حقیقت معناى عبودیت و چگونگى تحقق آن در وجود انسان
3حالا انسان باید همیشه خودش را محك بزند و از آن عالم تخیلاتی كه در او گرفتار است و مخفی است، و در زوایای نفس او اینها قایم شده، پنهان شده، انسان بر آنها خود را محك بزند و ملاك قرار بدهد و ببیند كه تا چه قدر نسبت به آنها حسّاس است، تا چه قدر نسبت به آنها مسأله دارد، تا چه قدر نسبت به آنها گرفتار است.
عنوان از امام علیهالسّلام سؤال میكند كه حقیقت عبودیت چیست؟ حقیقت عبودیت نه آن عبودیت مجازی كه همه ما میگوئیم عبدیم، همه ما میگوئیم مسلمانیم، همه ما میگوئیم شیعه هستیم. واقعاً آن عبودیتی كه خدای متعال از این عبودیت راضی باشد. آن چیه؟ چه قضیهای است؟ چه پدیدهای باید در انسان به وجود بیاید، به وجود بیاید نه این كه بگوید، به وجود بیاید، چه پدیدهای باید در انسان به وجود بیاید كه خود به خود عبد خواهد شد؟ خود به خود آن بنده خدا خواهد شد، بنده حقیقی خدا خواهد شد؟ أمیرالمؤمنین علیهالسّلام بعد از جنگ نهروان خطبه میخواندند درمسجد صحبت میكردند. یك قضیهای پیش آمد و اصحاب یك متوجّه یك مسألهای شدند، امیرالمؤمنین علیهالسّلام حالا ضرورتی ندارد راجع به آن ... یك مطلبی را وقتی دیدند افراد كه نشستهاند آنها افراد مختلفی بودند دیگر هر كدام یك سطحی داشتند، حضرت یك مطلبی را فرمودند: بعضی از این خوارج كه نشسته بودند پای منبر حضرت بلند شد گفت كه: قاتَلَهُ اللَه ما أفْقَهَه! «خدا بكشد این مرد را! عجب آدم بافهمی است» اینها امیرالمؤمنین را اصلًا كافر میدانستند دیگر، از دین برگشته میدانستند. بلند شد و گفت. اصحاب و افرادی كه آنجا بودند خیلی ناراحت شدند این دارد به امیر مسلمین به حاكم مسلمین دارد میگوید: قاتَلَهُ اللَه ما أفقَهه! عجب آدم بافهمی است كه در مقابل یك همچنین پدیده این مطلب را گفت، این عكس العمل را نشان داد. حضرت فرمودند: رُوَيْداً! رُوَيْداً! «صبر كنید! صبر كنید!» كاریش نداشته باشید، كاریش نداشته باشید، یك كلامیست گفته، یك حرفیست كه زده، كلامی است كه از دهانش خارج شده، به این مضامین و به این ...، چه كارش دارید؟ حالا گفته، این حرف را زده. ببینید! این امیرالمؤمنین است؛ این را میگویند عبد. یا فرض كنید كه سلمان دارد یك جا رد میشود یك شخص برمیدارد میگوید: ای كلب! ای سگ! حالا سلمان حاكم مدائن اینهم همین طوری انگار نه انگار شنیده یا نشنیده برمیگردد میگوید كه: اگر از صراط رد شدم از پل صراط رد شدم من از سگ بهترم، اگر رد نشدم سگ از من بهتر است. راهش را میكشد میرود. این پدیده در او تحقّق یافته، نه میزند، نه زندان میاندازه، نه قانون اعدام هم برایش جعل میكند حالا به حاكم مسلمین اهانت كرده. امّا چیه؟ یك حرفی میزند و یك چیزی هم رد میشود میرود. این حقیقت عبودیت در او تحقّق پیدا كرده این شده عبد، سلمان شده عبد و خیلی كار دارد، خیلی، عرض میكنم به حرف نیست. زمانی بود من به یك شخصی حُسن ظنّ داشتم یكی از انشاءاللَه این مطلب را بیان میكنیم یكی از بزرگترین آفتهای سالك حُسن ظنّ بیجای نسبت به شخص است كه انسان نسبت به یك شخصی حسن ظنّ بیجا داشته باشد، این خیلی آفت، آفت بزرگیست و از بسیاری از درجات او را مانع میشود و بسیاری از مطالب را از او سلب میكند، حسن ظنّ بیجا. انسان همیشه باید در ظنّش و در حسن ظنّش به افراد باید جانب اعتدال را در پیش بگیرد. همان طوری كه پیغمبر اكرم فرمودند: اگر صلاح بر اهل زمانی غلبه كرد آنگاه سوء ظنّ به افراد خلاف است و اگر فساد بر اهل زمانی غلبه كرد حسن ظنّ به افراد خلاف است. این ملاكی