در حال بارگذاری... ...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

ضرورت معرفت تام به حضرت حق

18338
نسخه عربی

ضرورت معرفت تام به حضرت حق

8
  • گفت شیر ار روشنی افزون بُدی***زهره‌اش بدریدی و دل‌خون شدی1
  • فوراً زهره تَرَک می‌شد! این شیر است! من کجا دارم دست می‌مالم؟ به سر و کلّه و یال شیر دارم دست می‌مالم!

  • معرفت به معالیل، مصداق بارز آیه ﴿ينادون من مكان بعيد﴾

  • خب، شب است، تاریک است، انسان از دور پی به معلول می‌برد، و از معلول پی به علّت می‌برد و می‌گوید که: خدا چنین است و چنان است و اسماء دارد و صفات دارد و هزار اسم است و این اسم بر آن اسم غالب است و آن اسم بر این اسم چنین است و چنان است و احکام و...؛ اما همۀ اینها ﴿أُوْلَـٰٓئِكَ يُنَادَوۡنَ مِن مَّكَانِۢ بَعِيدٖ﴾،2 از دور تماشا کردن است!

  • یک‌وقتی که شما می‌پرسید: آقا، شهر آذربایجان چگونه است؟ چه شکلی است؟ به شما می‌گویند: از اینجا باید بروید، در فلان نقطه هوایش چنین است، وسعتش چنان است، مردمانش این‌طور صحبت می‌کنند، مساجدش این‌طور است، این‌طور است، این‌طور...؛ این خیلی فرق دارد تا اینکه شما خودتان در آن شهر بروید و یک ماه، یک سال بمانید، دکان‌هایش را ببینید، مساجدش را ببینید، تیمچه‌اش را ببینید، با مردمانش صحبت کنید، شما را ضیافت بکنند، اخلاقشان را ببینید، رفتارشان را ببینید!

  • معرفت خداوند از راه معلول، معرفتی است ناقص و من وجه

  • پس انسان هیچ موجودی را نمی‌تواند از راه معلول بشناسد! شناختن از راه معلول، معرفت نیست، بلکه معرفتِ مِن‌وجه است؛ و معرفتِ من‌وجه، معرفت علی‌الاطلاق نیست؛ خلاصه، معرفت من‌جمیع‌الوجوه [معرفت] می‌شود.

  • معرفت به حقّ‌المعرفة را باید طلب کرد

  • یعنی آن کسی که باید خدا را بشناسد به حقّ‌المعرفه، نباید به معرفت معلولی اکتفا کند، و إلاّ حقّ‌المعرفه برای او پیدا نمی‌شود. این معرفت، معرفت ناقص است. این معرفت، معرفت عجایز است، برای پیرزن‌هاست!

  • چه کردی فهم از دین‌العجائز***که بر خود جهل می‌داری تو جائز؟!
  • برون آی از سرای أمّ هانی *** بخوان مُجمل حدیث «لَن تَرانی»!3
  • باید از خانه بیرون آمد و دین عجایز را هم کنار گذاشت و به آن استدلال عرب هم که: «البَعرةُ تَدلُّ علَی البَعیرِ»، اکتفا نکرد!

    1. همان.‌
    2. سوره فصّلت (٤١) آیه ٤٤. الله شناسی، ج ٣، ص ١٦٩:
      «ایشان از راه دور و درازی صدا زده می‌شوند.»
    3. گلشن راز، ص ٢٥.
      تو از عالم همین لفظی شنیدی *** بیا بر گوی کز عالم چه دیدی؟
      چه دانستی ز صورت یا ز معنی *** چه باشد آخرت چونست دنیی؟
      بگو سیمرغ و کوه قاف چبود؟ *** بهشت و دوزخ و اعراف چبود؟
      کدام است آن جهان کان نیست پیدا *** که یک روزش بود یک سال اینجا!
      تا اینکه می‌فرماید:
      دلیران جهان آغشته در خون *** تو سر پوشیده ننهی پای بیرون
      چه کردی فهم ازین *** «دین العجائز» *** که بر خود جهل می‌داری تو جائز؟
      زنان چون ناقصان عقل و دینند *** چرا مردان ره ایشان گزینند؟
      اگر مردی برون آی و سفر کن *** هر آنچ آید به پیشت زان گذر کن
      ‌تا اینجا که فرموده است: *** 
      برون آی از سرای «امّ هانی» *** بگو مطلق حدیث «مَن رآنی»!
      گذاری کن ز کاف و نون کونین *** نشین بر قاف قرب قاب قوسین‌!
      دهد حق مر ترا هرچ آن بخواهی *** نمایندت همه اشیا کما هی
       *** . خ ل: از دین‌العجائز.