در حال بارگذاری... ...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

حقیقت معناى عبودیت و چگونگى تحقق آن در وجود انسان‏

16431
عنوان بصری
نسخه عربی

حقیقت معناى عبودیت و چگونگى تحقق آن در وجود انسان‏

4
  • امام علیه‌السّلام به عنوان می‌فرمایند: حقیقت عبودیت در سه چیز است؛ أنْ لا يرَى العَبدُ لِنَفسِه فيما خَوَّلَهُ اللَه مِلكًا. اوّل اینكه بنده خدا آن شخصیست كه در نفسش، در آنچه كه خدا به او إعطاء كرده، خَوّلَ به معنای إعطاء، امانت، عاریه، مِلكی را نسبت به آن چه را كه خدا به او داده مِلكی را احساس نمی‌كند. لأنَّ العَبيدَ لا يكونُ لَهم مِلكٌ‌«بندگان، آنها مالك چیزی نیستند، ملك چیزی را ندارند» يرونَ المالَ مالَ اللَه يضَعونَه حيثُ أمَرَهُم اللَه به‌ «این بندگان خدا، اینها مال را مال خدا می‌دانند، در هر جایی او را صرف می‌كنند و قرار می‌دهند كه خدا بهشان امر كند» این یك، دوّم: ولا يدَبِّرُ العبدُ لنفسهِ تَدبيرًا «بنده آن كسی است كه برای خودش تدبیر نمی‌كند» چون اصلًا تدبیر بنده درست است؟ تدبیر كند من بیایم این كار را كنم، این كار را كنم، شش ماه دیگر این كار را كنم، مولایش می‌گوید دو ماه دیگر از این شهر بلند می‌شود به شهر دیگر می‌رود، اصلًا تدبیر معنا ندارد. البتّه این مطالب را ان‌شاءاللَه اگر خداوند توفیق بدهد، توفیق لقای اخوان دست بدهد ان‌شاءاللَه در آتیه این مطالب ذكر می‌شود و كیفیت تدبیر. وجُملةُ اشتِغالهِ فيما أمَرَهُ تَعالى بِهِ و نَهاهُ عَنه. «آنچه كه در مخیله او می‌گذرد فقط یك مسأله است و آن این كه آن چرا كه خدا به او امر كرده است انجام بدهد و آن چه را كه نهی كرده ترك كند»

  • نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار***چه كنم حرف دگر یاد نداد استادم‌1
  • فقط یك مسأله در ذهن او می‌گذرد و او این است. واقعاً آدم نمی‌داند به این كلمات امام صادق چی بگوید؟ واقعاً بگوید اعجاز است، بگوید ...، واقعاً نمی‌داند اصلًا چه اسمی بگذارد.

