پرهیز از غلوّ و افراط در توصیف و مدح افراد
8شما دارید میآیید پیش كی، فكر صابونت هستی؟ فرض كن صابونت را دزد بُرد چكار میكنی؟ تو الآن داری پیش چه شخصی میآیی؟ به ملاقات چه شخصی داری میروی؟ داری به ملاقات كسی میآیی كه تمام عالم مُلك و ملكوت در اختیار اوست آن وقت به فكر دو تا صابونت هستی روی پشت بام؟ تمام مُلك و ملكوت در اختیار و در تصرّف اوست. این مسأله است.
این یك فقره و فقرات دیگری كه حضرت در اینجا میفرماید: و این كه تدبیری را نكند غیر از آنچه كه خدا برای او قرار داده و اشتغالی نداشته باشد الّا به آن چه كه خدا به او امر كرده و به او نهی كرده. این مسیر، مسیر چیست؟ مسیر سلوك است. این مسیر میشود مسیر سلوك. پس در مسیر سلوك همه امور به پروردگار متعال باید ختم بشود نه به كس دیگر و نه به ذات دیگر. در این راستا انسان باید افكارش را تصحیح كند و افكارش را باید در این راستا توجیه كند. روی این حساب هر چه بیشتر انسان امور را به پروردگار ارجاع بدهد در نفس خود و در فكر خود، هر چه بیشتر به او ارجاع بدهد واقعاً، نه ظاهراً، ظاهراً بگوید هر چه كار دست خداست امّا ...، نه هر چه بیشتر امور را به پروردگار ارجاع بدهد و بر آنچه كه خداوند برای او تقدیر كرده راضی باشد هر چه بیشتر، راه او نزدیكتر و مسیر او به پروردگار، مسیر بازتر و صافتری خواهد شد. اگر هم اینكار را نكند خدا با او چكار میكند؟ خدا كه دست از مالكیتش برنمیدارد، خدا كه دست از قیومیتشبرنمیدارد، خدا كه دست از اراده و اطلاقش برنمیدارد، میگوید: هر كاری دلت میخواهد برو بكن، میگویی دست من نیست؟ بگو دست خودت است، بسیار خوب، بگو دست خودت است، حالا اگر بگویی دست خودت است بهش میرسی؟ نه دیگر، ما دنیا را به تو نسپردیم، ما دنیا دست جبرئیلمان است؛ جبرئیلمان، میكائیلمان، عزرائیلمان، اسرافیلمان؛ ما دنیا را به اینها سپردیم، دنیا را به جنابعالی نسپردیم كه مَدار فُلك و فَلَك و مُلك و مَلَك بر اختیار حضرت عالی باشد و بگویید: باید بشود، بشود، نباید بشود؛ نه، این خبرها نیست، تو یك بندهای هستی مثل سایر بندگان من، از حدّ خودت پا را فراتر گذاشتی، ما هم هی میچرخانیمَت، میچرخانیمَت، میچرخانیم، هی میزنی تو سرت، هی بالا میروی، هی پایین میآیی، آخرش چی میشود؟ آنی كه من میخواهم، نه آنی كه تو میخواهی، این وسط كی ضرر كرده؟ من یا تو؟ كی ضرر كرده؟ یا داوود! اریدُ و تُرید «من یك اراده دارم، تو یك اراده داری» تو به مقتضای نَقصَت و به مقتضای تعقلّت به این عالم ارادهایی متفاوت از اراده من داری، تا اینجا دوتاست. اریدُ و تُرید «من یك اراده دارم تو یك اراده» فَإنْ ترضی بِما اریدُ أعْطَیتُكَ بما تُرید «اگر راضی باشی به آنی كه من میخواهم، راضی باشی، به آنی كه تو میخواهی من میرسانَمَت» اگر واقعاً راضی باشی، یعنی اختیار خودت را بگذاری كنار، اختیار مرا قبول كنی، اراده خودت را بگذاری كنار و اراده مرا جایگزین كنی. و إلّا تَرضی بِما أرید اتْعَبْتُكفیما تُرید ثُمَّ لایكون الّا ما ارید «اگر نخواهی به آنی كه من رضایت میدهم و اراده دارم، به او راضی باشی، پدرت را درمیآورم اتعَبتُك فیما تُرید اینقدر میچرخانمت، اینقدر بالا و پایین میبَرمَت، آخرش لايكون الّا ما اريد همانی میشوی كه میخواهم.» این حرف را زده، پایش هم میایستد. اگر ما هر چی بگوییم بعد از آن عدول كنیم، خدا از آنچه كه میگوید عدول نمیكند. هیچ كس هم از عهدهاش برنمیآید؛ نه من، نه سركار، نه بالاتر از من و ما این را با چشممان دیدیم در این سنوات و در دوران زندگیمان و در اینها. عدّهای آمدند، رفتند، خواستند برخلاف رضا و مسیر پروردگار كار كنند امّا چی شد؟ نشد. رفتند، ملك الموت آمد، بفرمایید! شما اشتباه میكردید خیال میكردید مالك الرِّقاب زمین و زمانید، خیال میكردید مالك الرّقاب همه هستید، خیال میكردید همه باید در تحت اراده و مشیت شما در بیایند، اشتباه میكردید، بفرمایید بروید، حالا آنجا حساب پس بدهید. خوش به حال آن بندهای كه از اوّل این را بفهمد و نه خودش را به دردسر بیندازد و نه دیگران را مبتلا كند، از اوّل این را بفهمد كه اراده و مشیت، اختصاص به اراده و مشیت او دارد. آن وقت اگر كسی اینكار را بكند دیگر زندگی راحت میشود، آرام میشود. در عین این كه باید به تكلیف قیام كند ولی در عین حال تعلّق ندارد. وظیفهای است میرویم سركار برمیگردیم، صبح میرویم، ساعت دو میآییم، اینكار را انجام میدهیم، انجام میدهیم، اینكار به نحو بهتر انجاممیگیرد، بگیرد، نگیرد، او نمیخواهد، ما تقصیر نكنیم. گاهی اوقات انسان میآید خودش را جای او میگذارد یعنی میخواهد از او مایه بگذارد برای خودش، نفس خودش، چیز دیگری را میخواهد، به حساب خدا میگذارد: خدا این طور میخواهد. نه آقاجان! خدا نمیخواهد.

