لزوم شرعى ذكر براى حركت سالك به سوى مبادى كمالیّه
6بیفایدگی ادراك اولیاء الهی، بدون عمل به دستورات آنان
شواهد و تجارب خارجی نیز مثبِت این قضیه است؛ چه بسیار افرادی كه سالها در خدمت بزرگان بودند و به چنین سرنوشتی مبتلا گشتند.
امیرالمؤمنین علیهالسّلام میفرماید:) پیغمبر مطلبی را به من نگفت كه از دیگران كتمان كند، مطالبی را كه به من گفت به دیگران هم گفت. (اولیاء الهی نیز برای همه افراد صحبت میكردند و مسائل را بیان مینمودند، اما از این میان بعضی از افراد با جدیت به مطالب عمل میكنند و بعضی عمل نمیكنند.1 حال اگر شخصی مُدام بگوید: من بیست سال در خدمت بزرگی بودهام، تا وقتیكه عمل نكند، فایدهای ندارد! لذا نصیب افرادی كه بهصِرف ارتباط و مراوده و حشرونشر داشتن بسنده میكنند، به همان مقدار است، و افرادی هم كه به تمام مطالب و دستوراتی كه بزرگان فرمودهاند عمل میكنند، به نتیجه عمل خود خواهند رسید.
عكس این قضیه نیز صادق است؛ اگر شخصی كه نورانیتی پیدا كرده است با مسائل مكدِّری مواجه شود، این قضایا كمكم آن حال و وضع قابل تغییرِ نفسِ او را تغییر میدهد و برمیگرداند. برایناساس است كه بزرگان میفرمایند نفس باید تحت تربیت قرار بگیرد؛ اگر نفس تربیت نشود، براساس هوی و منویات خود مسائل را توجیه و حركت میكند و اگر نفسی براساس توجیه حركت كند دیگر رشد نخواهد داشت؛ نفسی رشد دارد كه برخلاف اهواء حركت نماید.
احكام تقبیل ید
حال كه مطلب به اینجا منتهی شد، نكاتی را راجعبه مسئله تقبیل و دست بوسیدن عرضه میدارم. گرچه مسئله احترام بهجای خود محفوظ است، اما در روایات نیامده است كه انسان باید دست هركسی را ببوسد و حتی در دو روایتِ ذیل و سایر روایات، مطلب برخلاف این است:
روایتی پیرامون انحصار جواز دست بوسیدن به پیامبر و وصی او
روايت اول:
علىِّ، عن أبيهِ، عن إبنِ أبى عُمَيرٍ، عن زَيدٍ النَّرسىِّ، عن علىِّ بنِ مَزيدٍ صاحِبِ السّابِرى، قالَ: «دَخَلتُ على أبى عَبدِ اللَه عليهِ السّلامُ فَتَناوَلتُ يدَهُ فَقَبَّلتُها، فَقالَ:" أمّا إنّها لَا تَصلُحُ إلّا لِنَبىّ أو وَصىِّ نَبىّ."»2 «علیبنمزید میگوید: خدمت امام صادق علیهالسّلام آمدم و دست آن حضرت را گرفتم و بوسیدم؛ حضرت فرمودند:" متوجه باش كه تقبیل ید و اینكه دست مرا میبوسی، سزاوار نبی یا وصی نبی است."»
- البته فقط منظور صِرف عبادات نيست؛ مراد از مراقبه، كلّيه دستورات و كلّيه امورى است كه انسان با آنها سروكار دارد.
- الكافى، ج ٢، ص ١٨٥.

