محوریت توحید در مكاتب الهى و مقایسه آن با مکاتب دیگر
9اين كيفيت اهتمام به اين نحو را چه كسى سراغ دارد؟ نسبت به مسجد و نسبت به تكليف. من از ايشان سئوال كردم: آقا! نتيجه اين بيست و دو سال كه شما در طهران بوديد چيست؟ ايشان مىدانيد چه جواب دادند؟ گفتند: همين چهار تا جوانى كه آمدند پيش ما و ما راه خدا را به اينها ياد داديم. اين نتيجه بيست و دو سال بودن ما در طهران است. حالا اين مسجد را آوردند تنظيم كردند، درست كردند، بر مسائل مسلّط شدند، گرفتاريها را از آن رد شدند، موانعى را رد شدند كه بسيارى از اينها را خودشان در كتاب نوشتند، بعد وقتى كه تكليف مىآيد از طرف استادشان ـ آقاى آسيّد هاشم حدّاد ـ كه فلانى ديگر اقامت در طهران براى شما صلاح نيست، به مشهد منتقل بشويد، يك لحظه ديگر درنگ نكردند. تمام اين مسجد و اين مسائل را همه گذاشتند، خداحافظ شما. اين را مىگويند شخصى كه كارش را مىخواهد براى خدا انجام بدهد. نمىگويد: عجب! جناب استاد! بابا بيست و دو سال پدرمان درآمد، حالا تازه به اوضاع مسلّط شديم، حالا ديگر مسائل را در اختيار گرفتيم، حالا ديگر خلاصه، بله، ديگر زمينه بىرقيب شده است، مانع برداشته شده است. اين حرفها نيست، رفتند كه رفتند كه ديگر اصلًا فكرش را هم نكردند. يك وقتى من در حضور ايشان بودم، صحبت از مسجد قائم شد، گفتند ايشان: بنده ديگر نمىخواهم اسم مسجد قائم را حتّى بشنوم، نمىخواهم ديگر حتّى بشنوم. من خودم ـ التفات كنيد ـ من خودم خدمت چند نفر از آقايان رسيدم و با هر كدام از اينها كه زمينه صحبت در اين مسأله فراهم بود، اظهار شگفتى و تعجّب آنها را نمىتوانم فراموش كنم؛ چظور مىشود آقا!؟ چطور مىشود ايشان مسجد را رها كردند؟ چطور مىشود يك همچنين مكان خيلى مهيّا و خلاصه آمادهاى را، ايشان رها كردند؟ حتى يكى از اينها آمد به من گفت: ـ اينجا ديگر من خلاصه سكوتم را شكستم در جلوى افراد ـ آقا! ايشان كه مريدانشان طهران بودند، چطور رها كردند رفتند مشهد؟!! التفات مىكنيد، من اينجا ديگر، خلاصه گفتم: آقا! مُراد بايد تابع مريد باشد يا مريد تابع مراد؟ كدام بايد تابع ديگرى باشند؟ مريدانشان طهران هستند، طهران باشند، مگر ايشان براى مريد در طهران زندگى مىكند؟ اگر ايشان براى مريد در طهران زندگى مىكند، واى به حالش و اگر نه، براى تكليفْ زندگى مىكند آن وقت ديگر مسأله فرق مىكند. خيلى تفاوت مىكند؛ دو نگرش و دو بينش در اينجا خيلى مسأله را تغيير مىدهد كه شخص با اين نگرش با مردم برخورد كند يا با اين نگرش با مردم برخورد كند. با آن نگرش، حريت، آزادى، آزادى منشى، بيان احكام صرف و اصيل بدون هيچگونه ملاحظه و مصالحه و مسامحه و بدون هيچگونه مصلحتانديشى و مريد بازى و مريد نوازى، با اين كيفيّت برخورد مىكند؛ نگرش دوم: رعايت مىكند احوال را مىسَنجد، بگوييم، نگوييم، صلاح است، رنجيده بشود، رنجيده نشود؟ خيلى فرق مىكند. لذا افرادى هم كه با ايشان بودند ولو اينكه به ايشان دل نمىسپردند ولو اينكه نميخواستند با ايشان باشند ميگفتند: مثل اين آقا پيدا نمىشود. مىدانستند پيدا نمىشود ولى خودشان را مرد اين ميدان نمىديدند كه بلند شوند بيايند. اينها مال چيست؟ اينها مال آن نگرش اول است؛ نگرشى كه در آن حُريّت است، به مردم كار ندارد. نگرشى كه فقط تكليف را مىخواهد انجام بدهد. نگرشى كه فقط مىخواهد توحيد براى او مطرح باشد همين. در نگرشى كه فقط اخلاصالعمل در آنجا مطرح است. لذا اميرالمؤمنين عليهالسّلام اولين حرفى كه مىزند مىگويد: فُزتُ «رستگار شدم» من رستگار شدم، ديگر بعد از من خودتان مىدانيد، من على تا وقتى كه باشم اين كار را مىكنم، حالا ديگر خودتان مىدانيد، مىخواهيد با پسرم بيعت كنيد ـ حسن بن على ـ مىخواهيد نكنيد، مىخواهيد به جنگ با معاويه برويد مىخواهيد نرويد، هر كارى مىخواهيد بكنيد مىخواهيد نكنيد، من آمدم، آمدم تا اينجا وظيفهام را انجام دادم رستگار شدم، خداحافظ، تمام شد قضيه. و بيچاره و بدبخت آن كسى كه اين راه را نپيموده. سر خود را با مسائلى گرم كرده، با اين طرف و آن طرف گرم كرده.

