انواع ابتلائات براى تربیت سالكین راه خدا
9غرور، انسان را میگیرد و میگوید: من! من چنین، من چنان، من چنان! من آن کسی هستم که رستم و افراسیاب با همدیگر چنین بودند! من چنین هستم که فلان را ...
این همه بودند، بودند، بودند،، به تو چه مربوط است! ما چهکاره هستیم در این دنیا؟!
یکوقت انسان اصلاً در راه نیست، که رهایش میکنند و عنان را گردن خودش میاندازند. این اسب میرود و این چمنها را میمالد و در آنجا که چاه کندهاند، میافتد در آن چاه، و استخوانش خورد میشود. اینها هیچ؛ امّا آن کسی که خدا نظر رحمت به او دارد و میخواهد او را ادب کند، آنوقت که غرور آدم را گرفت گوشمالی میدهد، بیدار باش میدهد که در موقف خودت بایست و بدان که چه کسی هستی! بدان که بنده هستی! من و ما نکنی ها! اینها را بگذار زمین! چیزی را به خودت نبند! منیّت را به خودت نبند! آنوقت چهکار میکند، منیّت را به خودش میبندد؟ این کسی که میگفت: «منیّت» و راضی نیست که مثلاً با دو نفر و با دو تا آدم بزرگی صحبت کند و از آنها تقاضایی کند و امور خودش را با آنها مشورت کند، یک بلایی به سرش میآید که این باید بیاید به یک آدمی که ده درجه از او پستتر است، التماس کند که بیا کار من را درست کن! من بیچارهام!
اسباب را اینطور میکِشند؛ یک قِسمی پیش میآورند که انسان اگر صد هزار تومان پول میخواست، ممکن بود به یک نفر بگوید که: آقا من صد هزار تومان پول میخواهم، و او فوراً برای قضای حاجتش میداد؛ ولی این حاضر نمیشد بگوید! اینقدر منیّت بود! یک جایی میآورند و به یک قسم پیچ و مهره را با همدیگر سوار میکنند که انسان محتاج یک فِلس و یک شاهی پول میشود، آنوقت میآید التماس میکند و تقاضا میکند که آقا یک فِلس پول به من بده و الاّ من میمیرم!

