در حال بارگذاری... ...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

ارزش والای مقام عبودیت‏

14613
عنوان بصری
نسخه عربی

ارزش والای مقام عبودیت‏

3
  • این مسأله را شاید گفته باشم. مرحوم آقا در زمان حیات خودشان با یك شخص برخورد كردند، یكی از آقایان بود و اهل اصفهان از آقایان منبری بود، از علماء بود و خیلی در تاریخ دست داشت، نسبت به مسائل مربوط به ظهور حضرت و قضایایی كه در حول و حوش بروزات و ظهوراتی خارجی آن حضرت است اطّلاع داشت و مسجد مرحوم آقا هم منبر می‌رفت، شبهای جمعه منبر می‌رفت همینطور بعضی از اوقات. مرد دانشمندی بود و بعد هم خدا رحمت كند در اصفهان هم به رحمت خدا رفت. البتّه ایشان نسبت به بعضی از علوم اطّلاع داشت، آگاهی داشت و بعضی از مطالب را هم بیان می‌كرد تا آنجایی كه من به خاطر دارم بعضی از مطالبش صحیح بود ولی بعضی هم صحیح نبود. یك روز بعد از این كه منبر تمام شد آمد پیش مرحوم آقا نشست و گفت: آقا! من می‌خواهم یك مسأله‌ای را به شما بگویم. ایشان فرمودند: بفرمایید. گفتند: این طور نمی‌شود، باید یك سور اوّل به من بدهی تا بعد این قضیه را به شما بگویم. آقا فرمودند: حالا شما مطلب را بگو، باشد، سور طلبت، ما سور را به تو می‌دهیم و بعد هم خیلی پافشاری نكردند و این هم دید آقا دیگر خیلی دنبال نكردند خودش گفت؛ گفت: آقا! من طبق آنچه را كه داشتم در علم اعداد و جَفر و رَمل و اینها وارد بود تا حدودی اطّلاعاتی داشت امّا همان طوری كه عرض كردم بعضی از مطالب خلاف هم، بنده از ایشان شنیدم، ولی بعضی‌ها هم درست بود، شكّی درش نبود گفت: آقا! من از این علوم به دست آوردم الآن در روی زمین تنها كسی كه با حضرت ارتباط دارد شما هستید. آقا فرمودند: الحمد اللَه، این چه توفیقی بالاتر از این. البتّه این قضیه مال تقریباً، اگر اشتباه نكنم، مال حدود سی سال پیش است این مسأله، سی سال پیش است، در آن موقع چهارده پانزده سالم بود و خیلی هم به منبرهای ایشان ما آن موقع علاقه داشتیم، كوچك بودیم و منبرهایش هم مفید بود، الحق منبرهای مفیدی بود و از این مطالب هم می‌گفت ما هم خوشمان می‌آمد و مخصوصاً شبهای جمعه را همراه با آقا مسجد می‌آمدیم كه از منبر ایشان هم استفاده كنیم. یك روز ایشان مرحوم آقا را در منزلش دعوت می‌كند و ایشان تشریف می‌برند و منزل ایشان هم در همان خیابان امیریه طهران الآن نمی‌دانم اسمش چه شده، آن موقع امیریه‌می‌گفتند منزل ایشان در همانجا بود. من در آن روز نبودم گرچه در بعضی از روزها كه همراه ایشان می‌رفتیم من بودم ولی آن روز را نبودم. خود ایشان تعریف كردند، بعدها برای ما، سالهای بعد، هفت هشت ده سال. گفتند: ایشان مرا دعوت كردند و بعد گفت: آقا! من یك چیزی را می‌خواهم خدمت شما بدهم كه این نتیجه عمر من است و نتیجه هفتاد سال تحقیق من است، تفحّص من است، زحمات من است و بی‌جهت هم نمی‌گفت، واقعاً تلاش و زحمت و اینها همه انجام داده بود. بعد آقا فرمودند: چی می‌خواهی شما به من بدهی؟ دست كرد از توی طاقچه شیشه‌ای آورد گفت: آقا! این كیمیاست، این اكسیر است، این را من می‌خواهم خدمت شما تقدیم كنم و كسی را اهل‌تر و ملتَزم‌تر به اینكه این را در جای خودش صرف می‌كند و در موارد خودش صرف می‌كند ندیدم و این كیفیت استعمالش هم این است، یك مقداری مٍس را شما برمی‌دارید و خودش رفت یك زیر استكانی مسی را آورد، همین زیر استكانی‌هایی را كه چای می‌ریزند و می‌آورند، سابق مسی بود همین زیر استكانی‌ها، ایشان نگاه كردند دیدند این طلاست. گفتند این را مقداری با پنبه آغشته می‌كنید و به این، لازم نیست به همه جایش هم بزنید، به یك چند تا نقطه هم بزنید كلّ این تبدیل به طلا می‌شود. خود ایشان گفتند: من دیدم این طلاست، خود مرحوم آقا گفتند من دیدم و گفت: حتّی ما این را به بازار بردیم و به افراد ره هم ارائه دادیم و گفتند: این طلایش طلای هیجده یا نوزده، چه هست‌ و این به این كیفیت است و دیگر خدا می‌داند این شیشه چقدر می‌توانست از این مسائل .... مرحوم آقا یك نگاهی كردند به او و گفتند: حالا آقا در خدمتتان باشد تا عرض كنم خیلی تعجّب كرد گفتند: آقا! خدا به ما یك شكم داده، این شكم با نان و پنیر هم سیر می‌شود و از این زمین حقّ ما را در این دنیا دو متر جا قرار داده است كه در هر جا باشیم خدا این دو متر جا را برای ما تعهّد كرده است، چه در منزل بخوابیم یا برویم در مسجد بخوابیم یا اگر نه منزل نه مسجد پیدا شد، در خیابان، گوشه خیابان هم می‌توانیم این دو متر جا را از خدا عاریةً ما برای خوابیدن استفاده كنیم، لذا دیگر احتیاج به این اكسیر سركار نیست، این را خود حضرتعالی بردارید به هر جا هم می‌خواهید مصرف كنید. خیلی تعجّب كرد و ایشان می‌گفتند: این در بُهت فرو رفت، یك ربع، بیست دقیقه، این شخص همین طوری سرش را انداخته بود پایین. سرش را بلند كرد گفت: آقا! من هفتاد سال زحمت كشیدم تا توانستم این را به دست بیاورم، شما چه می‌فرمایید؟ آقا فرمودند: به درد ما نمی‌خورد بدهید به درد كسی كه ...، این به خاطر این كه ما عرض كردیم این است، وضعیت و حال ما این است، دیگر حالا شما هر طوری .... بعد مرحوم آقا به او فرمودند كه: البتّه خود این هم پیش شما باشد برای شما مسأله بوجود خواهد آورد. این مسأله را گفتند و دیگر مجلس منقضی شد و دیگر آمدند بیرون. مدّتی بعد این شخص با مرحوم آقا تماس می‌گیرد و خیلی اظهار نگرانی و ناراحتی می‌كند و می‌گوید: آقا! یك قضیه‌ای برای فرزند ما پیدا شده، برای بچّه ما پیدا شده. گفتند: چیه آن قضیه؟ گفتند: آقا! این آمده از همین به كار برده و بعضی از دوستانش متوجّه شدند و این مسأله را به دولت اطّلاع دادند همان لابد اطّلاعات و كسی در همان زمان بوده این قضیه را مطّلع شده و الآن پیگیر این شخص هستند كه یا این را به ما بده یا این كه ما تو را از بین می‌بریم. و این نه می‌تواند از این دل بكند و نه این كه ...؛ مسأله برایش مشكل شده. ایشان فرمودند: شما او را از بین ببرید و او هم توبه كند انشااللَه خدا مسأله را برمی‌گرداند. دیگر مجبور شدند ثمره‌ای كه بعد از هفتاد سال كسب و رنج و تعب و زحمت و این طرف و آن طرف و تهیه بعضی از مسائل بود، مجبور شدند از بین ببرند و البتّه در همان وقت هم ظاهراً مسأله دیگر منتفی شد و دیگر از تعقیب فرزند ایشان هم دست برداشتند.