امور حقیقى و امور اعتبارى
4ای كاش وقتی كه در قبر میروی بداند، آخر ما كه میرویم در قبر هم با آنها میخواهیم بیائیم با همان تصوّرات گذشته، با همان تعینات با آنچه كه با او در این عالم خو گرفتیم. بدن ما كه خو نگرفته، نَفْس ما خو گرفته. نَفْس هم كه از بیننمیرود، نفس كه میخواهد وارد قبر بشود با تمام تعیناتی كه در عالم مادّه و در عالم دنیا و تعلّقاتی كه در عالم دنیا اتّحاد پیدا كرده با آنها وارد میشود لذا كارش گیر است. اگر بدون آن تعلّقات وارد قَبر بشود كارش گیر نیست. دیگر نكیر و منكر از او راجع به آنچه را كه كردی كه سؤال نمیكنند. خب كرده و گذشته رفته. اینی كه دارند از او سوال میكنند چرا این كار را كردی، چرا نكردی؟ به خاطر این است كه الآن با اوست. الآن با او وجود دارد، الآن با او معیت دارد، الآن با او اتّحاد دارد. ظاهری را كنار گذاشته و بعد دست خالی رفته ولی باطن قضایا با او متّحدند. عملی را كه انجام داده، این عمل یك جنبه مُلكی داشته یكجنبه ملكوتی. جنبه مُلكی همانیست كه كنار گذاشته و الآن تنها آمده، جنبه ملكوتیاش با نفس او متّحد شده و الآن با او در قبر آمده. این را نمیشود كاریش كرد. در جنبه مُلكی انسان جدا میشود دیگر. فرض كنید كه من باب مثال ده میلیارد دزدی كرده فعلًا حالا وارد قبر شده ده میلیارد را كه با او در قبر خالی نمیكنند. یك دو متر به او پارچه و كتان میدهند میگویند برو همین كافی است. از جنبه مُلكی انقطاع پیدا شد بین او و بین آن حالت او. امّا جنبه ملكوتی آن دزدی و آن حالت كدورت و حالت ابتعاد و حالت كلاهبرداری و حالت غش، حالت دروغ، حالت اتهّام، حالت نفاق، حالت ظُلمت، آن حالات با نفس او متّحد است، او باهاش داخل در قبر شده، حالا آن دیگر كَنده نمیشود، حالا مُلك را كاری ندارد، انسان این لباس را درمیآورد میاندازد كنار لباس دیگری میپوشد. الآن بنده این لباس تنم است میگویند آقا این لباس شما الآن نجس شده احتیاج به آبكشی دارد، شما نمیتوانید با آن نماز بخوانید؟ مشكلی نیست، بفرمایید. این را درمیآوریم یك لباس دیگر میپوشیم. این به خاطر چیست؟ مُلكی. مُلكی كاری ندارد. انسان مُلكی را میتواند جدا كند، مادّه را میتواند از خودش جدا كند. امّا اگر انسان بیایید یك عملی را انجام بدهد كه آن كدورت و آن ظلمت آن عمل با او یكی بشود چطوری درمیآورد؟ دربیاورید دیگر، او را بیاییم دربیاوریم. آن با انسان وارد قبر میشود. حالا بیا حساب پس بده. چرا اینكار را كردی؟ چرا این كار را نكردی؟ چرا آنجا آن دروغ را گفتی؟ چرا آنجا آن حقّ را دیدی و چشمت را بستی و رفتی؟ چرا؟ چرا آنجا آن باطل را دیدی و اعلان نكردی و از او عبور كردی؟ چرا در آنجا نفاق كردی؟ چرا در اینجا تُهمت زدی؟ چرا در آنجا غشّ در معامله كردی؟ چرا در اینجا راستش را به مشتری نگفتی؟ چرا؟ حالا چكار كند؟ دیگر دستش به مشتری كه دیگر نمیرسد، تو قبر است، دستش به مشتری نمیرسد. منظور از تو قبر است یعنی نفسش در عالم برزخ است اما خوب بدنش در .... آن را دیگر نمیشود كاریش كرد. حالا باید بیاید یك به یك تمام كارهایی را كه انجام داده و با او اتّحاد پیدا كرده، متّحد شده، میگویند: رفیقی عزیزتر از ما تو نداری. آن ظلمت و كدورت، آن نفاق، آن تهمت، آن سرقت، آنها میگویند: جان ما به قربانت، قربان تو برویم، جانمان فدای تو بشود، تو آمدیاز افراد جدا شدی، از زنت جدا شدی، دو روز گریه كرد برایت روز سوّم بلند شد رفت پی كارش، تو آمدی از بچّههایت جدا شدی، آمدند چند روز برایت فاتحه خواندند و سر قبر و فلان و این چیزها، گریه كردند و بعد هم رفتند هر كدام سر زندگی خودشان. فرق نمیكند، شوهر، زن، هر دو یكی است مسأله. به زن هم همین را میگویند، میگویند: شوهرت آمد یك خورده برایت گریه كرد و رفت الآن یك زن دیگر گرفت و اصلًا الآن یادش رفت. او هم همین. آخر بعضی اوقات به ما اعتراض میكنند، میگویند: آقا! چرا شما از زنها میگویید خب ما حالا از مردها میگوییم. نه، مسأله یكی است، هیچ فرقی نمیكند. بندگان خدا، مرد، زن همه یكیست و همه یك پرونده داریم و همه یك راه داریم، هیچ تفاوت هم نمیكند. آن بچّهها آمدند یك روز گریه كردند و یك هفتی هم تشكیل دادند و یك قومی آمدند و در یك مزاری و یك خرما و حلوایی پخش كردند و برایش فاتحه بخوانید و خداحافظ، بعد هم چهلّه، مخارج صرف در امور خیریه شد. یعنی هیچی دیگر.

