محوریت توحید در مكاتب الهى و مقایسه آن با مکاتب دیگر
5در منطق اميرالمؤمنين فقط و فقط توحيد محض حاكم است. يعنى اميرالمؤمنين عليهالسّلام چيزى جز يك آيينه براى اجراى اوامر و نواهى و منويّات پروردگار نيست. آيينه از خود چيزى ندارد؛ اگر يك صورت زيبا در كنار آيينه قرار بگيرد، آيينه آن صورت زيبا را منعكس مىكند و اگر صورت نازيبايى در آن نقش ببندد آن صورت را منعكس مىكند، آيينه كه ديگر ناراحت نمىشود كه چرا الآن اين صورت نازيبا در كنار من قرار گرفته است. اميرالمؤمنين عليهالسّلام فقط آيينه اجراى احكام الهى است. حالا در اين عالم خارج چه مىگذرد و آيا اين عمل به نتيجه مىرسد يا نمىرسد اصلًا در مخيلّه اميرالمؤمنين خطور نمىكند. حضرت از وقتى كه به خلافت رسيدند دائماً در حال اين جنگها بودند، جنگ اول جنگ جمل كه آن اصحاب پيغمبر به انضمام زوجه رسول خدا مردم را با اغفال به نبرد و جنگ با اميرالمؤمنين كشاندند، اين اول كه هنوز آب از گلوى اميرالمؤمنين پايين نرفته يك جنگ جمل راه مىافتد. وقتى كه حضرت از جنگ جمل بر مىگردند در كوفه توقف مىكنند و اهل كوفه نمىگذارند به مدينه بروند در همانجا، چون كوفه هم مركز بود نسبت به ممالك اسلامى، حضرت كوفه را محل و توطّن براى خودشان اختيار مىكنند. هنوز از اين مسأله نگذشته، اميرالمؤمنين مىفرمايد بايد برويم معاويه را از سر كار برداريم، بايد برويم اين كار را انجام بدهيم. چرا؟ معاويه به غصب آمده، معاويه به ظلم آمده. حركت مىكنند براى از بين بردن معاويه. هجده ماه اين جنگ طول مىكشد، هجده ماه طول مىكشد. اميرالمؤمنين فرمودند ما در اين جنگ پيروز مىشويم؟ نگفتند كه، يك كلام راجع به جنگ صفين نداريم كه اميرالمؤمنين گفته باشند ما در اين جنگ پيروزيم. نحوه جنگ با معاويه، نحوهاى بود كه اصلًا مسأله پيروزى در آن مطرح نبود، مسأله عمل به تكليف فقط در اينجا مطرح بود. بعد جريان به آنجا كشيده مىشود و به صلح و برمىگردند و ديگر در ظاهر اميرالمؤمنين شكست مىخورند ديگر، به جهت اينكه خود آن حضرت براى نبرد با معاويه رفته بود. برمىگردند، مسأله نهروان پيش مىآيد، جنگ نهروان پيش مىآيد. پس از دفع منافقين و خوارجِ نهروان، اميرالمؤمنين عليهالسّلام خطبهاى دارد در آنجا مىفرمايد، ظاهراً تا آنجايى كه حافظه من اجازه بدهد سَأجهد ان اطَهر الارضَ من هذا الجسم المنکوس «من تمام جُهدم را به كار مىبندم تا زمين را از لوث وجود اين انسان واژگون بِرَهانم»، اين همّت و مشى اميرالمؤمنين عليهالسّلام است. بعد حضرت شروع مىكند به صحبت كردن، مطالبى كه در صفّين، خللهايى كه در آنجا بوجود آمد، نقايصى كه در آنجا بوجود آمد و منجر به شكست اميرالمؤمنين شد، حضرت آنها را مىشمارند، در تمام اين مسائل، همين كه افراد آماده براى حركت به سوى شام مىشوند ضربت ابنملجم مىآيد، در همين جا. اولين كلامى كه اميرالمؤمنين، آن كلام را مىگويد ـ نمىگويد در مقابل مردم حالا چه جواب بدهم، اى داد بيداد! نگاه كن مردم را راه انداختيم رفتيم به طرف شام، بعد هم اينجور، حالا جمع كرديم، حالا تمام رشته كارها در آمده، تمام بافتههاى ما همه پنبه شد، حالا ديگر به مردم چه بگوييم؟ جواب مردم را چه بدهيم؟ ما كه اينها را راه انداختيم حالا ديگر مىگويند، چرا كار به اينجا كشيد؟ نه، ـ همين كه اين ضربت مىآيد اولين كلامى كه اميرالمؤمنين اين كلام را مىگويد حساب خودش را مىرسد، به كس ديگر كار ندارد، فُزتُ و ربّ الکعبة. من كارى ندارم به اجتماع، من كارى ندارم به حكومت، من كارى ندارم به رياست، من كارى ندارم به اين وعده و وعيدها، من كارى ندارم به گرفتن و فتح بلاد وحكومت شام و امثال ذلك، من به خودم كار دارم. اينجا بايد دقت كنيم فزت و ربِّ الکعبة «به پروردگار كعبه رستگار شدم» يعنى در عين آن اهتمامى كه براى اجراى عدل و اجراى حقّ با تمام توان دارد انجام مىدهد، ذرّهاى از اين جريانات نمىآيد به خودش بچَسبد، نمىآيد فكرش را مشغول كند، نمىآيد اين مسائل و جريانات او را متمايل به يكى از دو طرف قضيّه كند؛ حالا بگيريم ببنديم. اگر ما بوديم چه بوديم؟ اگر يك همچنين مسألهاى براى ما پيش مىآمد، يك مرضى براى ما مىآمد، ما مىخواستيم يك كارى انجام بدهيم، مىخواستيم يك برنامهاى حالا خودمان ...؟ اولين مطلبى كه به نظرمان مىرسيد: اين برنامهاى كه ما چيديم چه مىشود؟ اين كارى كه الآن ما كرديم پس به كجا مىرسد؟ جواب مردم را پس ما چه بدهيم؟ التفات مىكنيد؛ جواب مردم را چه بدهيم؟

