اعتباریت عالم دنیا و مظاهر آن
3میگویند قاآنی ایشان از همان شعرایی بود كه خلاصه هر كی میآمد سر كار، برایش قصیده را میگفت. حالا كاری نداشت دیگر این فرض كنید كه زید بن ارقم هست یا این ... میدید فقط یكی بالای كار است، یكی روی فرض كنید كه روی سریر نشسته، بر تخت سلطنت تكیه زده و صدارت، هر كی میخواهد باشد. معمولًا همینطور است دیگر قضیه، میگفت. یك روز قبل از میرزا تقی خان امیركبیر، حاج میرزا آقاسی از نخست وزیران ایران در دوره قاجاریه بود. حاج میرزا آقاسی آدم بدی نبود و آدم فی الجمله متدینی بود ولی بسیار بیعُرضه و بیتدبیر بود و از تنها چیزی كه سر رشته نداشت، امور مملكت و مملكت داری بود. ظاهراً این رسم همیشه قاعدتاً مثل این كه بوده و فقط مسأله، مسأله اختصاص به زمان میرزا آقاسی نبوده. گاهگاهی یك امیركبیری میآمد، واقعاً امیركبیر بود مرد عجیبی بود، واقعاً مرد سیاسی بود، واقعاً مرد مدیری بود و انسان حیرت میكند واقعاً در كیفیت اداره مملكت و خلاصه، دیگر حالا بگذریم. ایشان در زمان حاج میرزا آقاسی آمد و یك قصیده طولانی، خیلی قصیده طولانی و غرّائی راجع به ایشان گفت. اصل و اساس این قضیه بر پایه زُكامی بود كه ایشان جناب آقای میرزا آقاسی كرده بود. زكام، سرماخورده بود و گریپ شده بود، آمد راجع به این كه: آقا! این گریپ تو زمین و زمان را به هم زده، ملكوت را در هم پیچانده، ملائكه را به جان هم انداخته، چه كرده جدّی میگم اگر بروید در دیوانش نگاه كنید آقا! تو چه هستی، نمیدانم، تمام ملائكه فلان هستند، زمین و زمان این طوره، نمیدانم، نفسِ تو فلان است، وقتی بالا میرود عرش تكان میخورد، وقتی پائین میآید فرش تكان ...، و ظاهراً هم بحمداللَه مورد عنایت جناب صدر اعظم هم قرار میگیرد و پاداش خیلی لایقی هم دریافت میكند. زمان برمیگردد و حاج میرزا آقاسی، مطلب منتقل میشود به میرزا تقی خان امیركبیر. بعد این آقا میآید یك روز راجع به امیركبیر كه: جناب میرزا! من راجع به شما یك قصیدهای گفتم، شعر گفتم و میخواهم این را بر روی سنگ، یك سنگ قیمتی بتراشیم و بیاوریم و شما بر در وزارتخانهتان نصب كنید و چه كنید و این حرفها. آمیرزا تقی خان اعتنایی نمیكند و دوباره میگوید: آقا! من مطلب را اینطور گفتیم، این طور كردیم فلان و توقّع این مسائل داشت و فلان و این چیزها، و آمیرزا تقی دیگر كمكم حوصلهاش سر میرود و رو میكند به ایشان و شروع میكند یكی از اشعارش در ذهنم بود ببینم میتوانم در ذهن بیاورم كه: «به جای ظالم شقی نشسته عادل تقی» تا به این شعر میرسد میرزا تقی خان میگوید: خفه شو! فلان فلان شده! تو همان نبودی كه برای زكام این جناب میرزا مُلك و ملكوت را به هم پیچاندی؟ و تمام زمین و زمان را به همدیگر بستی چون آقا یك گریپ گرفته بود، یك سردرد گرفته بود، یك زكام شده بود؟ حالا درمیآیی پدرسوخته داری میگویی: به جای ظالم شقی نشسته عادل تقی؟ اگر او ظالم شقی بود تو غلط كردی راجع به او یك همچنین قصائدی گفتی و اگر ظالم شقی نبود تو چه جای چون دیگر قضیه آغاسی مشخص شده بود همه هم میدانستند، دیگر روشن شده بود و اگر ظالم شقی نبود برای چه آمدی تو در این قصیدهات این را ظالم شقی به حساب میآوری؟ التفات دارید!

