ضرورت ذكر در عین اشتغال به امور دنیوى
7«إنَّ ربّى يرانى؛ خدای من مرا میبیند، نیازی به كمك تو ندارم.»
در جنگ احد كه خالدبنولید با پانصد نفر میآید و همه را قلعوقمع میكند وعدهای هم پابهفرار میگذارند1 و2 و دور پیغمبر فقط هشت نفر (مثل امیرالمؤمنین، طلحه، زبیر و ابوایوب انصاری) بیشتر باقی نماندهاند، و استخوان گونه حضرت ضربه خورده و حلقههای كلاهخود در آن فرو رفته است،3 در چنین وضعی4 كه درد تمام وجود پیغمبر را فراگرفته و خون از سروصورت مباركش سرازیر شده است، جبرائیل سرِ بزنگاه میآید و میگوید: خدا چنین قدرتی به تو داده است و من در اختیارت هستم، در آنوقت حضرت عرضه میدارد: اللَهمّ إهدِ قَومى فإنّهُم لا يعلَمون؛5 «بارپروردگار من! قوم مرا هدایت كن، زیرا اینها جاهل هستند؛ اگر قضایا برای اینها روشن شود و به خود بیایند، چنین كاری را انجام نمیدهند.»
گرچه اگر نفرین میفرمود همه از بین میرفتند، ولی دراینصورت در همان مرتبه وجودی باقی میماند. آن شرافتی كه حضرت بر سایر انبیاء دارد، بدین جهت است كه زبان بست و این قدرت را اعمال نكرد و فرمود: وقتی خدا خودش تمام كارها را زیر نظر دارد من برای چه نفرین كنم؟!6
اختلاف مراتب انسان براساس میزان تسلیم و تفویض
اگر خداوند به نفرین تكلیف كند، مطلب دیگری است؛ اما وقتی پیغمبر میخواهد بالاترین درجه و آخرین مرتبه را داشته باشد و میتواند مایه بگذارد و خدا هم انجام میدهد و مشكلی پیش نمیآید، اگر چنین نكند خودش باخته است. اینجاست كه افراد برحسب نوع امتحان و برحسب توان و سعه و عكسالعمل در برابر وقایع، اختلافِ درجه پیدا میكنند.
تسلیم در برابر رضا و مشیت الهی، محور سلوك الیاللَه
بنابراین، مسئله از این قرار است كه راه بهسوی خداوند عبارت است از تسلیم در برابر رضا و مشیت الهی برای تربیت نفس در زمینه حیات اجتماعی، با تمام مشكلات و جوانب آن؛ و برایناساس خداوند برحسب صلاح و اراده و مشیت خود برای هركسی جریاناتی را تقدیر میكند. این نكته مهم، محور سلوك و حركت انساناست؛ حال برخی میپسندند و برخی دیگر نمیپسندند.
- المغازى، ج ١، ص ٢٣٧.
- عمر و ابوبكر خلفاى شجاع اسلام(!) چنان فرار مىكنند* كه سه روز بعد به مدينه مىآيند؛ مىگويند از دور نگاه كنيم و خبر بگيريم تا آسيبى به ما نرسد و كار پيغمبر خاتمه پيدا كند.
(*) شرح نهج البلاغه (ابن ابىالحديد) ج ١٥، ص ٢٣. - إعلام الورى، ص ٨٣.
- نه در زمانى كه هنوز هيچ خبرى نيست؛ ما فقط در همان اول مىگوييم: رضا به رضاى خدا داريم و تسليم هستيم، اما همينكه يك تير مىآيد و بدن را سوراخ مىكند، مىفهميم كه گويا قضيه شوخى نيست و ما در خيال خود فكر مىكرديم كه جبرائيل و ملائكه ما را نگه مىدارند.
- إعلام الورى، ص ٨٣؛ عيون الأثر، ج ٢، ص ٣٩٨. سفينة البحار، ج ٢، ص ٦٨١:
« قالَ القاضى عياض فى الشِّفاءِ: و رُوِىَ انّه لمّا كُسِرَت رباعيّتُه و شُجَّ وجهُهُ يومَ أحُدٍ، شَقّ ذلكَ على أصحابِهِ شديدًا و قالوا:" لو دَعَوتَ عليهم!" فقالَ:" إنّى لم أُبعَث لَعّانًا، و لكنّى بُعِثتُ داعيًا و رحمةً؛ اللّهمَّ إهدِ قَومى فإنّهم لا يعلمون!"»
ترجمه:« روايت شده هنگامى كه دندانهاى رباعى رسول خدا و استخوان گونه آن حضرت در روز احد شكست، اين مطلب براى اصحاب بسيار گران آمد و عرضه داشتند:" اى كاش آنان را نفرين مىكردى!" پيامبر اكرم فرمودند:" من لعّان و نفرينكننده مبعوث نشدهام؛ بلكه مبعوث شدهام تا مردم را بهسوى خدا بخوانم و مايه رحمت باشم. بارپروردگار من! قوم مرا هدايت كن، زيرا اين كردار آنها ناشى از جهل است."» (محقق) - امامشناسى، ج ١٣، ص ٩٣:
« چه خوب شاعر پارسىزبان در وصف آن حضرت سروده است:
اى قمرطلعت و مكّىمطلع *** مدنىمهد و يمانىبرقع
شقه برقع تو برقافروز *** لمعه نور رخت برقعسوز
ليلةالقدر ز مويت تارى *** وحى منزل ز لبت گفتارى
با تو آنان كه درِ جنگ زدند *** دُرّ دندان تو را سنگ زدند
گوهرين جام لبت را خَستند *** ساغر دولت خود بشكستند
دُر دندانت به خون پنهان شد *** رشته لؤلؤ تو مرجان شد
گوئيا صيرفى مُلك و مَلك *** زد از آن سنگ زَرَت را به محك
لاجرم حُقّهات از ضربت سنگ *** «إهدِ قَومى» به برون داد آهنگ

