در حال بارگذاری... ...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

تأثیر ذكر در جلاى قلب‏

0
عنوان بصری
ورد و ذکر
نسخه عربی

تأثیر ذكر در جلاى قلب‏

6
  • جوان گفت: «من می‌روم و فردا جواب را می‌آورم.» به منزل برگشت و مطالب را به عرض حضرت عیسی رسانید. حضرت با آن جوان از منزل حركت كردند تا به خرابه‌ای رسیدند كه پُر از سنگ و كلوخ‌های بزرگی بود؛ دعایی كردند و تمام سنگ و كلوخ‌های آنجا تبدیل به جنسی مرغوب‌تر از آنچه پادشاه خواسته بود شد؛ آنگاه فرمود: «هر مقداری را كه می‌خواهی، بردار و نزد سلطان ببر و به او بده.»

  • جوان به دربار آمد و گفت: «آنچه را پادشاه می‌خواست حاضر كرده‌ام.» پادشاه و اطرافیانش با دیدن آن‌همه جواهرات احتمال دادند كه او گنجی پیدا كرده باشد، مات‌ومبهوت شدند و گفتند: «این مقدار كفایت نمی‌كند و باید این مقدار از جواهرات را نیز با این خصوصیاتی كه می‌گوییم حاضر كنی!»

  • چون جوان مجدّداً خدمت حضرت عیسی رسید و مطلب را به عرض رسانید، آن حضرت فرمود: «به همان خرابه برو و هر مقدار كه می‌خواهی از آن جواهرات بردار و برای آنها ببر.»

  • وقتی جوان مجدّداً به دربار رفت و چندبرابر جواهرات اولیه را جلوی پادشاه گذاشت، حیرت او بیشتر شد و گفت: «این مسئله بسیار عجیبی است!» دستور داد مجلس را خلوت كنند و از جوان خواست تا واقعیت ماجرا را بیان كند و او نیز تمام قضایا را تعریف كرد. پادشاه كه متوجه شد آن میهمان قطعاً باید حضرت عیسی باشد، گفت: «ای جوان به نزد میهمانت برو و تقاضا كن كه برای تزویج دختر من به دربار تشریف بیاورند.»

  • او رفت و پیام پادشاه را به عرض رساند؛ حضرت عیسی به دربار آمدند و مورد عزت و احترام پادشاه قرار گرفتند و حضرت در همان جا عقد آن دختر را برای او خواندند.

  • خلاصه اینكه بعد از زفاف، پادشاه قدری با آن جوان صحبت كرد و چون وارث دیگری جز دختر خود نداشت و شوهر او را بسیار فهیم و عاقل یافته بود، او را به‌عنوان ولیعهد معرفی كرد و به تمام خواصّ و اعیان مملكتش امر كرد كه با او بیعت كنند. چون شب دوم رسید، پادشاه از دنیا رفت و آن جوان بر تخت پادشاه نشست و همه امراء به اطاعت او درآمدند و خزائن پادشاه را به او تحویل دادند.