در حال بارگذاری... ...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

كیفیت غلبه قواى وهمى بر مبانى علمى‏

0
عنوان بصری
جلسات
نسخه عربی

كیفیت غلبه قواى وهمى بر مبانى علمى‏

7
  • حكایت «خر برفت» مثنوی پیرامون تقلید كوركورانه‌

  • در این جلسات سعی بر آن است كه بیشتر مطالبی را كه از مرحوم والد شنیده‌ام بیان كنم و از پیش خود كمتر دخل و تصرف داشته باشم. یكی از مواردی كه ایشان زیاد مطرح می‌كردند و تذكر می‌دادند، داستان «خر برفت»1 مثنوی است كه نكات بسیاری در آن وجود دارد.

  • درویشی گرسنه از جایی می‌گذشت، چراغ خانقاه را روشن دید، خرش را به میرآخور2 سپرد و وارد شد. مجلسی مهیا بود و همه نشسته بودند ولی بساط خوردن در كار نبود؛ آنها هم مثل آن مسافر، درویش و بیچاره بودند.

  • رندان به پیر خانقاه گفتند: «شخصی آمده و الاغی هم دارد كه در كنار آخور بسته است.» پیر گفت: «از او استمالت كنید و دورش را بگیرید و بگویید: شما سَرور ما هستید؛ اگر شما در مجلس ما شركت نكنید، مجلس ما رونق ندارد.» آنها نیز او را تكریم كردند:

  • صوفیانش یك‌به‌یك بنواختند***نَردِ خدمت‌هاش خوش می‌باختند
  • آن یكی پایش همی مالید و دست‌***وان یكی پرسید از جای نشست‌
  • وان یكی افشاند گَرد از رخت او***وان یكی بوسید دستش را و رو
  • شروع كردند به مهمان‌نوازی و خدمت كردن، اظهار محبت و دوستی نمودن؛ و دست و صورتش را می‌بوسیدند، یكی لباسش را درآورد و تكان داد و یكی لباس دیگری به او پوشاند. خلاصه وقتی با این خوش‌وبش‌ها، گرم‌گرفتن‌ها، سلام‌وصلوات‌ها، بالای مجلس نشاندن‌ها و بله‌قربان گفتن‌ها دلش را ربودند و عقلش را زدودند، خرش را برای تهیه غذا بردند و فروختند و شروع كردند به گفتن ذكرِ «خر برفت و خر برفت». آنها با حیله و كلك، شكّش را به یقین بدل كردند و او نیز این ذكر را تكرار می‌كرد و وقتی به خود آمد، دید خرش را بُرده و فروخته‌اند.

  • درویش بیچاره به میرآخورگفت: «چرا خر مرا به آنها دادی؟» او پاسخ داد: «من خواستم به تو بگویم كه خرت را برای فروش می‌برند، اما دیدم آواز" خر برفت و خر برفتِ" تو از بقیه بالاتر است. با خود گفتم: حتماً از قضیه مطلع هستی؛ دراین‌صورت من چه كار می‌توانستم انجام دهم؟!»

    1. مثنوى معنوى، دفتر دوّم، بخش پانزدهم: فروختن صوفيان بهيمه مسافر را جهت سماع.
    2. لغت نامه دهخدا:« ميرآخور: آخورسالار، رئيس اصطبل و قهران.»