محوریت توحید در مكاتب الهى و مقایسه آن با مکاتب دیگر
3صحبت در اين است كه آيا اين شرايط و مقارنات بر چه چيزى افزوده است يا از چه چيزى كاسته است؟ آيا از تمنيّات انسان كاسته يا بر عقل و تدبّر و تفكّر انسان افزوده است؟ هيچكدام اينها نيست بلكه مىتوان گفت خواستهاى انسان همان خواستهاست، تمنيّات انسان همان تمنيّات است و شرايط براى انحراف و اعوجاج در عوض بيشتر آماده شده است. اين فطرت اقتضاء مىكند يك نوع دستورالعملى را براى حفظ و براى رشد و تكامل. طبعاً يك سر سوزن و سر مويى از آنچه كه خداى متعال براى رشد و تكامل قرار داده است اگر بخواهد تخطّى بشود طبعاً با مبانى پىريزى شده در فطرت منافات پيدا مىكند و اين مسأله صحيح نيست.
صحبت به اينجا رسيد در جلسه گذشته كه در نظام حكومتى اسلام بناء بر توحيد و اخلاص العمل للّه است. يعنى محورّيت حركت حاكم شرع، چه امام عليهالسّلام باشد يا غير امام بايد بر اساس توحيد و اخلاص العمل للّه قوام داشته باشد و معناى توحيد، اوّل نگرش صحيح به نظام تكوينى و به دنبال آن تَبصُّر صحيح و منضبط نسبت به نظام تشريعى و به دنبال اين مسأله تطبيق اعمال و رفتار و كردار بر اين نگرش و بر اين بصيرت است. آنچه كه وظيفه انبياء و رُسل و پيغمبران گذشته على نبيّنا و آله و عليهمالسّلام بوده بر همين اساس است. يعنى مقصود و منظور از حركت آنها در ميان جامعه و ابلاغ رسالت و به دست گرفتن امور جامعه به عنوان حكومت؛ زيرا مسأله رسالت با مسأله حكومت و سياست تفاوت نمىكند و به طور كلى گسيختگى اين دو مسأله عقلًا و منطقاً و نقلًا مردود است كه از نقطه نظر حكومتى، افرادى بر اساس يك مبانى منضبط شده و قوانين مُدوّن شده اجتماعى حركت حكومتى را بدست بگيرند و از آنطرف پيامبر يا امام عليهالسّلام در نقطه مقابل فقط بخواهد به بيان احكام بپردازد. اين نمىشود. يعنى عقلًا در جامعه امكان يك همچنين چيزى نيست. فلهذا مسألهاى را كه پيغمبران گذشته با آن مسأله سر و كار داشتند يكى بيان احكام است و دوم اجراى آن احكام و پىريزى آن احكام و تطبيق امور جامعه براساس آن احكام است. اينجاست كه مشكل پيدا مىشود. يعنى اگر من باب مثال حكومت مانند حكومت معاوية بن ابى سفيان باشد كه وقتى صلحنامه با امام مجتبى عليهالسّلام را به زير پا مىنهاد و بر بالاى منبر به آن حضرت سبّ و دشنام مىكند و مىگويد: انّى ـ در يك عبارتى مضمونش اين است كه ـ لا اطلب منکم صلوةً و لا حجًّا و لا زکوةً بل اتَأمَّرُ علیکم و قد نلتُ1 «من از اين مسائلى كه پيش آمد با على بن ابىطالب و حسن بن على مقصودم اقامه صلاة و زكات و حج نبود؛ صلاة و زكات و حج به خود شما مربوط است، مىخواهيد انجام بدهيد، مىخواهيد انجام ندهيد.» التفات مىكنيد؟ مىگويد: مىخواهيد انجام بدهيد مىخواهيد انجام ندهيد. چه كسى همچنين حرفى را مىزند؟ خليفه مسلمين يك همچنين حرفى را مىزند، كسى كه خود را خليفه رسول خدا دارد به حساب مىآورد. نمىگويد: در اين حكومت، حكومت جمهورى است و من به خواست و رأى مردم انتخاب شدم. نمىگويد: اين حكومت، حكومت ضد اسلامى است. نخير، مىگويد: من خليفه رسول الله هستم. بر اين اساس نماز جمعه هم اقامه مىكند، در ميان مردم هم قاضى مىگذارد و در مأذنههاى او مؤذّنين به اذان، مردم را به نماز دعوت مىكنند، به خيال خودش بعضى از احكام اسلامى را اجراء مىكند، خود را جانشين رسول خدا معرفى مىكند. اما وقتى از همين مردم اين همه سُستى و بيچارگى و بدبختى را مشاهده مىكند كه اميرالمؤمنين عليهالسّلام را پس از هيجده سال اينطور تنها گذاشتند و خليفه بلافصل آن حضرت، فرزندش حسن بن على را رها كردند و تمام لشكر به معاويه ملحق شد، يعنى همان فرماندهان لشكر، همه ملحق به معاويه شدند، وقتى اين را مشاهده مىكند اينقدر جسورانه و بىباكانه مىآيد همان چيزى را كه براساس او رسول خدا مبعوث شد، همان را مىآيد انكار مىكند. پيغمبر بر چه مبعوث شد؟ بر اقامه صلوة، نماز را اقامه كند، حج را اقامه كند، نماز را اقامه كند، زكوة را اقامه كند. براى اقامه اين مسائل رسول خدا مبعوث شد. سيّدالشّهداء عليهالسّلام براى احترام به حجّ، حجّش را تبديل به عمره كرد و از مكه بيرون آمد كه حج محترم بماند، در مكه خونى نريزد، آن احترام مكّه و آن احترام كعبه محفوظ بماند. التفات كرديد؟ سيّدالشّهداء براى اين آمد بيرون و الّا حضرت قصد حج داشت. براى اين مسأله صريحاً معاويه مىگويد: مىخواهيد حج انجام بدهيد مىخواهيد انجام ندهيد، اين به خودتان مربوط است. يعنى عملًا معاويه كسى بود كه آمد بين ديانت و بين سياست كاملًا يك فاصله انداخت، گفت: نماز مىخواهيد بخوانيد مىخواهيد نخوانيد، حج مىخواهيد انجام بدهيد مىخواهيد ندهيد، زكوة مىخواهيد بدهيد مىخواهيد ندهيد، ما مالياتتان را مىگيريم، مالياتتان را به ما بفرستيد، كار ما رونق داشته باشد، دم و دستگاه ما به راه باشد، به هر طور هم شده، به هر كيفيّت هم شده ماليات را ازتان مىگيريم. معاويه مىگفت و تضييقاتى ايجاد مىكرد. حالا آن كسى كه مىخواست ماليات بپردازد مىگفت: من اصلًا تو را قبول ندارم، من اصلًا نماز نمىخوانم. مىگفت: من به نمازت كار ندارم، من به ماليات و به پول جيبت كار دارم، مىخواهى بخوان مىخواهى نخوان. مىگفت: من اصلًا حج انجام نمىدهم. مىگويد: ما با حَجَّت كار نداريم، آن يك وظيفهاى دارى كه خودت بين خود و بين خداوند روز قيامت حساب بايد پس بدهى، فعلًا دربار و خلافت را بايد بگردانيم، اين مسائل نيست. مىگرفت. بل لاتأمّر علیکم، براى چه من اينكارها را كردم؟ «براى اينكه بر شما حكومت بكنم» وقد نلت «به آرزوى خودم هم رسيدم.» اين مكتب، مكتب الهى نيست.
- ١- «والله انّى ما قاتَلتُکم لتصلّوا و لا لتَصوموا و لا لتحجّوا و لا لتَزکوا انّکم لَتَفعَلون ذلک وَ انّما قاتلتُکم لاتَأمّر عَليکم و قَد أعطانىَ اللهُ ذلک و انتم کارِهون.» شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج ١٦، ص ٤٦