را كه به انسان میدهد این است كه انسان باید درست حسن ظنّ داشته باشد نه غلط. بعضیها هستند همیشه میخواهند با همان فكر ابتدائی با افراد برخورد كنند و بعد مبانی را روی این قرار بدهند؛ یعنی نه تنها این ارتباط با افراد و حسن ظنّی كه نسبت به افراد دارند در یك محدوده خاصّی تمام میشود، نه، بر این اساس مبنا قرار میدهند، بر این اساس مطالبی را بار میكنند، بر این اساس مسائل مهمّی را در اختیار او قرار میدهند. اینجا دیگر مسأله مسأله حسن ظنّ نیست، اینجا باختن است و اینجا ابطال عمر و ابطال حیات است. صحیح نیست كه انسان نسبت به هر قضیهای یك نوععمل كند. یك وقتی شما میروید در یك مسجدی و میخواهید یك نمازی پشت سر امام جماعت بخوانید و بعد هم بروید پی كارتان، بگوئید انشاءاللَه عادل است و تمام ولی یك وقتی میخواهید بروید از این امام جماعت تقلید كنید، دیگر نمیتوانید بگوئید انشاءاللَه عادل است و تمام. پدرتان باید دربیاید تا بفهمید اولًا این عالم است، یك، و بیش از آن مقدار باید در بیاید تا بفهمید این تقوی دارد و بتوانید تشخیص بدهید این از هوی گذشته. همین جوری این آدم خوبیست، آقا! ازش تقلید كن، آدم خوبیست ازش تبعیت كن، این آدم، آدم خوبیست چیزی ندیدیم. ما هم یك وقتی به این مسأله مبتلا بودیم نسبت به یك شخصی حسن ظنّ داشتیم، شخص هم معروف است البتّه الآن دیگر حیات ندارد و ما یك وقت راجع به این شخص در خدمت یكی از بزرگان مرحوم آقای حدّاد ذكری به میان آمد كه فلان شخص ...، و یك ذكری به میان آمد كه ...؛ من توقّع داشتم كه حالا آقای حدّاد بر اساس همان حُسن ظنّی كه ما نسبت به قضیه داریم ایشان بیایند و از این شخص تعریف كنند و بگویند بله .... مرحوم آقای حدّاد در مقام تعریف خیلی مختصر صحبت میكردند یعنی فرض كنید كه در یك جمله پنج كلمهای، شش كلمهای مطلبشان را نسبت به یك نفری میگفتند و میرفتند و دیگر هی عبارات متعدّد و كلمات متعددّی نمیآوردند در صحبتشان. تا یك همچنین ذكری به میان آمد ایشان سری تكان دادند: عجب نفس كافری دارد؛ گفتند و رفتند. اصلًا ما همینطور ماندیم كه این شخصی را كه این قدر ما رویش سرمایه گذاشته بودیم، چقدر مسأله عجیب است و ایشان برای ما این مطلب را گفتند دیگر و الّا كه مسأله .... همین دیگر، دیگر حرف دیگری هم نزدند و چیز كردند خیلی آهسته. ببینید! مطلب چه قدر مهّم است. حالا اگر البتّه ما كاری نكردیم فرض كنید كه نه از آن شخص تقلید كردیم، البتّه یك شخص عادی بود، به اصطلاح نه این كه، فرد عادی بود، به اصطلاح در سِلك چیزی نبود ولی بالآخره ما با او ذهن خودمان آن سال تقریباً من شانزده، هفده سالم بود با آن ذهنیت خودمان و با آن چیز خودمان میخواستیم برویم پیش او و از او استفاده كنیم و مثلًا تصوّر میكردیم كه حالا اگر یك وقتی من باب مثال دستمان به مثل آقای حدّادی نرسید حالا میتوانیم فرض كنید برویم پیش این. یك مرتبه مانند كوه این مسأله و از آن طرف هم به ایشان اعتماد داشتیم، اعتمادی كه اصلًا ما فوق اعتماد، یعنی مسأله نسبت به ایشان تمام. این مطلب را ایشان برای این میخواستند بگویند كه این قدر تو به افراد اعتماد نكن بر اساس یك ظاهر صالحی دارد و بعد از حدود بیست سال برای من روشن شد كه این حرف ایشان در آن زمان چه بوده و این عجب آدمی بوده، عجب كسی بوده. آقا خیلی عجیب است شیطان وقتی كه میخواهد وارد باشد خیلی مشكل است، یك مرتبه انسان میبیند سالها این همین طور با شخصی میگذرانده و بعد این اصلًا كی از آب درآمده است این چه شخصی از آب درآمده است، چه طوری بوده است.

