حقیقت فهم و طلب آن
7یك مثالی میزنم، فرض بكنید كه شما یك فرزندی داشتید، یك برادری داشتید یا اینكه یك رفیقی داشتید. این رفیق فرض بكنید كه مدّتها از نظر شما پنهان است، رفته اصلًا از او خبر ندارید، بیستسال، سیسال، هیچ از او خبر ندارید. هر چه دنبالش میگردید از او اطلاع ندارید، هر چه ...، اصلًا به طور كلّی گم شده، نه خبری و نه جایی حتی احتمال میدهید هم از دنیا رفته باشد و اینها. این طرف، آنطرف آگهی كردید، سراغ گرفتید، هر جایی كه توانستید، نشد، بالاخره مسأله به دست نیامد. منباب مثال حالا یك مثال خیلی ساده بزنم یك روز فرض كنید كه دارید در خیابان میروید و یك مرتبه با یك وسیلهای تصادف میكنید، با یك ماشین تصادف میكنید، یك ماشینی به شما میخورد، پیاده میشوید: آقا! چرا اینجوری راه میروی؟ آقا! چرا آنجوری ...؟ چرا جلویت را نگاه نمیكنی؟ چرا عقبت را نگاه نمیكنی؟ مواظب باش! فلان .... همین كه مشغول هستید و ... آقا! تاوان بده و چی بده و خسارت اینقدر خورده و این چی چی شده و ... از این حرفهای متداول كه بالأخره در این .... همین كه فرض بكنید قضیه یك قدری بالا میگیرد و از حّد عادی و به مشاجره، یك مرتبه متوجه میشوید این آقای راننده همین رفیق سیساله شماست كه دارید دنبالش میگردید. با یك آثار و خصوصیات و اینها میبینید: عجب! عجب! تو همانی؟ آقا! این قضیه تصادف و زدن و مشاجره و پولش را بده و برویم با هم دادگاه و كلانتری، همه چیز میرود كنار و دست میاندازید در بغل و میبوسید و فلان و ... ای فدای سرت جان و مال و ماشین ما، نمیدانم هم زندگی و هم كار و هم كاشانه ما. شروع میكنید و بوسیدن و فلان این حرفها، كجا بودی؟ فلان بودی. میگوید: آقا! من تصادف كردم. گور پدر ماشین، این حرف چیست اصلًا میزنی. بابا تو كه همین بودی، تو كه تا دو دقیقه پیش ما را به دادگاه و كلانتری داشتی میكشاندی. آن دو دقیقه پیش ما نگرش دیگری داشتیم، الآن مسأله فرق كرده. میبینید! این همان است، آن هم همین است، فقط دید تفاوت میكند، فقط فكر تفاوت میكند، كلّ عالم میشود گلستان. همین دید برمیگردد كلّ عالم میشود جهنّم. این عرفان یعنی این. یعنی انسان دیدش را نسبت به حوادث و نسبت به پدیدهها تصحیح كند. قضیه این است. درست میشود همه چیز. ادراك مسأله و یافتن قضیه عبارت است از اینكه انسان در مقابل یك حقّ خضوع كند و خشوع كند. دید او و فكر او نسبت به این پدیده عوض میشود. میزان قرب به پروردگار انباشته شدن علوم نیست؛ میزان، صفای و خلوص و صافی در این مرتبه از فهم وآمادگی قلبی وآمادگی صدر برای تلقّی حقایق است، این میزان است. مرحوم آقا رضوان اللَه علیه در جریان انقلاب، انقلاب هزار و سیصد و چهل و دو كه با مرحوم آقای خمینی رضوان اللَه علیه ایشان شروع كردند، در صحبتهایشان با آقای خمینی این مطلب را ایشان میفرمودند، میگفتند كه: آقا! شما نباید مسأله را و قیام را و انقلاب را بر محوریت علماء و روحانیون قرار بدهید، باید بر محوریت اسلام و نفس اسلام و آن حقیقتی كه پیامبران و پیامبر خاتم و ائمه علیهمالسّلام، بر اساس آن حقیقت در این دنیا نزول كردند و تشریع كردند و تربیت كردند، باید بر این اساس قرار بدهیم و نسبت به این راه و نسبت به این مسیر افراد متفاوت هستند. همه افراد بَشَرند، همه افراد وجدان دارند، همه افراد فطرت دارند، همه افراد دارای مُدركات هستند. از كجا معلوم است كه آن زنی كهدر تحت تربیت غیر صحیح آمده رشد كرده و بزرگ شده و بالنده شده و بر اساس آن فرهنگ غلط آمده حركت كرده و در اجتماع به كارهای ناشایست، مثل خوانندگی و امثال و ذلك و برهنه شدن در مقابل دیدگان مردان و بازیهای مختلف و در صحنههای مختلف و اینها، دارد در آنجا خودنمایی میكند و به حساب خودش دارد عرضه هنر میكند در آنجا و با این كیفیت، از كجا معلوم است كه قلب او و نفس او نسبت به پروردگار و تلقّی حقّ و صفای باطن او كمتر از آن عالِمی كه رفته درس خوانده و زحمت كشیده و این درسها برای او جز بُعد از خدا و انانیت و فرورفتن در تخیلات و تصوّرات و رسیدن به مناصب دنیوی اثری نبخشیده، نزدیكتر نباشد؟

