در حال بارگذاری... ...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

پرهیز از غلوّ و افراط در توصیف و مدح افراد

17517
عنوان بصری
جلسات
نسخه عربی

پرهیز از غلوّ و افراط در توصیف و مدح افراد

7
  • یاد یك قضیه‌ای افتادم كه ظاهراً حاجی نوری هم این قضیه را نقل می‌كند و این مسأله، مسأله‌ای است كه واقعی است و جزو قضایایی است كه انجام شده. راجع به افرادی كه خدمت حضرت رسیدند حضرت بقیةاللَه ارواحنا فداه كه مرحوم حاجی نوری در كتاب «نجم الثّاقب» این افراد را بیان می‌كند و تاریخ آن‌ها را ذكر می‌كند. نظر بسیاری از بزرگان، مِن جمله مرحوم آقای انصاری رضوان اللَه علیه این بود كه نَود درصد این حكایاتی كه ایشان نقل می‌كند این‌ها در مكاشفه بوده، نه در عالم خارج و در عالم ظاهر، منتها از باب اینكه تشخیص بین مكاشفه و غیر مكاشفه مشكل است طبعاً این آقایانی كه درصدد تهیه این مسائل بودند به این مطالب اطّلاع نداشتند و همه را به عنوان قضایای خارجی، مطرح كردند و دو سه قضیه، این قضایای واقعی بوده؛ یكی قضایای مرحوم سید مهدی بحرالعلوم بوده، ایشان قطعاً از زمره افرادی بود كه با همین بدن ظاهری و با همین خصوصیات خدمت حضرت می‌رسیده و حضرت را زیارت می‌كرده. یكی از آنها داستان مرحوم حاج علی بغدادی است كه مرحوم صاحب مفاتیح، آقا شیخ عبّاس قمی، ایشان در مفاتیح ذكر كرده، این هم از زمره آن افرادی است كه حضور، حضور خارجی بوده و زیارت، زیارت خارجی بوده. یكی از آنها همین شخصی بوده كه الآن حكایتش را عرض می‌كنم. خیلی دعا می‌كرده و توسّل كه خدا زیارت آن حضرت را قسمت بكند تا این كه بالأخره بعد از اللتیا و اللتی به یكی از همان افرادی كه دارای عناوین خاصّی هم هستند در این دنیا و ارتباط با آن حضرت دارند، حضرت به ایشان امر می‌كنند كه فلان كس را بیاور، بیاور در پیش ما. آن می‌آید و كه خدمت حضرت برسد. اتّفاقاً شغل این شخص صابون‌پزی بوده، صابون دُرست می‌كرده و می‌گذاشتند خُشك بشود جلوی آفتاب و می‌آید به این‌شخص می‌گوید و این هم یك مقدار زیادی صابون دُرست كرده بود و روی پشت بام و منزل و اینها، چیده بوده تا اینكه آفتاب اینها را خشك كند. بعد دیگر سر از پا نمی‌شناسد و همین طور حركت می‌كند و می‌آیند، می‌آیند تا این كه می‌رسند به یك كنار دریا. آن شخص می‌گوید: بیا با من، توجّهت را به من بكن و روی آب حركت می‌كند. این هم همین طور می‌آید و به روی آب حركت می‌كند، جلو می‌آید تا یك مرتبه می‌بیند ابر آمد در آسمان و ابرها متراكم شد و شروع كرد به باران باریدن. یك مرتبه در دلش گفت: ای داد! الآن همه صابون‌ها كه دُرست كرده‌ام، همه‌اش خراب شد. تا می‌گوید صابون‌هایم خراب شد، می‌رود در دریا فرومی‌رود، این برمی‌گردد می‌گوید: چه شد؟ چكار كردی؟ چرا نمی‌آیی؟ دارد دست و پا می‌زند، خلاصه دستش را می‌گیرد و .... گفت: من یك دفعه دیدم ابر آمد یاد صابونهایی كه خانه درست كرده بودم افتادم، صابونها خراب شد. گفت: ای داد بیداد! كارت را خراب كردی، حالا عیب ندارد، بیا برویم ببینیم چه می‌شود. آمد به كنار دریا رسیدند از دور نگاه كرد دید خیمه‌ای هست نزدیك خیمه شدند. گفت صبر كن، صبر كن من بروم اوّل برای تو اجازه بگیرم بعد بیایی. وقتی كه رفت آن شخص شنید صدای حضرت را كه فرمود: رُدّوه فانّهُ صابونی «این را ردش بكنید، این صابون فروش است» و حضرت اجازه ملاقات ندادند و ردش كردند.