم جمع شدند، خلق بسیاری در كنار حجرالاسود، حضرت به محمّدبنحنفیه گفت: خوب عمّشان بود، عموی بزرگتر بود كه اوّل شما بفرمائید. آمد و دعا كرد و هر چه دعا كرد دید نه خیر آن صدایی را هم كه داشت خوابید! اگر یك صدایی هم در آن بود آن صدا خوابید. نوبت امام سجّاد علیهالسّلام شد. حضرت آمدند و دعا كردند، حجر با صدای فصیح شهادت به لاالهالااللَه و شهادت انّ محمّد رسول اللَه و بعد شهادت دا كه اشهد انك ولی اللَه و بولایت شهادت داد، چشمبندی نبود آقایان، همه آنهایی كه دور و بر بودند شنیدند، با همین گوششان هم شنیدند، كه حجرالاسود شهادت داد، خیلی خب این را هم مردم دیدند دیگر. با چشمتان و با گوشتان هم دیدید، بله؟ درست شد؟ حالا جناب ابیبكر این پیغمبری كه مردم به او ایمان آوردند این بود، تو كه خودت را داری بجای پیغمبر میگذاری و علی را كنار میگذاری، این ید بیضاء را داری؟ برو بگذار عیب ندارد. نداری میآیی چكار میكنی؟ به یكساعت آبروی اسلام را میبری، یك ساعت، به دو ساعت نكشید. یك عدهای از یهود آمده بودند در همان روز دوّم خلافت این بزرگوار، همان روز دوّم آمدند، روز دوّم، یعنی به روز سوّم نكشید، آمدند از او یك سؤال كردند. خب این كه نمیفهمد كه در این اوضاع چه خبر است. خب تو داری عقل اوّل و آخر كه علی است این را كنار میگذاری؟ میزنی زنش را میكشی برای چه؟ برای این كه بروی دنبال خلافت و ریاست؟ عرضهاش را نداری خب چرا عرض و آبروی خودت را میبری و زحمت ما میداری؟
- ١- سوره قمر (٥٤) آيه ١

