در حال بارگذاری... ...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

مشورت به عنوان رکن اساسی دركیفیت تدبیر امور اجتماعى

14237
عنوان بصری
نسخه عربی

مشورت به عنوان رکن اساسی دركیفیت تدبیر امور اجتماعى

8
  • آمدند دیدند كه اشتباه شد و متوجّه شدند كه چه قضیه‌ای هست. می‌گویند: وقتی كه میرزای شیرازی گریه كرد از او پرسیدند گفت: الآن من متوجّه شدم كه اینها دیگر آرام نمی‌نشینند. حالا كه فهمیدند نفوذ كلمه را، حالا كه فهمیدند كه چطور یك مرجعیت شیعه در میان مردم رسوخ دارد، در قلوب اینها نفوذ دارد، دیگر اینها آرام نمی‌نشینند و گریه من برای این مصیبتی است كه بر سر مسلمین خواهد آمد. چرا؟ این را من دارم می‌گویم از زبان ایشان، میرزای شیرازی می‌خواهد بگوید: من دو روز دیگری می‌میرم، آن كه بعد از من می‌آید دیگر مثل من نیست. التفات كردید؟ او نگفت، او تأدب می‌كند، او تواضع می‌كند. ما از طرف او می‌گوئیم. میرزا شیرازی دیگری تو كار نیست كه تشخیص بدهد واقعیت را، تشخیص بدهد آن نكات را، تشخیص بدهد كجا پایش را بگذارد و كجا توقّف كند. این از عهده او می‌آمد. لذا گریه می‌كند برای این كه استعمار می‌آید و مشروطه را به راه می‌اندازد و یك مرتبه متوجّه می‌شوند كلاه بر سرشان رفته. نه این كلاه، كلاهی كه تا ناف آمده پائین، كلاهی كه همه وجود را گرفته، می‌خواهد متنبّه بشود اعلام كند اعلام جهاد بر علیه انگلیس! همان شب قهوه می‌دهند مسموم می‌كنند. فردایش می‌كشند. حركت كرد از نجف، مرحوم آخوند آمد به كوفه كه حركت كند شب خوابید، صبح بلند شدند دیدند از دنیا رفته. معلوم شد آن قهوه‌چی، آن چایی‌چی كه در مطبخ و در قهوه‌خانه چایی می‌داده ایشان مأمور انگلیس بوده. در قهوه او سّم می‌ریزد. صبح از خواب بلند نمی‌شود. بقیه كسانی هم كه با او بودند را یكی یكی اعدام می‌كنند، یكی با تیر غیب و یكی در شب و یكی در روز و بعضی‌ها را اوباش‌ها را می‌فرستند و یك نزاع مصنوعی با آن كسانی كه مخالفند. مملكت را انگلیس می‌گیرد در دستش، بعد هم رضاشاه می‌آید و دودمان دین را دیگر برمی‌اندازد. التفات كردید اینها همه به خاطر چیست؟ به خاطر این است كه آن چشم‌های بینا و آن دیده‌های بازی كه فراتر از مسائل عادی می‌نگرد، آنها از صحنه كنار گذاشته شده بودند. فقط افرادی در این جا بودند كه مسائل را با معیارهای عادّی می‌سنجیدند. خُب چه می‌دانیم ما پشت پرده چه خبر است؟ آن كسی می‌داند پشت پرده چه خبر است كه به من می‌گوید: روزی برسد كه از همین شخص، برای دوستان نقل كردم، از همین شخص، شخصی كه آمده بود، آن موقع اسمش را نمی‌دانستیم، رئیس جمهور اول بعد از انقلاب، بلایی بر سر این مملكت بیاید كه دیگر جبران نخواهد شد. اینها چشمهایشان بیناست و اینها كنار گذاشته شدند. در جریان مشروطه مسأله از این قرار بود.