در حال بارگذاری... ...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

حکاياتي از آيت اللَه شيخ محمد بهاري

0
نسخه عربی

حکاياتي از آيت اللَه شيخ محمد بهاري

6
  • در يك روز تعطيل كه تمام طلبه ها در مدرسه جمع بودند مرحوم بهاري به حجره آن طلبه مي رود و با خود كتاب مثنوي را برده ناگهان آن را باز مي كند و از ابتداي جلد اول بشنو از ني چون حكايت مي كند........

  • با صداي بلند شروع به خواندن مي كند صداي خواندن اشعار مثنوي كه به گوش طلبه ها مي رسد انگار آسمان بر سر آنها فرود آمده است با عجله بطرف حجرۀ آن طلبه هجوم مي آورند تا ببينند چه كسي دارد اين اشعار (منحرف و ضد دين و ضد تشيع) را قرائت مي كند در اين وقت مرحوم بهاري كتاب مثنوي را جلوي آن طلبه مي گذارد و با صداي بلند به او مي گويد: خجالت نمي كشي توي نجف آن هم در مدرسه طلاب مثنوي مي خواني؟! طلاب هم كه مي بينند مثنوي جلوي آن طلبه قرار گرفته شروع مي كنند به شماتت كردن كه ما نمي دانستيم تو يك صوفي در اين مدرسه اقامت كردي والا ترا بيرون مي كرديم خدا از تو نگذرد اي كاش در مرض حصبه مرده بودي حيف از اين مرد كه اين همه به تو خدمت كرد و هفته ها براي سلامتي و بهبودي تو وقت خود را صرف نمود خلاصه از هر طرف به او سبّ و دشنام روانه مي كنند و آن طلبه همينطور مبهوب و هاج و واج به اطراف و به مرحوم بهاري نگاه مي كند و مي گويد: من مثنوي نخواندم، طلبه ها مي گويند: مثنوي خواندي حالا دروغ هم مي گوئي پس اين كتاب چيست كه جلوي تو است. خلاصه آن طلبه چاره اي جز سكوت نديده دشنام ها را يكي پس از ديگري مي شنود تا اينكه غائله فيصله پيدا مي كند و آنها به حجره هاي خود باز مي گردند. در اين وقت مرحوم بهاري كتاب مثنوي را مي بندد و آنرا بر مي دارد و از حجره آن شخص خارج مي شود و مي رود.