در حال بارگذاری... ...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

توقف نتایج اذكار بر استمرار مراقبه‏

0
عنوان بصری
ورد و ذکر
نسخه عربی

توقف نتایج اذكار بر استمرار مراقبه‏

6
  • فَمَن عَقَلَ عن الله إعتَزَل أهلَ الدُنیا وَ الرَّاغِبین فیها «آن کسانی که در دنیا رغبت دارند» و رَغِبَ فی ما عندَ الله «و رغبت می‌کند به آنچه که پیش خداست» رغبت می‌کند به آن نعماتی که پیش خداست، رغبت می‌کند به آن کیفیّت و طریقهایی که به آنجا می‌رساند. همه‌اش به دنبال این است که کدام راه را انتخاب کنم، دربه‌در می‌گردد، نمی‌نشیند در خانه، حالا رسید، رسید، نرسید، نرسید، ببینیم چه خواهد شد، انشاالله، ببینیم، خدا خودش جور می‌کند، نه آقاجان! خدا جور نمی‌کند، خاطرتان جمع، بنده از خدا برای شما و خودم، همه، پیغام می‌آورم، خدا جور نخواهد کرد. اگر به این عنوان بنشینیم آن هم خوب بلد است سرکار بگذارد، هم‌چنین سرکار می‌گذارد همه را که چون خودش به فوت و فن قضیّه بیشتر از بنده و شما اطّلاع دارد و وارد است. می‌گذارد سرکار، یک اشتغالاتی می‌آورد، یک سرگرمی‌هایی می‌آورد یک ارتباطاتی می‌آورد، یک برو بیاهایی می‌آورد این وسط، این چیزها، انسان اصلاً یکدفعه: عجب چی شد، یک ماه اصلاً ما، هیچ خبری نبود، غفلت کردیم یکماه.... دوباره تا می‌خواهد یک حرکتی پیدا بشود، یک نیشتری زده بشود، دوباره یک برنامۀ جمالیّه جور می‌کند، برنامۀ جمالیّه، یک پولی می‌رساند، یک فرض کنید که، یک گرمی به زندگی می‌دهد یک خصوصیّاتی می‌دهد انسان چی، یک مقداری دوباره، همین‌طور، همین‌طور می‌گذرد.

