در حال بارگذاری... ...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

اعتباریت عالم دنیا و مظاهر آن‏

17334
عنوان بصری
نسخه عربی

اعتباریت عالم دنیا و مظاهر آن‏

8
  • یكی از دوستان بود نقل می‌كرد برای من، حالی برای او پیش آمد و اتّفاقاً در همین ماه رجب هم بود. می‌گفت: فلانی! من تازه دارم خوشی را می‌فهمم. می‌گفت: خوشی چیه؟ می‌گفت: تو خوشی را در چی می‌بینی؟ خوشی را در زن زیبا می‌بینی؟ خوشی را در غذای كذا و زعفرانی می‌بینی؟ خوشی را در رسیدن به مال می‌بینی؟ می‌گفت: فقط یك ثانیه، یك ثانیه حالی برای من پیش آمد كه اگر دو ثانیه می‌شد تمام ذرّات وجود من به اتم تبدیل می‌شد و منفجر می‌شد. یعنی از شدّت آن مَستی و از شدّت آن خوشی دیگر به دو ثانیه نمی‌توانستم برسم. می‌گفت: چی بگویم اصلًا؟ چی بگویم؟ اصلًا زبان من قادر نیست. تازه بهش گفتم: آقاجان! تازه این خوشی تو، خوشی صوری بوده، در عالم صورت برایت این بوده، هنوز به معنا نرسیدی و بعد از معنا به ذات كه ما فوق معناست هنوز نرسیدی. می‌فهمید قضیه چیه؟ می‌گفت: اصلًا اگر این مسأله دو ثانیه می‌شد تمام ذرّات من از هم اصلًا منتشر می‌شد و منسَلِخ می‌شد و جدا می‌شد. اینها واقعیات است، اینها در عالم اعتبار و اینها نگفتند. پس جمال، جمال حقیقی مال كیه؟ جمال حقیقی مال اوست. او است كه همیشه جمیل است، جمیل بوده و هست و خواهد بود و تمام‌این جمال‌های دنیا، تمام این‌ها یك قطره است، یك تنازل است، یك سر سوزن است و ما اینها را مستقل می‌دانیم، ما اینها را به او نظر استقلالی می‌كنیم، ما به این جمال‌ها عشق می‌ورزیم، ما این جمال‌ها را جمال حقیقی می‌پنداریم و از آن جمال حقیقی غفلت می‌كنیم.

