حقیقت سلوک رعایت دو جنبه توحید وکثرت
6الآن این قضیه یادم آمد؛ یكی از افراد بود، این، در همین اواخر حیات مرحوم آقا، آن زمانی كه ما دیگر قم آمده بودیم، نسبت به ایشان اشكالاتی پیدا كرده بود و یك مسائلی، یك دگرگونی پیدا شده بود در ذهنش و خلاصه وضعیت خوبی نداشت. یك روز مرحوم آقا به شخصی پیغام دادند كه به ایشان بگو كه: اگر شما نسبت به ما سؤالی دارید، مطلبی دارید، ما حاضریم، بیاید در اینجا، در مشهد و اگر مطلبی دارید مطرح كنید، اگر صحبتی دارید بگویید، حرفی دارید. عبارت مرحوم آقا این بود: اگر ما اشتباه كردیم در صدد رفع اشتباه خود برمیآییم. چرا؟ چون ولی خدا ترسی ندارد، ابائی ندارد. بر فرض گیرم بر این كه خطا كرده، خب میگوید آقا! ما خطا كردیم، بسیار خوب دیگر. پیغمبر اكرم روز آخر حیاتش بود، تشریف بردند در مسجد، گفتند كه: اگر شخصی بر ذمّه من مطلبی دارد بیاید اگر حقّی من از یك شخص ضایع كردم بیاید. یكی آمد گفت: یارسولخدا! شما در فلان روز كه سوار ناقه شده بودید میخواستید با آن چوبتان به ناقه بزنید خورد به شكم من؛ من میخواهم قصاص كنم. حضرت فرمودند: خب بیا. گفت: نه، نمیشود باید با همان چوب. رفتند آمد و بعد خب، مفصّل است، جریانش را شنیدید كه وقتی حضرت دامنشان را زدند بالا و آمد شكم حضرت را بوسید و چه كرد و فلان و این حرفها. حضرت دارند این جنبه را دارند به همه یاد میدهند؛ میخواهند بگویند: من كه رسول خدا هستم الآن، روز آخر، این كه خدمتتان عرض میكنم شوخی نیست، پیغمبر نمیخواهد بیاید خودش را پیش مردم محبوب كند، پیغمبر نمیخواهد بیاید كاری بكند ما بعد از هزار و چهار صد سال بگوییم: ببینید! عجب پیغمبری! چقدر متواضع! چقدر خوب!. پیغمبر از این حرفهایش گذشته آقاجان! پیغمبر حق را دارد میبیند، میبیند روز آخر است و باید سبُكبال از این دنیا برود، این مسأله است. فردا جناب عزرائیل به در خانه پیغمبر میآید و كار پیغمبر دیگر تمام است، پرونده دیگر بسته است، دارد اعلان میكند اگر حقی، شخصی، حقّی دارد بلند شود بیاید. چرا؟ چون میداند اگر با همین یك مقدار حقّ توجّه كنید با همین یك مقدار حق از این دنیا برود، آنجا خدا نگاهش میدارد. بین پیغمبر و بین ما فرقی نیست. لذا میخواهد چكار كند؟ اوّل میخواهد به امّت یاد بدهد؛ ای مردم! من كه پیغمبرم این هستم، شما خود دانید. دوّم: مسأله مربوط به خودش است. اینقدر قضیه دقیق است كه به این مقدار نباید بر عهده او حقّی باشد، به همین مقدار. (وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً) «وقتی كه جاهلون و نادانان با آنها برخورد میكنند، آنها میگویند سَلامًا، سلام علیكم و رد میشوند.» مرحوم آقا گفتند كه: این شخص بیاید. بالأخره بیاید ببینیم چیه، مطلبش چیست. اگر این شخص حرف دارد، اگر این شخص مطلبی برای گفتن دارد، چرا نمیآید؟ بلند شود بیاید دیگر، بگوید: آقا! بنده با این دلیل، نسبت به شما اعتراض دارم. یا ایشان قبول میكنند و جواب میدهند یا نمیپذیرند و جوابش را میدهند. نیامد، نیامد و شروع كرد به بعضی از مسائل نامناسب هم حتّی گفتن. من در آنجا بودم؛ اخَوی ما، ایشان خیلی ناراحت بود از این قضیه، رو كرد به آقا گفت: آقا! یعنی چه؟ آخر ایشان میآید این حرفها را میزند، این مطالب را به شما نسبت میدهد، این چیزها را میگوید، آخر این طرف و آن طرف میرود مثلًا حرف میزند. مرحوم آقا یك خندهای كردند، آنجا ایستادند یك خندهای كردند عبایشان به همین دیوار آویزان بود، یك عبایی ... گفتند: آقاجان! این حرفهایی كه میزنند به این عبا میخورد، به اینجا كه نمیخورد. تمام این حرفها همه به این عبا میخورد. یعنی چه؟ یعنی این آنقدر بالاست، آنقدر رفیع است، این حرفها همهاش ظاهر است و از ظاهر تجاوز نمیكند. این حرفها اصلًا داخل نمیشود كه انسان حالا بخواهد رویش فكر كند. ما به مسائل مهمتری مبتلا هستیم، آن وقت باید بیاییم وقتمان را به حرف زِید و عَمرو بگذرانیم. آیا زید چی گفته، آیا عَمرو چی گفته، فلان كس راجع ما چه حرفی زده، فلان كس راجع به ما چی گفته؟ این حرفها آیا تمامی دارد؟ بالأخره یك وقتیبگذاریم، یك عملی قرار بدهیم كه وقتی كه به این عمل و حدّ رسید دیگر تمام نه آقاجان! این تمام میشود نوبت بقیه میشود، یكی دیگر دوباره دُرُست میشود. آدم به كار او میپردازد نوبت سوّمی میشود و تمامی هم ندارد. این را خدمتتان بگویم: اینجا نباید گیر كنیم، آنقدر به قول مرحوم آقا میفرمودند ما بیچارگی داریم و آنقدر گرفتاری داریم كه دیگر نوبت نمیرسد وقتمان، بیاییم به حرف زید و به حرف عمرو و او چه ...؛ باید بگوییم و رد شویم، بگو آقا! آنقدر بگو، اگر آرامش پیدا میكنی كه بگویی، بگو و كاری به ما نداشته باش.