  • یک کسی از افراد بود مدتی قبل، من نگاه کردم در احوالاتش دیدم این خلاصه کم‌کم آنچه را که از او مشاهده می‌شد با آن مسائلش دارد تغییراتی پیدا می‌کند، یک خصوصیّاتی پیدا می‌کند. یک جهاتی دارد هی دارد پیش می‌آید، در یکی از همین شهرستانها، باصطلاح در آنجا سکونت دارد، گاهگاهی با ما ارتباط پیدا می‌کرد. من از باب اینکه در هر صورت رفیق بودیم، وظیفه داشتم خلاصه در این رفاقت خیانت نکنم و اگر مسئله‌ای هست بالأخره یک چیزی به ذهن می‌رسد. یک روز خلاصه گفتم که: این وضع و این کیفیّت کم‌کم شما را دارد از آن مسیر اصلی و از آن خلاصه اتّکا دارد خارج می‌کند، مسئله را خیلی آن‌طوری که باید و شاید نگرفت و گیج است و سرش همین‌طوری است و چشمش بین بسته و باز، همین‌طوری حالت...، و یکنفر از آن طرف می‌گوید بیا، سرش را می‌کند اینور، یکی از آن طرف صدایش می‌کند سرش را می‌کند اینور، اصلاً نه اراده‌ای از خودش دارد، نه...، هیچی هیچی، همین‌طوری مثل یک مجسمه‌ای که دائماً...، دیدم این هی سرش را اینور می‌کند، هی سرش را آنور می‌کند، هی به یمین، هی به یسار. من دارم به او می‌گویم: آخر چته؟ تو چرا این‌طوری هستی؟ به حرف ما هم توجه نمی‌کند، همین‌طوری نگاه می‌کند. ما هم که این حرف را می‌زنیم این هم سرش را به ما مثل این حرکت به یمین و یسار، که همین‌طور سرش را به ما فقط برمی‌گرداند یک نگاه می‌کند و من یک قدری با او صحبت کردم دیدم فایده ندارد آمدم بیرون. گفتم: نه این دیگر فایده‌ای ندارد، نه، دیگر خلاصه اصلاً دیگر معطّل نباید شد. چرا این‌طور انسان می‌شود؟ یک مرتبه صبح از خواب بلند می‌شود که این‌طوری نیست. اوّل که از اوّل این‌طور.... کم‌کم، یواش یواش، یک ذرّه، یک ذره، یک ذرّه، یک ذرّه، می‌آید، می‌آید، می‌آید تا اینکه آنچه را که قبلاً روی آنها پافشاری می‌کرد، الآن دیگر آنجور پافشاری نمی‌کند، آنجور که قبلاً مطالب را سفت می‌گرفت الآن دیگر آنجور سفت نمی‌گیرد، یکی‌یکی شل می‌شود، شل می‌شود، شل می‌شود یکدفعه وقتی نگاه می‌کند می‌بیند زندگیش شد مثل زندگی بقیّه، زندگی مانند بقیّه است. آن کارهایی که افراد انجام می دهند در ارتباط با مسائل داخلی و خارجی، اینهم دارد همین کارها را انجام می‌دهد. حالاتش دیگر مثل حالات گذشته نیست، حرکاتش دیگر مثل حرکات گذشته نیست، سکناتش دیگر مثل سکنات گذشته نیست. این چرا؟ چون ﴿سَنَسۡتَدۡرِجُهُم مِّنۡ حَيۡثُ لَا يَعۡلَمُونَ﴾1 ما کم‌کم اینها را به استدراج می‌اندازیم، درجه درجه، درجه درجه، می‌آوریم پایین. اگر یکمرتبه از آن بالای نردبان بیفتد که استخوانش بشکند فریادش می‌رود، متوجه می‌شود که افتاد: ای داد! کجا بودم؟ اینجا کجاست؟ پایم شکست، دستم شکست؛ ولی نه، اوّل یک پله می‌آید نگاه می‌کند، نه، ما هنوز بالائیم، هنوز پایین نرسیدیم، اینهایی که خدمتتان عرض می‌کنم خیلی مهمّ است. خطر اینجاست که انسان نفهمد دارد می‌آید پایین، اگر یکدفعه بیفتد این نه، این خوب است ممکن است متوجه بشود دوباره سلاّنه سلاّنه...؛ نمی‌فهمد، می‌گوید: نه هنوز بالائیم، هنوز حالتی داریم، بکائی داریم، توجهی داریم...، اینها دوباره یک خورده، یک پلۀ دیگر می‌آید پایین، خلاصه یکمرتبه می‌رسد به کف زمین، خیال می‌کند هنوز روی پشت بام است. به کف زمین رسیده...، چرا؟ چون نفسش بر این استدراج عادت کرده، عادت کرده، نفسش واکسینه شده، دیگر هرچه بخواهید شما به آن.... بعضی‌ها می‌گویند اینهایی که از همان مواد مخدّر و فلان و این حرف‌ها استعمال می‌کنند اینها خونشان اصلاً،  درست است آقا دکتر!؟ اگر اشتباه عرض می‌کنم بفرمایید درست است [مزاح] اینها می‌گویند اصلاً خونشان تغییر پیدا می‌کند، حتّی من شنیدم گاهی اوقات اگر حیوانی اینها را بگزد حیوان می‌میرد. یعنی اینها به یک وضعیّتی می‌افتند اصلاً به‌طور کلّی آن موادی که در خون هست و اینها اصلاً تبدیل به مواد سمّی می‌شود، ماده می‌شود مادۀ سمّی. این شخصی که اصلاً ماده‌اش، مادۀ سمّی است، یعنی چه؟ یعنی تمام وجود این را اصلاً سم گرفته، دیگر سمّ به او اثر نمی‌کند، خودش اصلاً سمّ است، این را می‌گویند استدراج.

    1. . الأعراف، 182، القلم، 44