تصحیح دیدگاه وفكر انسان نسبت به مالكیت خویش
3این مسأله را در اینجا خوب است من تذكّر بدهم كه در اواخر عمر مرحوم آقا رضوان اللَه علیه وقتی من از ایشان سؤال كردم كه شما به چه ملاكی و به دستور چه كسی به مرحوم آقا شیخ عبّاس قوچانی مراجعه كردید؟ خب، ما یك مسائلی را متوجّه شده بودیم، موقعیت ایشان، موقعیت ایشان، كیفیت ارتباط، برای من سؤال بود، البتّه انشااللَه این مسائل را به طور مشروح من به قلم آوردهام و میآورم فعلًا. ایشان فرمودند كه: من از اوّل شاگرد علّامه طباطبایی بودم و بهدستور ایشان به آشیخ عبّاس قوچانی مراجعه كردم و تا آخر هم شاگرد علّامه بودم. التفات میكنید؟ بعد رفتم پیش آقای حدّاد. این تصوّری كه ممكن است بشود كه ایشان شاگرد آقای آقا شیخ عبّاس بودند مستقلًّا، این مسأله صحّت ندارد. ایشان شاگرد سلوكی علّامه طباطبایی بودند.
علی كلّ حال، چرا به ایشان این مطالب را میگفتند؟ چون ایشان میخواست به راه خودش برود، ایشان نمیخواست از هر كسی حرف بشنود، ایشان آنچه را كه دریافته بود میخواست آن را عمل بكند، طبعاً به مذاق بعضی خوش نمیآمد. بعد من یك مثال زدم؛ گفتم: در یك مجلسی ما برای یك قضیهای رفته بودیم. مجلس، مجلس یكی از آقایان بود كه پدر او از مراجع تقلید درجه یك نجف بود. یك مجلسی بود، مجلس خواستگاری بود، برای یكی از اخوان. خلاصه مسأله: ما جریانی را در آنجا دیدیم، مشاهده كردیم كه یكی از اقوام ما كه در آن مجلس بود وقتی آمدیم بیرون گفت: فلانی! من به عمرم مجلس بُنگاهی را مثل امشب ندیدم، بنگاه معاملاتی. البتّه آن قضیه منتفی شد و اصلًا صلاح هم نبود كه انجام بشود. حالا جریان چیست؟ این آقا فعلًا صاحب رساله است، پدر او از مراجع درجه یك نجف است. صحبتی كه در آن شب بود نه براساس تقوی، نه براساس شأنیت، فقط و فقط براساس مَهر و پول و درهم و دینار دور زد. پدر ما هم ساكت همین طور نشسته بود و به این جریان تماشا میكرد، نگاه میكرد، ما هم كنار ایشان نشستهبودیم هی میخندیدیم. داشتیم یاد میگرفتیم، بالأخره بد نیست، بُنگاهی را یاد میگرفتیم، معاملاتی را یاد میگرفتیم كه چطوری حرف بزنند، چطوری بیایند، چطوری خارج بشوند، چطوری مسأله را بپزانند، چطوری خلاصه جا بیاندازند. خب بلد نبودیم، داشتیم یاد میگرفتیم دیگر، میخندیدیم. نتیجه هفتاد سال درس خواندن و روایات را بررسی كردن این است، این است قضیهاش كه بلند شوند بیایند مَهر دختر فلان آقا اینقدر دینار عراقی بود، مهر دختر ما خیلی باید بالاتر باشد؛ ما كجا، ایشان كجا، فامیل ما كجا، نوه حضرت كذا، نمیدانم، فلان و این حرفها و چیزهای دیگری كه حالا دیگر اصلًا جایش نیست، ما فقط همین مقدار. التفات كردید؟ اینها چیزهایی نیست كه از دیدگان ما و آنها پنهان باشد، مخفی باشد. هم ما میدانیم هم آنها میدانند.

