در حال بارگذاری... ...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

چگونگى توغّل انسان‏ها در عالم كثرات وتوهمات‏

16634
عنوان بصری
جلسات
نسخه عربی

چگونگى توغّل انسان‏ها در عالم كثرات وتوهمات‏

8
  • تكیه بر تقوی و دانش در طریقت كافریست‌***راهرو گر صد هنر دارد، توكّل بایدش‌
  • واقعاً همین است. از راه همین تقوی می‌آید می‌زند زمین. از راه همین دانش می‌آید جلو، می‌زند زمین. همچین می‌زند زمین كه تا قیامت فكر كند نمی‌داند از كجا خورده. چرا؟ چون ایشان، خدا از اوّل بهش وعده داد؛ گفت: من تو را بر همه مسلّط كردم. یعنی بر ظاهر مسلّط كردم، بر مثال مسلّط كردم، بر ملكوت مسلّط كردم، بر عوالم بالا همه مسلّط كردم، بر همه عوالم شخص من تو را مسلّط كردم، تا آنجایی كه دیگر از نفس، مسأله بیاید بیرون و تا وقتی كه انسان در نفس است، هر چه كه می‌بیند در این قالب قرار می‌گیرد و هر چیزی كه ادراك می‌كند در این قالب قرار می‌گیرد، باید حواسش باشد. گاهی اوقات انسان حقّ می‌گوید ولی حقّ گفتنش روی هواست. باطل نمی‌گوید، حق دارد می‌گوید. ممكن است خیلی از موارد برای همه ما اتّفاق افتاده باشد، این حقّی كه می‌خواهیم بگوئیم، حالا بگوئیم یا نگوئیم. مسأله درست است، مسأله حق است ولی چه منظوری از این گفتن داری؟ آن درش حرف است. گاهی اوقات انسان می‌بیند نه، حق است ولی نباید بگوید، باید در جایش بگوید. یا از این حق یك باطلی اضافه می‌شود، بر یك باطلی اضافه می‌شود، بر یك قضیه‌ای اضافه می‌شود. نباید در آنجا بگوید، باید در آنجا دست نگه دارد. التفات كردید؟!

  • مشكل اینجاست كه امام علیه‌السّلام به عنوان می‌خواهد بفرماید: این عناوین ضربه اوّلی را كه وارد می‌كند، بر وجود شخص شریف خود سركار فیض آثار است، بر خود شماست. بر خود شما اوّل دارد این مسأله ...، حالا اثرات جانبی و اجتماعیش در آن مرتبه دوّم بحث ماست. فلهذا انسان خیلی باید مواظب باشد كه یك وقتی این آثار نیاید دامن گیر او باشد و او را از اصل و از مطلوب باز بدارد.

