در حال بارگذاری... ...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

اعتباریت عالم دنیا و مظاهر آن‏

17334
عنوان بصری
نسخه عربی

اعتباریت عالم دنیا و مظاهر آن‏

6
  • یكی از دوستان نقل می‌كرد می‌گفت كه: ما هفت تا برادر هستیم، هفت تا برادر و یك خواهر و اتّفاقاً تمام ما هفت تا برادر پزشك هستیم و خواهرمان هم پزشك است یعنی مجموع كلّ خانواده اینها پزشك بودند و بعضی از آنها هم بسیار پزشك حاذق و جزء جرّاحان بسیار حاذق هستند در بعضی از شهرستان‌ها. ایشان خودش برای من می‌گفت، می‌گفت: هر كسی كه ما را می‌دید می‌گفت این پدر و مادری كه هفت تا پسر پزشك و یك دختر پزشك این دیگر مرگ به سراغ اینها نمی‌آید جدّی می‌گفتند دیگر این زندگی برای اینها تأمین است. این حیات حالا به اصطلاح ما دیگر برای آنها مُابّد است كسی كه هفت تا بچّه‌اش پزشك هستند حدّاقل روزی دو تا از اینها تو خانه انسان هستند، بالاتر از این؟ روزی دو تا هستند. می‌گفت: آقا! این پدر ما خدا رحمتش كند مرد بسیار شریف و مرد متدین و مقیدی بود می‌گفت: صبح از منزل بلند می‌شود می‌آید برود در مسجد كه در مسجد را باز كند برود بالای مأذنه اذان بگوید. معمولًا در مسجد را باز می‌كرد، می‌رفت اذان می‌گفت این قضیه مربوط به اصفهان است می‌رفت بالا مأذنه اذان بگوید. همین كه از خیابان می‌خواهد عبور كند، آقا! یك ماشین می‌زند این را پرتش می‌كند آن‌ور. این جان می‌دهد در حالتی كه یكی از بچّه‌ها بالای سرش نبودند. التفات می‌كنید؟ این چی مسأله؟ حالا هفت تا بچّه داری بشود هفتاد تا. مگر مرگ دست من و شماست؟ مطلب از جای دیگر است، صحبت از جای دیگر است. حساب و كتاب از جای دیگر است. چی به خود غَرّه شدیم؟ چی گول خوردیم؟ تمام این تعلّقات ما همه تعلّقات اعتباری است؟ نه جمال برای ما حقیقت دارد. گفت: به مالت نَناز به یك شب بند است به جمالت مَناز به یك تب بند است. یك مرتبه من خدمتتان عرض كردم. خدا رحمت كند مرحوم شهید آیت الل ه دستغیب رحمة اللَه علیه و رضوان اللَه علیه یك وقت من داشتم صحبت ایشان را گوش می‌دادم یك مثالی دیدم خیلی خوشم آمد، این مطلب به ذهنم نیامده بود، در این آیه‌ای كه می‌فرماید كه در مسأله مَسْخ كه خداوند متعال بعضی از اقوام گذشته را مسخ كرده به صورت ...، در قرآن هم هست (فَقُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ)1 «ما به اینها گفتیم شما به میمون تبدیل بشوید» و البتّه تا سه روز بیشتر هم دوام نمی‌آوردند و بعد فوت می‌كردند. مسخ، قضیه مسخ وجود دارد و حتّی یادم است كه ایشان هم یك مثالی را زدند البتّه من غیر از این مطلب را هم حكایت دیگری را هم شنیدم ایشان می‌فرمودند كه: یكی از آقایانی كه در شیراز بوده و در بعضی از این ممالك خلیج هم تردّد داشته و در آنجا بوده ظاهراً بحرین الآن یادم آمد در بحرین ایشان می‌فرمودند: این در آنجا منزل داشته. یك روز، روز عاشورا این می‌بیند از این همسایه‌اش صدای طبل و دُهُل و آلات موسیقی و از این مسائل‌می‌آید و خیلی تعجّب می‌كند، روز عاشورا و همینطور دارند می‌زنند و می‌كوبند و هِلهِله می‌كنند و همان رسمِ عربها هلهله می‌كنند و .... این خیلی متأثّر می‌شوند و می‌دانسته كه اینها ناصبی هستند و مُبغض اهل بیت، به این حد كه در روز عاشورا بیایند دست بزنند و هلهله بكشند و ... این مقدار را دیگر توقّع و اصلًا نمی‌تواند صبر كند و خلاصه خیلی منقلب می‌شود و خلاصه رو می‌كند به خدا و یك خورده به خدا هم اعتراض می‌كند: بابا! خدائیت پس كجا رفته؟ آخر تو اونجا گرفتی نشستی روز شهادت بزرگترین بشر، انسان عالمِ تاریخ دارند اینها هلهله می‌كنند آخر این چه وضعی است و فلان ... خلاصه شروع كرد با خدا یك مقداری دعوا كردن و دیگر كَلَنجار رفتن. این می‌گفت: همین‌طور كه اینها دست می‌زدند و چیز می‌كردند بعدازظهر بود ظاهراً ساعت دو بعدازظهر بود یك مرتبه ما دیدیم صدا قطع شد. این شخص خودش برای مرحوم آقای دستغیب نقل كرده بود این قضیه را. می‌گفت: ما دیدیم این صدا قطع شد. خیلی تعجّب كردیم. یعنی چه؟ گفت: یك مقداری صبر كردیم دیدیم، دیدیم یك صداهای عجیبی می‌آید، یك اصلًا صدای حیوان می‌آید، تغییر پیدا كرده قضیه. چیه؟ می‌گفت: رفتیم در زدیم، كسی در را باز نكرد، زنگ زدیم و خلاصه با توجّه به این شرایط و قرائن رفتیم یك پاسبان صدا كردیم، محلّه را خبر كردیم بیایید این چیه قضیه، این قضیه اتّفاق افتاد و خلاصه هر چه در زدند دیدند در را كسی باز نمی‌كند. از دیوار رفتند بالا و با مأمور آمدند دیدند چند تا میمون توی این اتاق دارند می‌دوند، دارند داد می‌زنند. التفات می‌كنید! یعنی قضیه مسلّم و در بحرین هم این قضیه اتّفاق افتاده. بالأخره ظاهراً آن داد و بیدادهایی كه با خدا می‌كرده خدا را بر سر غیرت آورده و حالا ببین! اینها چه می‌كنند و ... و من هم نظیرش را باز شنیدم از یك منبع موثّق در یك مورد دیگر در روز شهادت امیرالمؤمنین علیه‌السّلام، ماه رمضان. این را می‌گویند مسخ. یعنی یك مرتبه و بعد هم از بین رفتند یعنی بعد از سه روز همانطوری كه هست اینها مُردند و ظاهراً هفت نفر بودند كه تبدیل به این شدند و این قضیه الآن در بحرین معروف است كه یك همچنین مسأله‌ای بوده، بقیه هم دیگر حساب كار خودشان را فهمیدند. با امام حسین در نیفتند خلاصه دیگر، با هر چی می‌خواهند، دیگر اینجا مسأله‌اش فرق می‌كند. علی كلّ حال بعد ایشان یك مثالی زدند من خیلی از این مثال خوشم آمد. ایشان فرمودند: شما نگاه نكنید به مسخ كه یك انسان تبدیل به یك حیوان می‌شود، به میمون می‌شوند. نه، بلند شوید بیا نگاه كن آقاجان! آن جوان رعنای زیبای جاذب جالبی كه در سنّ بیست سالگی، بیست و سه سالگی بیست، چهار سالگی آن عكست را بردار بیاور، الآن هم كه تبدیل به یك پیرمرد نَوَد ساله شدی عكست را بگذار بغل هم. اصلًا ببین این دو تا با همدیگر جور هستند؟ این دو تا به همدیگر می‌خورند؟ آن مسخ، مسخ دفعی است ولی این مسخ، مسخ تدریجی است. اصلًا هیچ ارتباطی به همدیگر ندارد. آقا! كو این صورت رعنا و كو آن صورت زیبا؟ آن كجا رفت؟ نه، كم‌كم، كم‌كم ملائكه فعّاله، نظام عالم، قوای موجودِ در عالم، دست به دست هم همین‌طور می‌آورند می‌آورند جلو، به طوری كه اگر یك فیلمی ما برداریم این كیفیت سیر نزولی را نزول در عالم مادّه، نه نزول در معنا، ممكن است در معنا قضیه عكس باشد، هر چه در مادّه تنزّل است در معنا ترقّی، نخیر نزول در عالم مادّه را همین‌طور فیلم برداریم و احساس می‌كنیم: آمد این صورت، این پوست‌ها، این كم‌كم دارد چروك می‌افتد، كم‌كم دارد تغییر می‌دهد، دارد تغییر شكل می‌دهد و وضعیت عضلات، عضلات صورت تغییر پیدا كرد، وضعیت محاسن كم‌كم محاسن دارد سفید می‌شود، یك دانه سفید، دو تا سفید، سه تا خلاصه آمد و بعد دیگر كم‌كم سفید و ولش كنیم دیگر، سفید شد دیگر، وسط راه دیگر رها كنیم. این به این كیفیت و بعد این طور. ولی این نباید انسان را گول بزندها این سیر در عالم خَلق است، انسان باید هواسش جای دیگر باشد، آن ممكن است برود بالا یعنی اگر انسان در راه باشد به همان تناسبی كه در خلق نزول دارد در امر در جهت امر و در جهت باطن به عكس صعود دارد، اگر در راه باشد و اگر مواظب باشد. این را می‌گویند چی؟ این می‌شود عاریت ای جان من! اگر این صورت زیبا برای توحقیقت داشت نگهش‌دار، دارو بخور، موادّی كه مقوّی هستند، ویتامین‌هایی كه این را همیشه بشّاش نگه می‌دارند، اینها همه چه می‌كنند. گاهگاهی هم بعضی‌ها هم متوسّل به بعضی از عمل‌ها و بعضی از چیزها و ... حالا یك روز، دو روز بتوانی هی عمل كنی و بیاوری این طرف قضیه را، بیاوری آن ور، آخرش مجبوری تسلیم بشوی و دستها برود بالا، نهایت قضیه این است. این می‌شود امر چی، امر اعتباری.

    1. سوره البقره (٢)، ذيل آيه ٦٥