  • یكی از دوستان بود نقل می‌كرد می‌گفت: من در یك سفری رفتم تبریز برای دیدن یك شخصی. می‌گفتش كه: دیدم این فرد فرد مستعدّی است، مستعدّ است. گفتم: یك خُرده با او وَر بروم، با او وَر بروم و صحبت كنم و یك خُرده خلاصه دست كاریش كنیم و یك خُرده حرف بزنیم و چی و یك خُرده به سمت خدا بكشیم و حالش را عوض كنیم و برنامه‌اش را عوض كنیم و فلان. می‌گفت: مشكلی برای این پیدا شده بود و این مشكلش این بود كه مشكل خانوادگی، چند روزی عیالش با او بر سر دعوا و نزاع و فلان، رفته بود این را ترك كرده بود، دیگر بنده خدا، ترك كرده بود رفته بود منزل پدرش و این هم در حسرت و خلاصه فِراق یار می‌سوخت و می‌ساخت. خلاصه می‌گفت: مشكلی كه او در دل داشت از یك طرف، ما هم می‌خواستیم این مسأله را خدایی‌اش كنیم و خدا را بكشیم این وسط و حالش را عوض كنیم. هِی ما از این وَر می‌آمدیم هِی می‌گفت: فلانی! اگر زور داری آن را برگردان خانه، ما خودمان با خدا كنار می‌آئیم. دوباره ما زحمت می‌كشیدیم و از یك راه دیگر وارد می‌شویم و یك خورده می‌رفتیم. گفت: فلانی! اگر ید بیضا داری آن را بردار بیاور. دیدم بابا این خلاصه باید او را برداشت آورد. گفت: اتفاقاً همین كار را هم كردیم؛ رفتیم منزل آن و پدر و مادر را دیدیم، به زن گفتیم: بابا جان! بلند شو بیا، فلان، مسائلی كه دارید حل می‌شود. علی ای حال صلح و صفا دادیم. حالا من نمی‌گویم یه وقتی ...، تمام این انس و محبّتها همه انس و محبّتهای الهی‌است، نه این چیز كنیم. علی كلّ حال صحبت در این است كه مجاز كجاست و حقیقت كجاست؟ این است صحبت؛ جمال حقیقی كجاست و جمال اعتباری كجاست؟ دیگر تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل. آنچه را كه ما حمد و ستایش و امثال و ذلك در این عالم نسبت می‌دهیم تمام اینها بر اساس نزول صفات و اسماء جمالیه و جلالیه پروردگار در عالم وجود است. منتهی ما آن مبدأ را نمی‌بینیم فقط داریم پایین را نگاه می‌كنیم. آقا! این سر رشته سری به بالا دارد. آن بالا قطع بشود پایین قطع است. چرا همش به پایین داری نگاه می‌كنی، این مسأله سری بالا دارد. الآن شما فرض كنید كه من باب مثال حالا محبّت دارید، به ما محبّت دارید، لطف دارید، بالأخره شرط رفاقت و غیر از این هم نیست، بالأخره از بیچارگان باید دستگیری كنید، از فُقرا باید دستگیری كنید. این كه خدمتتان عرض می‌كنم، من نسبت به این قضایا خیلی هم اصراری هم ندارم در این كه حالا تواضع‌و شكسته نفسی بكنم، لابد دوستان دیگر وضعیت من را می‌دانند. نه، خودم می‌دانم‌ (بَلِ الْإِنْسانُ عَلى‌ نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ) كه چه وضعیتی دارد. علی كلّ حال فعلًا وضعیت به این كیفیت است. حالا من بیایم این حال خودم را بیایم در محك آزمایش و بوته آزمایش قرار بدهم. چرا شما نسبت به من محبّت دارید؟ چرا لطف دارید؟ چرا؟ در وهله اوّل به خاطر سیادت ماست. این سیادت آیا مال من است؟ یا به خاطر انتساب به پیغمبر است؟ مال انتساب به پیغمبر است. پس اینجا ما خلع سلاح شدیم، این راجع به این قضیه كه احترامی را كه شما به من می‌گذارید در وهله اوّل به خاطر سیادت است. این سیادت كه مال من نیست، ما به واسطه انتساب به رسول خدا، الآن، احترام سید بسیار خوب است و مستحسن است، نه این كه حالا چون من سیدم، نه، این یك واقعیت است و ثواب هم دارد و در موردش روایت هم دارد، به خاطر رسول خدا، نه به خاطر شخص خود فرد. پس بنابراین من الآن این محبّت و لطف دوستان را نسبت به خود آیا به عنوان حقیقت برای خود باید تلقّی كنم یا مجاز؟ مجاز است. دوستان مرا نمی‌خواهند پیغمبر را می‌خواهند. پیغمبر رسول اكرم فخر عالم كائنات پدر همه امّت، مبدأ عالم وجود، رحمة لِلعالمین او باعث شده كه الآن به فرزندان و ذَراریش احترام بگذارند. این‌یك قضیه واضح و روشن. مسأله دیگر چرا به بنده احترام می‌گذارید؟ چرا محبّت دارید؟ چرا؟ آیا شما نه به خاطر این است الآن می‌خواهم از شما اقرار بگیرم نه به خاطر این است كه به خاطر پیروی از مكتب آن بزرگ، مرحوم والد رضوان اللَه علیه و متابعت از ایشان و شناخت صحیح از مكتب ایشان، خیلی مكاتب‌ها هست چرا شما نرفتید؟ كسی شما را مجبور به اینجا نكرد، كسی شما را با تفنگ به اینجا نیاورد، به اختیار خودتان، یكی از اهواز می‌آید، یكی از كرمان می‌آید، یكی از اصفهان می‌آید، خیلی از این دوستان داریم از اصفهان آمدند، از قزوین می‌آیند، كرج می‌آیند، طهران می‌آیند، مسافت كم نیست. برای چی بلند می‌شوید می‌آئید اینجا؟ برای چی؟ برای این كه خودتان را به آن مبدأ نزدیك كنید، غیر از این است؟ برای این كه خودتان را به آن مسیر نزدیك كنید، برای این كه خودتان را در آن وادی قرار بدهید، بگوئید ما هم آمدیم، ما هم بودیم، روز قیامت جلوی آقا آسید محمّد حسین، پیش حضرت والد را بگیرید: آقای آسید محمّد حسین! ما از اینجا آمدیم آنجا برای این كه حرفهایی كه پسر شما مدّعی بود ادّعا می‌كرد دارد از شما می‌گوید آنها را بشنویم. مسأله این است دیگر، داریم بی‌رودرواسی حرف می‌زنیم دیگر، رفیقانه، رفیقیم دیگر. جلوی شما كه ما نمی‌توانیم مَلَّق بزنیم، داریم رفیقانه صحبت می‌كنیم. به خاطر مطالعه كتابهای ایشان، به خاطر آن حقیقت و به خاطر آن واقعیتی كه شما در اینجا دیدید، جاهای دیگر هم هست، زیاد است. بعد از فوت‌مرحوم آقا رضوان اللَه علیه شب چهارم ایشان بود، من یك صحبتی كردم برای دوستان؛ گفتم: آقا! آن بزرگ از دنیا رفت ولی خدا كه از دنیا نرفته. ایشان كه سهل است، بالاتر از ایشان اولیاءِ، ائمّه، پیغمبر اكرم، همه اینها رفتند زیر زمین البته بَدَنشان رفت زیر زمین اینها همه رفتند زیر زمین. همان خاكی را كه ما بر ایشان پاشاندیم آن خاك را هم بر پیغمبر و امیرالمؤمنین پاشیدند. دیگر از پیغمبر كه بالاتر نیست ولی پرونده خدا كه دیگر بسته نشد، پرونده این آقا؛ در این مدّت آمد، این عبد صالح، این مسائل را انجام داد، این كارها را انجام داد، این وظائف را انجام داد، این كتاب‌ها را نوشت و ما می‌دانیم چه مسائلی را متحمّل شد و بعد به وظیفه‌اش عمل كرد و (قَضى‌ نَحْبَهُ)1 به آن مسیر خودش و لقاء خدا حركت كرد و رفت. خیلی خوب، خدا هنوز هست. آن خدایی كه در آن زمان بوده آن خدا هست و دارم می‌گویم: راه خدا راه كلك نیست. این را آن شب من گفتم. راه خدا راه دروغ نیست، راه خدا راه حقّه‌بازی نیست، راه خدا راه دكّان داری و مُرید بازی نیست. راه خدا راه صدق است. در این بازار مَتاع صدق را می‌خرند و غیر از صدق هر چه باشد ارزانی بایع و مشتریان خود آن بازار باد. اینجا فقط صدق را می‌خرند، اینجا فقط اخلاص را می‌خرند. هر كسی شخصی را سراغ دارد كه می‌تواند از او استفاده‌كند اگر نرود روز قیامت مُعاقَب و مُؤاخَذ است. باید برود، راه خدا این حرف‌ها را ندارد. شما به خاطر این مسائل، به خاطر این كه كتابهای ایشان را دیدید، مطالعه كردید، حقیقتی را در این یافتید كه در سایر كُتُب یا كمتر بوده یا آنچه را كه به درد شما می‌خورد نبوده، بالأخره ممكن است باشد ولی علی ای حال اطّلاع ما و شما نسبت به قضایا در همین حدود است دیگر. آمدید بلند شدید اینجا. نگاه می‌كنید می‌بینید بنده آمدم و مدّعی هستم مطالبی را كه از ایشان شنیده‌ام از ایشان دیده‌ام، تجربه‌ای كه با ایشان داشته‌ام این تجربه را در اختیار دوستان و در اختیار برادران و خواهران قرار بدهم. مگر غیر از این است؟ پس به بنده قضیه چه مربوط است؟ این چه ارتباطی اصلًا به بنده دارد؟ اگر به جای من شخص دیگری می‌آمد، مسأله همین نبود؟ پس این لطف شما به من می‌شود چی؟ می‌شود اعتباری. نه این كه اعتباری یعنی بی‌ارزش؛ نه، منظور اینست كه من باید در وِجدان خود این را بِسَنجم و ببینم آیا شما به خاطر خصوصیاتی كه در من است دارید به من محبّت می‌كنید یا به خاطر انتساب ما به ایشان و این كیفیتی كه ما الآن در پیش گرفتیم، به خاطر آن. اگر نگاه بكنیم می‌بینیم مسأله به او برمی‌گردد چرا من بیایم به خودم نسبت بدهم؟ و در این مسأله هیچ شوخی نداریم. صریحاً دارم بهتان می‌گویم: نه تواضع دارم می‌كنم، نه جانماز دارم آب می‌كشم و نیاز هم به این مطالب ندارم، ابداً، دارم این حرف را می‌زنم تا فردا یك كسی نیاید بگوید: آقا! چقدر آقای خوبی بود تواضع كرد. آخر می‌گویند دیگر، می‌آید طرف صحبت می‌كند و می‌گویند كه: بَه بَه! دیدی آقا چه تواضع كرد؟ اصلًا نمی‌گویند كه بابا طرف اهل نبود. می‌گویند: نه، دیدی آقا؟ عجب آدم بزرگی بود، عجب چی ... چه تواضعی داشت. نه آقا جان! مسأله تواضع نیست. نه تقیه، نه تواضع، نه این حرف‌ها، هیچی نیست، واقعیت را به شما می‌گویم، می‌خواهید بپذیرید می‌خواهید نپذیرید، این یك واقعیت است. این را می‌گویند اعتباری آن را می‌گویند حقیقی. حالا اگر ما مطلب را باز دیگر بخواهیم برویم بالاتر نسبت به آقا هم بخواهیم نگاه بكنیم می‌بینیم باز نسبت به او مسأله اعتبار و حقیقت وجود دارد. این لُطف را كی در حقّ آقا كرد؟ چه عنایتی موجب شد كه این به اینجا برسد؟ عنایت می‌شود چی؟ عنایت پروردگار. پس تمام اینها برگشتش به چیه؟ به پروردگار است و ایشان این مطلب را می‌دانست، ما نمی‌دانیم. به لفظ می‌گوییم امّا در مقام امتحان كه برمی‌آید موضع می‌گیریم، چرا چرا درمی‌آوریم خوب توجّه كنید آقایان! چرا چرا درمی‌آوریم، موضع می‌گیریم. حواسمان جمع باشد، آقا! این دو روز دنیا ارزش ندارد كه انسان به اعتبار بگذراند، ارزش ندارد این حرف. باید چكار بكند؟ حقیقت را باید انسان پی‌گیری كند.

    1. سوره الاحزاب (٣٣) قسمتى از آيه ٢٣