  • حالا می‌رویم سراغ فقره اولی و مطلب اوّل كه امام علیه‌السّلام می‌فرماید: أنْ لا يرَى العَبدُ لِنَفسِه فيما خَوَّلَهُ اللَه مِلكًا، لأنَّ العَبيدَ لا يكونُ لَهم مِلكٌ. اینكه بنده هیچ ملكی را و تملّكی را و تعلّقی را نسبت به آنچه كه خدا به او به عنوان عاریه داده احساس نكند. یك بحثی است در فلسفه به نحو اجمال عرض می‌كنم و رد می‌شوم و آن این است كه هر چه در عالم اعتباریات وجود دارد باید برگشتش به یك امر حقیقی باشد و انتزاعش از یك امر حقیقی باشد. آن چه را كه ما در عالم اعتباریات بهش توجّه می‌كنیم و او را به حساب می‌آوریم این عالم اعتباری باید مَنشأ و مسأله اعتباری از یك امر حقیقی باشد. فرض كنید كه یكی از مسائل اعتباری مسأله مثلًا ریاست و مرئوسیت است. یكی از قضایای اعتباریست دیگر. چند نفر جمع می‌شوند و یك نفر را رئیس خودشان قرار می‌دهند، مسئول سازمانی قرار می‌دهند، مسئول خودشان قرار می‌دهند یا فرض كنید كه من باب مثال یك مسافرتی می‌روند چند نفر می‌گویند كه: آقا! اگر مسائل به مشورت و اینها می‌گذرد اگر قرار شد كه اختلافی باشد در نهایت امر رأی، رأی فلانی را و مسأله خاتمه پیدا می‌كند. این را می‌گویند ریاست و آن را هم می‌گویند مرئوسیت. این یك مسأله اعتباریست. در مسائل اعتباری حقیقت قضیه اصلًا اعتباریست یعنی مردم می‌آیند و یك نفر را فرض كنید كه انتخاب می‌كنند به مجلس می‌فرستند. این یك قضیه اعتباریست دیگر، اگر این شخص را انتخاب نكند او هم به مجلس نمی‌رود. البتّه در زمان سابق چرا، آن رأیها از قبل تعیین شده بود و در زمان همان حكومت سابق و شاه و اینها و مردم در آنجا دیگر یك بازیچه‌ای بیش نبودند دیگر. می‌گفتند كه: باید ببینیم از تَه صندوق چی درمی‌آید آنهایی كه رویش است آنها هیچ ملاك نیست، از آن زیر باید ببینیم قضیه چی می‌شود. این طور می‌گفتند، نمی‌دانم. و اگر انتخاب نكنند شخص انتخاب نمی‌شود انتخاب نمی‌شود. حالا اگر این نماینده علّامه بحرالعلوم باشد اگر مردم انتخابش نكنند هیچ انتخاب نمی‌شود باید تو منزلش بنشیند اگر هم یك آدم معروف و معروفه‌ای باشد باز هم اگر مردم انتخابش كنند به نمایندگی می‌رسد. علی ای حال مسأله اعتبارات ما این مقدار ارزش دارد كه عرض كردم خدمتتان و انتخاب مردم هم بر اساس چیه؟ بینش آنها و بر اساس مدركات آنهاست. با یك عكس، شب رأی آقا برمی‌گردد به آن انتخاب می‌كند. اینطور نیست؟ این كه ما داریم می‌بینیم دیگر، هر كی عكسش بیشتر باشد مردم او را انتخاب می‌كنند و ما باید در اینجا ببینیم واقعاً سطح فكر ما چه قدر است، میزان‌ارزش ما چه قدر است؟ چه قدر حقیقت در ما وجود دارد؟ چه قدر واقعیت وجود دارد؟ در این انتخابات شما دیدید دیگر، در این مسائل گذشته، چه قدر مخارج برای این عكس‌هایی كه زدند، چه مصارفی برای اینها، اینها مال چیه؟ مال چیه اینها؟ اگر اینها صرف در امور خیریه می‌شد، چه می‌شد؟ صرف در احداث مدارس و بالا بردن سطح دانش و علم و فنّ این مملكت می‌شد واقعاً چه می‌شد؟ ولی تمام اینها كاغذ شد و بعد از كاغذ هم پاره شد و به جوی ریخته شد. این است دیگر، این كه دیگر از خودم درنمی‌آورم دیگر خودتان دارید می‌بینید دیگر. این می‌شود چی؟ این می‌شود اعتبار. میلیاردها خرج می‌كند و بعد می‌گویند: آقا انتخاب نشدی. هیچی برو پی كارت. یعنی میلیاردها تومان همه آتیش زده شد، آتش زده شد، معنای قضیه این است. باز هم می‌گوئیم حكومت علی. میلیاردها صرف می‌كنیم، بودجه خرج می‌كنیم، چه می‌كنیم، چه می‌كنیم، ولی همه اینها بر اساس اعتبار است، یعنی چه؟ یعنی دل بخواهی است. بر اساس واقعیت نیست، بر اساس اعتبار است، بر اساس ظاهر دلپسند و دلپذیر است، بر اساس جذابیت‌های ظاهریست، بر اساس بوق و كرناست، بر اساس تبلیغات است. آدم عاقل، دنیا اگر تبلیغات كند از جای خودش تكان نمی‌خورد، دنیا اگر تبلیغات كند، دنیا اگر یك مسأله‌ای را بگوید، تمام این حرف‌ها را می‌گذارد كنار با خودش فكر می‌كند مسأله از چه قرار است. در و دیوار اگر عكس بشود، تمام بیست و چهار ساعت رادیو تلویزیون‌تبلیغات از یك شخص باشد، بیایند و بروند، محاضرات داشته باشند و كنفرانس داشته باشند و چه: ال می‌كنیم، بِل می‌كنیم كه یكی‌اش را هم نمی‌كنند و نكردند چه می‌كنیم چه ...