در حال بارگذاری... ...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

پرهیز از ورود در عالم كثرات و اعتباریات‏

17018
عنوان بصری
جلسات
نسخه عربی

پرهیز از ورود در عالم كثرات و اعتباریات‏

8
  • یك وقت در زمان مرحوم آقا رضوان اللَه علیه ایشان می‌خواستند برای یك فرد یك نامه بدهند. من وقتی كه نامه را مطالعه كردم، گفتم: آقا این مطالب چیه شما اینجا نوشته‌اید؟ این القاب و اینها چیه؟ ایشان فرمودند كه: آقا! اگر من اینها را ننویسم نامه را نمی‌رسانند به دستش. واقعاً اگر ما بخواهیم فكر كنیم به مسأله و به مطلب، می‌بینیم حقیقت قضیه یكی است. مرحوم آقا رضوان اللَه علیه كه این همه می‌فرمودند در زمان حیات كه: نفس یكی است جان من!، صُوَرش فرق می‌كند؛ مال این است. این نفسی را كه من دارم، همین نفس را شما هم دارید، همین نفس را زید دارد، همین نفس را عَمرو دارد، همین نفس را یهودی دارد، همین نفس را نصرانی دارد، این نفس را سلطان دارد، این نفس را رئیس جمهور دارد، این نفس را وزیر دارد، این نفس را پاسبان دارد، این نفس را آن كارگر فلان كارخانه و سازمان دارد، این نفس را فلان شخص عالم دارد، این نفس را فلان‌شخص صاحب رساله دارد؛ همه یك نفس است، صُوَر فرق می‌كند. من عمامه سرم می‌گذارم، او كلاه سرش می‌گذارد. من قبا و عبا و ردا می‌پوشم، او لباس بلند می‌پوشد، آن كت و شلوار می‌پوشد. اینها همه صُوَر مختلف است. باطن چی؟ باطن هم مختلف است؟ یعنی با عبا و ردا پوشیدن من، باطن من هم ملبّس به این لباس می‌شود؟ یا باطن نخیر، باطن راه خودش را می‌رود، كاری به این ظاهر ندارد؟ مگر در زمان رضا شاه همین علما نیامدند و عمامه از سرشان برداشتند، بجایش كلاه گذاشتند؟ مگر همین‌ها نبودند؟ مگر همین فُضَلای مدرسه فیضیه نبودند كه آمدند عمامه‌شان را برداشتند و كلاه گذاشتند و زُنّار بستند و رُؤَسای مَحكَمه، عدلیه و سازمانهای دولتی شدند؟ همین‌ها بودند دیگر. سید حسن تقی‌زاده مگر از مُعَممّین نبود؟ سید حسن تدّین مگر از معممّین نبود؟ آن رئیس دیوان عالی تمیز كه یك وقتی به رضا شاه گفته بود كه: اعل احضرت حقوق ما را كم می‌كنند. رضا شاه گفته بود: پدر سوخته! همچین با یك ... پدر سوخته! من به اندازه وزنش به او اسكناس صد تومانی دادم، باز هم از من می‌خواهد؟ آن زمان، آن زمان باز هم از من پول می‌خواهد؟ اینها كی بودند؟ اینها همین‌هایی بودند كه عماعه سرشان بود. اینها همین فُضَلای مدرسه دارالشّفاء بودند، مدرسه فیضیه بودند. چی بود قضیه؟ نفس فرقی نمی‌كند؛ نفس، نفس است. وقتی كه این نفس تربیت نشود صورت را خیلی به آرامی عوض می‌كند. آن عمامه را بر می‌دارد، بجایش كلاه می‌گذارد. آن‌محاسن را بر می‌دارد بجایش زنّار می‌بندد. آن لباس را عوض می‌كند و لباس دیگر می‌پوشد. مطلب یكی است.