در حال بارگذاری... ...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

شیوه های درخواست از خداوند

17765
نسخه عربی

شیوه های درخواست از خداوند

5
  • از این سیم‌هایی که میاد، چند تا به سوی خداست؟! سابقاً این سیم‌های تلفن که از زیر زمین نبود، از روی زمین بود؛ ما که قم بودیم، بعضی اوقات چهار ماه یک مرتبه، سه ماه یک مرتبه می‌آمدیم تلفن‌خانه که به طهران تلفن کنیم، بالا سر تلفن‌خانه یک تیر چوبی بود، این‌قدر سیم از این‌طرف و آن‌طرف روی سر این آمده بود که باور کنید تمام کوچه سیاه بود! آن موقع که سیم‌ها را روی قاعده نمی‌کشیدند. آن وقت ما می‌رفتیم تلفن کنیم می‌گفت: «آقا مثلاً برو فلان‌جا تلفن کن!»، خودش مدام داد می‌زد: «مرکز مرکز!»، این‌قدر داد می‌زد که تمام لوزه‌هاش و صدایش می‌گرفت! باز هم می‌گفت: «صدا نمی‌رسد!»، آن‌وقت به ما وعده داده بود که بروید داخل این گیشه و داخل این باجه تلفن کنید، ما داریم تلفن می‌کنیم این‌قدر دادوبیداد می‌کند که اصلاً ما صدای طرف را نمی‌شنویم! صداها قاطی می‌شد! این خبرها نیست! سیم‌های تلگراف و تلفنِ با خدا هیچ وقت با همدیگر قاطی نمی‌شوند، برقش کنتاک نمی‌کند، ابداً با همدیگر برخورد نمی‌کنند! به اندازه‌ای مطالب درست، و به اندازه‌ای حساب سریع و دقیق است که هیچ اشتباه نمی‌شود!

  • حالا باید ما به کلّی برویم و از عنوان جزئیّت بگذریم! ما نمی‌توانیم معطّل شویم، اگر معطل بشویم در آن وهلۀ اوّل پایمان لنگ است، همین حالا برویم جلوتر! نه درخواست‌هایی که می‌کنیم، اصلاً وجود ما احتیاج به ذات مقدّس خدا دارد، و هر مرحله از مراحل تکاملی جسمی و روحی ما، هر سلولی از سلول‌های بدن ما، قلب ما، ریۀ ما، کبد ما، اصل بدعش، نشئش، پرورشش، معادش، تمام روی حساب‌های دقیق و رقیق و عجیب است که عقل عاجز می‌شود و یک حساب با حساب دیگر اشتباه نمی‌شود!

  • عیال یکی از اقوام ما که می‌خواسته وضع حمل کند، او را بردند مریض‌خانه و وضع حمل کرد، خدا هم به او یک پسری داد و این پسر خیلی قشنگ بود ـ اینها وقتی که بچّه‌ای متولّد می‌شود روی بچه یک چیزی می‌نویسند که این بچّه مال این خانم است ـ یک خانم دیگری هم آنجا وضع حمل کرده بود ولی بچّه‌اش قشنگ نبود، آن هم پسر بوده؛ با اینکه می‌نویسند که این بچّه مال آن خانم است، امّا وقتی که اینها می‌خواهند بچّه را بیاورند بدهند به مادرها که شیر بدهند، اشتباهی بچّۀ قشنگ این را می‌دهند به آن خانمی که بچّه‌اش قشنگ نبود، شیر بدهد، این بچّه هم پستان او را می‌گیرد و شیر می‌خورد؛ دفعۀ بعد که می‌خواهند بچّه را بیاورند شیر بدهند، آن خانم می‌گوید: «این بچّۀ قشنگ بچّۀ من است، این زشته مال او است!»، می‌گویند: «نه بابا مُهرش کردیم، اشتباه نکردیم، این‌طور، این‌طور.»، می‌گوید که: «نه‌خیر، اصلاً مال من است!» و برای اینکه این را می‌خواهد، اصلاً از بچّۀ خودش می‌خواهد بگذرد ها! در بیمارستان داد و بیداد می‌کند، تمام دکترها می‌آیند: «بابا! این بچّه مال این است!» می‌گوید: «نه‌خیر مال من است!» بالأخره بنا می‌شود که خون این بچّه و مادر را بگیرند و تجزیه کنند. جواب هم همین‌طور درمی‌آید، با این حال می‌گوید: «این بچّه مال من است!»؛ این یک چیزهای خیلی بسیط و سطحی است. در کار خدا اشتباه نمی‌شود!