تأثیر ذكر در جلاى قلب
5پسر به خدمت حضرت رسید و در خدمت آن حضرت بود تا اینكه حضرت عیسی از كیفیت معیشت و احوال او سؤال كردند و آثار عقل و استعداد برای ترقی و كمال را در او یافتند اما دیدند كه او از مسئلهای ناراحت است و قلب او را به خود مشغول كرده است، و لذا فرمودند: «من در تو آثار ناراحتی و كدورتی بزرگ میبینم؛ چرا ناراحتی؟ شاید كاری از دست من برآید و بتوانم مشكل تو را حل كنم!» او كه در ابتدا از بیان مشكل خود استنكاف میورزید، گفت: «بله، من مشكل بزرگی دارم كه بههیچوجه قابل حل نیست مگر آنكه خدا بخواهد!» حضرت فرمودند: «تو مشكلت را مطرح كن، شاید خداوند راه حلّ آن را به من الهام فرماید.» جوان گفت: «روزی از كنار قصر پادشاه میگذشتم كه چشمم به دختر پادشاه افتاد و به او دل باختم؛ و از آن موقع تاكنون هر روز محبت او در قلبم فزونی مییابد و گمان نمیكنم این درد جز به مرگ درمان شود.» حضرت فرمودند: «فردا نزد سلطان برو و از او دخترش را خواستگاری كن و هرچه گفت، قبول كن.»
جوان پذیرفت و به دربار پادشاه رفت و به دربانان گفت: «من با پادشاه كار دارم؛ به او بگویید كه من آمدهام تا دخترش را خواستگاری كنم.»
آنها نگاهی به او انداختند و خندیدند و با خود گفتند: برای تفنّن و خنده هم كه شده، بد نیست كه او را نزد سلطان ببریم و لذا این پیام را با حالت تمسخر به پادشاه رساندند. پادشاه او را طلبید و پرسید: «جوان، خواستهات چیست؟»
گفت: «من برای خواستگاری دختر شما به اینجا آمدهام!»
پادشاه بهعنوان استهزاء گفت: «بسیار خوب! ولی آیا میدانی كه ازدواج با دختر پادشاه آسان نیست و باید مهر سنگینی از لآلی و جواهر و یواقیت را فراهم كنی؟!» و برای سنگهای قیمتی، تعداد و خصوصیاتی معین كرد كه در خزانه هیچ پادشاهی وجود نداشت.