  • یك روز یكی از مخدّرات نقل می‌كرد؛ می‌گفت: خدمت مرحوم آقا رضوان اللَه علیه رسیدم و وقتی كه ارتباط بین خود و بین آقا را در او تأمّل‌كردم، دیدم هر كلام و هر لفظی را كه من بخواهم برای ایشان بیاورم و با آن لفظ ایشان را مورد خطاب قرار بدهم، دیدم ایشان بالاتر است. دیدم اگر به ایشان بگویم استاد، استادی را كه من می‌شناسم و محتوایی را كه در این قالب است، این بالاتر از اوست؛ بگویم مولا، دیدم این مولا عبارتی نیست كه حقّ مطلب را نسبت به ایشان ادا كرده باشد در ارتباط با من؛ بگویم پدر، پدر خیلی زیاد است. چی بگویم؟ یعنی ایشان را با چه كلامی ادا كنم؟ یعنی آن ربطی كه بین خودش و بین ایشان احساس می‌كرد، اقتضای یك همچنین مسأله‌ای را داشت، یك همچنین حالی را برای ایشان به وجود آورده است. می‌گفت خب ایشان هم كه مُشرف است دیگر، خبر دارد اوضاع چیست می‌گفت: رو كردم به ایشان، گفتم: آقا من به شما چی بگویم؟ ایشان یك فكر كردند، گفتند: بگو عبداللَه! اگر باشیم. التفات می‌كنید! ایشان شوخی نكرد. من فرزند ایشان هستم و از حالات و روحیات ایشان اطلّاع دارم، ایشان شوخی نكرده و جا نماز هم نخواسته آب بكشد، تواضع هم نخواسته بكند، ایشان حالش همین طور بود. خیلی از ماها می‌گوئیم: نه آقا! قابل نیستیم، نه آقا! ما .... ولی به جایش كه می‌رسد، بله .... ولی نه، ایشان شوخی نكرد. آقا! به من عبداللَه بگو. این كیست؟ این شخصی است كه به عظمت خدا پی برده و به تذلّل خودش رسیده، باطنش و حقیقتش و سرّش به این مطلب رسیده. همین مخدّره نقل می‌كرد، می‌گفت: من هر سال در هنگام تولّد ایشان ظاهراً در ماه محرّم بوده تولّد مرحوم آقا می‌گفت: من یك هدیه‌ای می‌خریدم و می‌فرستادم برای ایشان، منتهی این را به والده ما می‌داد. مرحوم آقا نسبت به این قضیه خیلی حسّاس بودند، مسأله تولّد و فلان و سالگرد و از این چیزها، اصلًا بیزار از این قضیه بودند، می‌گفتند: فقط این مسأله مربوط به ائمّه علیهم‌السّلام است و بقیه همه‌اش باطل است. حالا شما می‌بینید سالگرد می‌گیرند، چی می‌گیرند، وفات می‌گیرند، تولّد می‌گیرند، همه اینها باطل است. شیعه فقط باید چهارده نفر را بشناسد والسّلام. آقا! به شما بگویم: ما نباید به این و آن نگاه بكنیم، اگر نگاه كنیم كلاهمان پس معركه است، گلیم خودمان را برداریم. چرا باید ما منتظر باشیم این و آن، زید و عمر برای ما تصمیم بگیرند؟ چرا ما نباید به مبانی و به مكتب خودمان متمسّك باشیم و به كسی دیگر كاری نداشته باشیم؟ چرا؟ هر كی می‌خواهد بسم اللَه! مانعی نیست، ولی راهی را كه بزرگان رفتند این نبود. ایشان می‌گفت: من این را گرفتم و می‌دادم به والده شما خُب والده ما رِند بود، متوجّه بود كه مطلب از چه قرار است و می‌برد پیش آقا، می‌گفت: فلان خانم این را فرستاده‌اند برای شما. ایشان هم می‌فهمیدند، ولی می‌دیدند نه اسمی از سال و تولّد و ...، می‌گفتند: برای چی؟ می‌گفتند: هدیه‌ای فرستاده. می‌گفتند: بسیار خوب، بگیر بگذار كنار مثلًا خوب بگذار كنار، كاریش نداریم. ایشان می‌گفت: این قضایا سال‌ها ادامه داشت تا این كه در این سال آخر یا یكی دو سال به آخر مانده، سال آخر. ایشان گفت: ما یك هدیه‌ای، ظاهراً یك عبایی، عبای نفیسی هم بود، می‌گفت: تهیه كردیم و از این عباهای نازك و خیلی نفیس و اینها و با جعبه شیرینی، گزی، حالا هر چی، می‌گفت: ما این را دادیم به اخوی شما، نتوانستیم به والده بدهیم، دادیم به اخوی شما، گفتیم كه: این را شما ببر بده به آقا. ایشان گفت: این چیه؟ گفتم: این ما هر سال، سال تولّد برای آقا یك همچین هدیه‌ای می‌گیریم. آن هم گرفت و آورد و صاف گذاشت تو دست آقا. آقا گفتند: این چیه آقا!؟