بهرهبردارى افراد از علوم در غیر از جایگاه مناسب آنها
5إنَّ هَاهُنا لَعِلمًا جَمًّا1 «در این سینه خیلی علوم نهفته است، خیلی!» حضرت میفرمایند: در سینه من خیلی از علوم نهفته، اما بیایم به كی بگویم اینها را؟ به كی بگویم كه بتواند اینها را تحمّل كند.
این قضیه الآن یادم آمد گر چه یك قدری قضیه واقعی است، منتهی یك قدری در آن تنوع و اینها ...؛ میگویند كه: یك شخصی رفته بود پیش كسی، اسم اعظم میدانست. آن شخص اسم اعظم میدانست و با او مرده زنده میكرد و با او چه میكرد و اینها.
یك دفعه ما رفتیم خدمت مرحوم آقا شانزده، هفده سالم بود، گفتم: آقا! این اسم اعظمی كه مرحوم شیخ بهایی در كتابش آورده، البتّه ایشان به رموز و اینها بیان كرده ایشان نشسته بودند در كتابخانه داشتند آن موقع ظاهراً امام شناسی را مینوشتند در طهران. گفتم: آقا! این اسم اعظم چیه كه ...؟ مرحوم گفتند: برو آقا پی كارت هشتمان گِرو نُهِمان است آقا دارد از ما اسم اعظم میخواهد بپرسد، من چه میدانم اسم اعظم چیه. گفتند: آقا بلند شو برو پی كارت. من شانزده سالم بود خواستیم اسم اعظم یاد بگیریم. علی ای حال، دیگر روش آن مرحوم رضوان اللَه علیه و طرز تربیت ایشان ما را به آنجا رساند كه فعلًا به این حرفها میخندیم.
حالا یك شخصی اسم اعظم میدانست. یكی رفت پیش او و گفتش: نه ... و نمیشود و .... گفت: من كه میدانم تو میدانی. گفت: نمیتوانی تحمل كنی، طاقت نداری. گفت: نه، قول میدهم، چه میكنم .... بسیار خوب، یك جعبهای بهش داد، گفت: این جعبه را بردار ببر در فلان جا مسافت بعید و این را شما به دست فلان شخص برسان. یك جعبه خیلی بستهای بود. این یك مدتی كه راه آمد، از شهر دور شد، وسوسه شد ببیند در این جعبه چیست. امانت است در امانت كه نباید خیانت كرد. امانت است، جعبه است، باید به دست شخص برساند. هی وسوسه شد، گفت: نه، از آن طرف بد است، از آنطرف فلان است. آخر الامر گفت: به دقت بازش میكنم و دوباره میبندم كه نفهمد آن شخص. آقا! این كاغذ اوّل را باز كرد، كاغذ دوّم را باز كرد، وقتی جعبه را باز كرد یك موش پرید بیرون، موش، یك موش گذاشته بود تو جعبه. وقتی برگشت گفت، نتوانستی دوام بیاوری؟ تو كه در یك امانتی كه یك جعبه است نمیتوانی خیانت نكنی چطور میتوانی من اسم اعظم بهت یاد بدهم و از این غیر از موقع صحیحش استفاده نكنی و از این چیز نكنی؟! نفوس این است قضیه.
- بحارالانوار، جلد ٥٦، صفحه ١٠٩