، تمام اینها اگر باشد، این سر جایش وا می‌ایستد؛ می‌گوید: ما گول این نه تلویزیونتان را می‌خوریم، نه رادیوتان را می‌خوریم، نه عكس روزنامه‌تان را می‌خوریم، نه شایعات ... هیچی هیچی. بشناسیم بهش رأی می‌دهیم، نشناسیم رأی نمی‌دهیم. این آدم، آدم عاقل است. حالا چند تا عاقل تو این مملكت داریم؟ این عالم عالم اعتبار است. حالا این شخص را انتخاب می‌كنند، فردا همین مردم یا یك فرد دیگر یا یك مقام دیگری می‌آید این را از این ریاست می‌اندازد، قانونی می‌آید این را می‌اندازد، فردی می‌آید اعمال نفوذ می‌كند و این را می‌اندازد، مردم رأیشان را پس می‌گیرند این را دوباره خلعش می‌كنند و امثال و ذلك، این مطالبی كه در اینجا هست. این می‌شود اعتباریه. چرا اعتباریه؟ چون پایدار نیست. امروز یك نحوه است فردا یك نحو دیگر است، ریشه ندارد. متوجّه عرضم می‌شوید چی می‌خواهم عرض كنم؟ اعتبار اصل ندارد، ریشه ندارد، پایه ندارد. «هو» است، فقط «هو»، فقط جنجال، فقط شایعات. دلیلی هم این است یك روز می‌آید، یك روز هم می‌رود. این می‌شود اعتبار. امّا این مسأله اعتباری كه مسأله انتخاب است، مسأله ریاست، حالا شخص آمد رئیس شد، رئیس چیه؟ رئیس می‌آید می‌نشیند بر كُرسی آن سازمان، بر كُرسی آن چیز، بر صندلی تكیه می‌دهد، حالی به خود می‌گیرد و چه هست و چه هست. به قول مرحوم آقا رضوان اللَه علیه ایشان وقتی كه می‌دیدند بعضی‌ها در این ماشینهای كذا نشسته‌اند می‌آیند از جلوی مردم می‌روند می‌فرمودند: الى جَهَنَّم وَ بِئسَ المَصير. این آقا وقتی كه در این نشسته توی این ماشین می‌رود توی آن جهنّم. ظاهرش بنز است، ظاهرش تُشكهای نرم دارد، باطنش چیه؟ قعر جهنّم تا آن ...؛ چرا؟ اگر راست می‌گوئید در ماشین را باز كنید یك سؤال از او كنید، ببینید چه طوری جوابتان را می‌دهد. برو كنار آقا، ماشینها بروند كنار، چرا؟ من می‌خواهم بروم، تو هم مثل یكی از افراد مردم. شش تا جلو می‌روند بوق بزنند، چه كنند، آی چپ رو، آی پس رو، كه چه؟ یك آدمی می‌خواهد بیاید رد بشود، یك آدمی كه همین غذایی كه ما می‌خوریم او هم می‌خورد و كارهایی هم كه ما می‌كنیم او هم می‌كند، همین آدم، این آدمی كه مثل ما است می‌خواهد بیاید رد بشود؛ كنار بروید، فاصله بگیرید. در زمان سابق این شاهها وقتی كه می‌خواستند بیایند بروند یك عدّه‌ای جلو در می‌شدند: دور باش، كور باش، كر باش، از اینها راه می‌انداختند، زن سلطان می‌خواهد بیاید برود مثلًا، چه تحفه‌ای هم بوده حالا، یا خود سلطان می‌خواهد برود، دور باشید، كر باشید، كور باشید، چه باشید و چه باشید. مأمون داشت از یكجایی رد می‌شد با آن كَبكَبه و اینها بچّه‌ها فرار كردند. امام جواد علیه‌السّلام نُه سال ده سال، كوچك بود، همان سر جای خودشان ایستادند. این تعجّب كرد همه رفتند كنار. بعد رفت و دوباره‌برگشت دوباره بچّه‌ها رفتند كنار و چه كار كردند؛ می‌آمدند از همین كر باش و كور باش و از این چیزها باش‌ها خلاصه دوباره امام علیه‌السّلام همان سرجایشان .... بعد گفت: كه چرا مثل بقیه بچّه‌ها نرفتی؟ حضرت گفت: من كاری نكرده بودم كه بترسم بروم از جای خودم. ببینید! من كاری نكردم كه بترسم بروم كنار، راه را هم بر تو نبسته بودم، نه راه را بر تو بسته بودم و نه كاری كرده بودم كه از مَآل كار خودم هراس داشته باشم، سرجایم ایستادم. امام جواد علیه‌السّلام می‌خواهد شیعه‌اش این جوری باشد. التفات كردید؟ این جوری عمل كند در ارتباطات خودش. این قسمی عمل كند. امام باقر علیه‌السّلام فرمود: اگر پنج تا مثل هارون مكّی داشتم بر علیه اینها قیام می‌كردم. یعنی امام باقر پنج تا مثل هارون مكّی نداشت. می‌گوید: نه راه را بر تو بسته‌ام و نه این كه كاری انجام داده‌ام كه از عاقبت كارم بترسم بروم كنار و فرار كنم از دست تو، سرجایم ایستاده‌ام بیا برو. این شیعه باید شیعه امام جواد علیه‌السّلام باشد، این جور باید بود. آن وقت می‌نشینند در آنجا این جنبه ریاست و جنبه آن استعلاء و استیلاء بر مقدّرات یك مملكت و مقدّرات اینها دیگر خدا می‌داند دیگر، خدا می‌داند. بظاهر بله، نه آقا ما خدمتكاریم، ما برای خدمت آمدیم، ما تشنه چی هستیم و نیستیم و از این كذا و اینها امّا اگر قرار باشد كه آن پُست گرفته بشود دیگر هیچ چیزی نیست كه نگویند به هم دیگر، هیچ چیز، اگر هم نگویند خواستند موقعیت خودشان را حفظ كنند، خواستند خودشان را نگه دارند.

    1. ديوان حافظ