ضرورت معرفت تام به حضرت حق
7خوب توجّه میکنید چه عرض میکنم؟!
در فریبِ نقش نتوان خامۀ نقّاش دید *** *** ورنه در این سقفِ زنگاری، یکی در کار هست1 آن وحدت نقّاش را انسان از نقش نمیتواند إدراک کند، بلکه نقشها را میبیند؛ اما آن علم، آن ملکه و آن قدرتی که در نقّاش هست و میخواهد نقش کند، میآید به سر این خامه و این قلم ـ که قلم هم قلم واحد است ـ، و روی این تابلو و کاغذ میکشد، این إدراک نمیشود و عین نقش إدراک میشود. آن وحدت إدراک نمیشود، بلکه این کثرت إدراک میشود؛ و تا وحدت إدراک نشود، نقّاش إدراک نمیشود!
شناخت محدود علّت از راه شناخت معلول
بنابراین انسان در این دنیا به هر معلولی برسد، به علّت پیمیبرد؛ اما از دریچۀ کوتاه، از صفحۀ خاص و از وجهۀ خاص. مثل اینکه انسان عکس کسی را از نیمرخ میبیند خب اینطرف صورتش را میبیند، آنطرف را که نمیبیند؛ آنطرف را ببیند، اینطرف را نمیبیند؛ جلوی صورت را ببیند، پشت را نمیبیند؛ از بالا از کسی عکسبرداری کنند، صورت را نمیبیند؛ همۀ اینها از یک وجهه است!
تمثیل مولانا دربارۀ غفلت مردم از حضور علّت در دل هر معلول
اگر انسان بتواند علّت را در معلول ببیند، این نباید دیگر معلول ببیند، باید علّت را ببیند. اگر بخواهد علّت را در معلول ببیند، باید اوّل علّت را ببیند و الاّ تا هنگامی که نظر به معلول دارد، علّت را نخواهد دید؛ از یکطرف دارد میبیند، این معرفت نیست، علم نیست! عیناً مانند آن مثال خیلی خیلی خوبی است که میگوید:
روستایی گاو در آخور ببست *** *** شیر گاوش خورد و بر جایش نشست2 روستایی ـ یعنی آدم دهاتی ـ گاوش را آورده بود و در آخور بسته بود، شیر هم آمد تمام این گاو را خورد و جای سر گاو خوابید؛ روستایی شب سوی آخور آمد و رفت که یک استمالتی از گاو کند و به او آب بدهد، و آمد کنار شیر و به سر و پا و دم شیر دست مالید و خیال میکند گاو است، دیگر خبر ندارد، شب است، تاریک است، اطّلاع ندارد و نمیبیند چه خبر است!
- مجموعۀ رسائل (فیض کاشانی)، ج ١، ص ٣٣.
- مثنوی معنوی، دفتر دوّم.

