كیفیت نزول حقیقت علم در مجارى عالم وجود
2أعوذُ باللَه منَ الشّيطانِ الرّجيم
بسمِ اللَه الرّحمنِ الرّحيم
الحمدُ لِلّه ربِّ العالمينَ و الصّلاةُ و السّلامُ على أشرفِ المرسلينَ
وخاتمِ النّبيينَ أبى القاسمِ محمّدٍ و على آلِهِ الطّيبينَ الطّاهرينَ
واللعنةُ على أعدائِهم أجمعين
حقیقت علم در كلام امام صادق علیهالسّلام
فقالَ:
«يا أبا عَبد اللَه! لَيسَ العِلمُ بِالتّعلُّمِ؛ إنّما هو نورٌ يقَعُ فى قَلبِ مَن يريدُ اللَه تَبارك و تَعالى أن يهديه. فَإن أرَدتَ العِلمَ فَاطلُب أوّلًا فى نَفسِك حَقيقةَ العُبودية، و اطلُبِ العِلمَ بِاستِعمالِه، و استَفهِمِ اللَه و يفهِمك.»
امام صادق علیهالسّلام به «عنوان بصری» میفرمایند: تصور نكن علم به فراگیری بعضی محفوظات یا رسیدن به بعضی نتایج علوم رسمی و ظاهری است، بلكه علم نوری است كه خداوند آن را در قلب هركه بخواهد او را هدایت كند، قرار میدهد.
مراد از نور علم در تشبیه با نور مادی
حال چرا امام صادق علیهالسّلام نسبت به علوم رسمی، علم اطلاق نمیكنند و علم را نور كه به معنای انكشاف واقع است میدانند؟ واقع چیست و از چهمقولهای است؟
تصور ما از نور، جرقههای ظاهری در حالات از باب تشبیه معقول به محسوس است. تصور میكنیم وقتی امام صادق علیهالسّلام میفرماید در دل انسان نور و روشنایی پیدا میشود شبیه چیزی است كه در عالم حس برای انسان حاصل میشود؛ منظور این نیست. اطلاق نور بر نور مادی نیز به لحاظ ظهور و روشنایی و غیر مبهم بودن است. فردی كه وارد اتاق تاریكی میشود، چون حقایق برای او مخفی و مجهول است با همه اشیاء موجود در آن برخورد و تصادم پیدا میكند، چون در این اتاق حقایق برای او مجهول و مخفی است؛ امّا وقتی چراغ را روشن میكند، بین انسان و سنگ، بین جاندار و غیر جاندار فرق میگذارد، چون نور وجود دارد و همه حقایق خارجی برای او واضح و مشخص شده است.
حكایت مثنوی در منشأ عدم شناخت فیل هندوستانی
حكایت مثنوی در عدم شناخت فیل به جهت ظلمت و نبودن نور
در مثنوی آورده است كه فیلی را از هندوستان آورده بودند و مردم به تماشای آن رفتند. هركسی عضوی از اعضای آن حیوان را در تاریكی لمس كرد، و وقتی بیرون آمد تعریف متفاوتی ارائه داد. از آنجا كه نور وجود نداشت تعاریف و برداشتها نیز متفاوت بود: یكی فیل را به شكل ناودان، دیگری به شكل بادبزن و یكی هم بهشكل ستون حس كرده بود.1 مولانا میفرماید:
- مثنوى معنوى، دفتر سوم.
پيل اندر خانه تاريك بود *** عرضه را آورده بودَندَش هُنود
از براى ديدنش مردم بسى *** اندر آن ظلمت همى شد هركسى
ديدنش با چشم چون ممكن نبود *** اندر آن تاريكىاش كف مىبِسود
آن يكى را كف به خرطوم اوفتا *** دگفت همچون ناودان است اين نهاد
آن يكى را دست بر گوشش رسيد *** آن بر او چون بادبيزن شد پديد
آن يكى را كف چو بر پايش بسود *** گفت شكل پيل ديدم چون عمود
آن يكى بر پشت او بنهاد دست *** گفت خودْ اين پيل چون تختى بُدَست
همچنين هريك به جزوى كه رسيد *** فهم آن مىكرد هرجا مىشنيد
از نظرگه، گفتشان شد مختلف *** آن يكى دالش لقب داد اين الف
در كفِ هركس اگر شمعى بُدى *** اختلاف از گفتشان بيرون شدى
- مثنوى معنوى، دفتر سوم.

